X
تبلیغات
رمــــــان زیبــا
قالب وبلاگ

رمــــــان زیبــا
 
لینک دوستان
چت باکس



چراغ خواب لاک پشت *تخفیف ویژه*

http://upcity.ir/images2/77759216326613356445.jpg

قيمت فقـط : 43.000 تـومان

یاسی بریم

: بله من آماده ام ، یلدا کاری نداری

یلدا : کاش می گذاشتی منم می اومدم

مامان : نمی خواهد دختر تو دیگه شوهر داری نباید با ما بیای ممکنه ، یاسین ناراحت بشه

یلدا : آخ مامان جان من که هنوز خونه یاسین نرفتم ، که اون بخواهد برای تعیین تکلیف کنه

مامان : نمیشه . باید بمونی خونه ، ما امروز میریم خونه خانم کاشفی

یلدا : مگه بچه ها اونجا رو تموم کردن

مامان : دیوار کشی ندار چون تازه رنگ کرده

یلدا : آه راست میگی

مامان : امروز حیاط و تمیز می کنند .

: مامان بدو دیگه دیر شد

سوار اتوبوس شدیم . چون اول صبح بود خلوت بود . ساعت هفت رسیدیم خونه خانم کاشفی ، مامان در باز کرد رفتیم داخل .

مامان : معراج و محراب حیاط و تمیز کنید ، من و یاسی هم میریم توی خونه

معراج : باشه مامان

رفتم داخل خوشبختانه دو ماه پیش حسابی تمیز کرده بودیم ، و حالا فقط به یک تمیز کاری سطحی نیاز داشت . پرده شستن و این طور چیزها رو نداشت . امروزم روز آخر اسفند باید تا آخر شب آماده اش کنیم .

مانتوم در آوردم : خوب مامان من از اتاق های بالا شروع می کنم

مامان : باشه عزیزم برو مراقب باش از روی نردبان نیافتی

: مراقبم

وسایل مرد نیازم و بردم بالا شروع کردم به تمیز کردن اتاق ها .

مامان : یاسی خیلی مونده

: نه مامان فقط اتاق خانم کاشفی مونده بقیه رو تمیز کردم

مامان : خوب پس زود تموم کن بیا پایین تا آشپزخونه رو با هم تمیز کنیم .

: باشه ، فقط مامان یک چای بزار که اول یک چای بخورم بعد شروع کنیم

مامان : باشه یاسی جان .

اتاق خانم کاشفی نسبت به اتاق های دیگه یکم نامرتب و کثیف بود ولی اون اتاق ها چون کسی استفاده نمی کرد فقط نیاز به گرد گیری داشت و تعویض ملافه ها . خوشبختانه پرده ها رو تازه خریده بود و پرده شستن نداشتیم .

مامان : چی شد یاسی تموم نشد

: چیزی نمونده دارم حموم و می شورم

مامان : زود باش مادر ساعت دو شد

: مادرم من اتاق اینجا زیاد دار ها

مامان : می دونم ولی باید زود تموم کنیم که بریم خونه

: بریم خونه برای چی فردا صبح باید اینجا باشیم راه غرض دارید

مامان : من لباس نیاوردم

: خوب چرا مادر من

مامان : باید بری حمام اینطوری که نمی تونی برای سال جدید باشی

: حالا باشه

بالاخره تمام شد و رفتم پایین : سلام خانم کاشفی

خانم کاشفی : سلام یاسی جان خسته نباشی ، مگه یلدا نیست

مامان : نه خانم کاشفی دیگه نمیاد ، عقد کرده نمی خواهم شوهرش بدون من تو خونه دیگران کار می کنم .

خانم کاشفی سرش و تکون داد : مبارک باشه ، برای جهاز چکار کردی

مامان : همه چیز خیلی گرون شده خدا رو شکر قبلاً یک چیزهایی براش خریدم . تا ببینم چی میشه

خانم کاشفی سرش و تکون داد : دختر عروس کردن سخته

مامان : آره خیلی سخته

خانم کاشفی : مخصوصاً تو که دو تا پشت سر هم داری

مامان : اینا که خوبه اون دو تا پسر بگو می رفتند سر کار کارگاه تعطیل شد بیکار شدند .

خانم کاشفی فقط گوش می کرد . رفتم توی آشپزخونه شروع کردم وسایل داخل کابینت ها رو یکی یکی در آوردن و تمیز کردن و دوباره گذاشتم سر جاش .

یاسی بیا مادر یک چیزی بخور بعد برو تو آشپزخونه

: چشم مامان

معراج و محرابم اومدن . معلوم بود حسابی خسته اند . ولی به روی خودشون نمی آوردن ، امسال خوب این دو تا بودند هر سال دیوار کشی پدر من و مامان و یلدا بیچاره رو در می آورد .

خانم کاشفی روی برگه چیزی نوشت داد به معراج : روز پنجم عید میرید به این آدرس میگید من معرفی تون کردم .

معراج به آدرس نگاه کرد لبخندی زد : دستتون درد نکنه خانم کاشفی

خانم کاشفی : دیگه موندن تون به عرضه خودتون بستگی دار

مامان : خدا خیرتون بده خانم کاشفی

هر دوشون با خوشحالی غذاشون و خوردن ، زود رفتند توی حیاط تا بقیه کار و انجام بدن .

من مامانم رفتیم توی آشپزخونه ، داشتم از خستگی می مردم تازه فردا خونه خانم کاشفی مهمونی بود باید از صبح می رفتیم اونجا تا از مهمون هاش پذیرایی کنیم .

شب وقتی رسیدیم خونه سریع یک دوش گرفتم و خوابیدم . ساعت شش بود که مامان : یاسی بلند شو مادر دیر میشه ها

از جام بلند شدم : شما کجا می خواهین بیان

مامان : باید بیام مادر

: امروز یاسین حتماً میاد دیدنتون شما بمونید بعد که اون اومد رفت بیان اونجا

مامان : آخ

: آخ ندار مادر من زشت که روز اول عید خونه نباشید .

محراب : من با یاسی میرم مامان

از خونه اومدیم بیرون محراب : واقعاً شرمندم یاسی که روز اول عید تو باید اینجوری شروع کنی

بهش نگاه کردم : راستش خیلی بهتر از این که یاسین رو روز اول عید ببینم

محراب لبخندی زد : چرا ؟

: نمی دونم زیاد ازش خوشم نمیاد فقط به یلدا نگی ها ناراحت میشه

محراب : نه بابا چکار دارم بگم

سوار اتوبوس شدیم . در باز کردم و رفتیم داخل

محراب : عجب خونه ای دار

: آره ولی چه فایده تنهاست

محراب : چرا ؟

: نمی دونم زن خوبی ولی بچه هاش باهاش کنار نمیان .

وارد خونه شدم چای گذاشتم شیرنی ها رو داخل دیس چیدم . چون خامه ای بود گذاشتم داخل یخچال . آجیل ها رو داخل ظرفش ریختم و همه چیز و مرتب کردم .

مرضیه خانم شمایید

: سلام خانم کاشفی ، منم و محراب

خانم کاشفی : مامانت کو ؟

: میاد ، چون روز اول عید بود شوهر یلدا می خواست بیاد موند تا اون بیاد بعد بیاد اینجا

خانم کاشفی : باشه ، همه چیز مرتب

: بله

خانم کاشفی اومد توی آشپزخونه محراب بلند شد : سلام

خانم کاشفی : سلام پسرم بشین راحت باش

: صبحانه می خورید

خانم کاشفی : آره

میز و چیدم : بفرمائید

چای گذاشتم جلوش و خودم رفتم بیرون که به کارها برسم محرابم با من اومد . تو پذیرایی گشتی زدم تا ببینم همه چیز مرتب یا نه ؟

ساعت یازده بود که یکی دو تا مهمون برای خانم کاشفی اومد و کار من شروع شد دست تنهایی یکم سخت بود ولی خوب کاری نمی شد کرد . محرابم طفلی ظرف های کثیف و می شست . تا ساعت یک مهمون اومد و رفت . بعد خونه در سکوت فرو رفت طبق معمول غذا از بیرون سفارش داد . براش روی میز چیدم می خواستم برم توی آشپزخونه :

کجا میری یاسی ، به برادرتم بگو بیاد اینجا ناهار بخور تنهایی نمی تونم بخورم

دلم یک طوری شد محراب و صدا زدم دو تایی نشستیم به خوردن محراب خیلی معذب بود

خانم کاشفی : محراب درست گفتم نه

محراب : بله

خانم کاشفی : راحت باش

محراب : ممنون راحتم

خانم کاشفی : یاسی درست تموم شد

: بله

خانم کاشفی : دانشگاه چی ؟

: شرکت نکردم

خانم کاشفی سرش و تکون داد : که این طور

: آره دیگه حوصله دانشگاه رو نداشتم

می دونستم دارم دروغ میگم ولی خوب باید این طوری می گفتم . تا دلم نسوزه

خانم کاشفی : شوهر یلدا چطور آماده

محراب : پسر خوبی تو یک کارگاه نجاری کار می کنه

خانم کاشفی : خوب خدا رو شکر خدا کنه خوشبخت بشه دختر خوبی

: انشاالله

بعد از ناهار خانم کاشفی رفت توی اتاقش منم میز و جمع کردم رفتم توی آشپزخونه : سیر شدی محراب

محراب : اره

: ولی معذب بودی بهت مزه نداد

محراب : آره دیگه ، بچه هاش نیومدن نه

: نه اینجا نیستند خارج از کشورند .

ساعت شش بود که دوباره رفت و آمد ها شروع شد مامان زنگ زد گفت نمی تونه بیاد پس باید خودم تنهایی به کارها می رسیدم .

تعداد مهمون ها زیاد شد ولی چون چند نفری می اومدن و زود می رفتند زیاد سخت نبود . ساعت ده بود که زنگ خونه رو زدن در باز کردم : خانم کاشفی ، آقای یگانه هستند .

خانم کاشفی : چه عجب اومد

در باز کردم و دیدم پسر جوونی وارد شد : سلام بفرمائید .

با من همراه شد به اتاق پذیرایی راهنمایش کردم .

یگانه : سلام خانم کاشفی ، عیدتون مبارک

خانم کاشفی : سلام ، دیر کردی

یگانه : شرمنده امروز کارخونه بودم

خانم کاشفی : چرا ؟

یگانه : باید حساب های سال پیش و می بستیم دیگه

چای بردم و بهش تعارف کردم

خانم کاشفی : یاسی

: بله خانم

خانم کاشفی : بگو محراب بیاد اینجا

: چشم

رفتم توی آشپزخونه به محراب : خود تو مرتب کن و همراه من بیا

محراب کتش و پوشید اومد : سلام ، امری داشتید خانم کاشفی

خانم کاشفی : یگانه محراب و برادرش روز پنجم عید میان اونجا براشون یک کاری در نظر بگیر

یگانه : بله حتماً ، تحصیلات تون چقدر

محراب : فوق دیپلم حسابداری هستم

یگانه : برادرتون

محراب : اونم دانشجوی کامپیوتر بود ولی به خاطر مشکلاتی نتونست ادامه بده و انصراف داد

یگانه : باشه حالا شما بیان تا ببینم چکار می تونم براتون بکنم

خانم کاشفی : چکار می تونم بکنم نه ، بهشون یک کار خوب میدی

یگانه : چشم اون حتماً

نیم ساعتی نشست و رفت .

: خوب خانم کاشفی اگه با ما امری ندارید بریم دیگه

خانم کاشفی : نه برید مراقب خودتون باشید

کارهای آشپزخونه تموم شده بود برق های رو خاموش کردم وقتی اومدم توی حال دیدم خانم کاشفی جلوی تلویزیون نشسته : با اجازه

خانم کاشفی : صبر کن

منتظر شدم ، با یک پاک برگشت : این و بده به مامانت

: چشم ، خداحافظ

خانم کاشفی : فردا دیگه نمیای اینجا نه

: نه دیگه فردا خونه خانم سهرابی هستیم .

خانم کاشفی : خودمم میام اونجا

: با اجازه خداحافظ

با محراب رفتیم خونه پاک تو به مامان دادم ، وقتی باز کرد به اندازه پانصد تومان چک پول بود

مامان : خدا خیرش بده

محراب موضوع آقای یگانه رو تعریف کرد معراج حسابی خوشحال شد . و اون شب همه با خوشحالی و امید به فردا خوابیدم .

صبح ساعت پنج با مامان از خونه خارج شدیم و رفتیم خونه خانم سهرابی ، برای شب مهمونی شام داشت . ما هم شروع کردیم به درست کردن مخلفات غذا .

این خانم سهرابی اونقدر وسواس تو مهمونی ها داشت که آدم و دیوونه می کرد . یکی یکی مهمون هاش اومدن خوبی اینجا این بود که خود دخترهاش پذیرایی می کردند و کارهای داخل آشپزخونه با من و مامان بود . دو دختر داشت که هر وقت من می دیدمشون می گفتم خواهر های سیندرلا چون همیشه در حال دعوا کردن با هم بودن .

داشتم ظرف ها رو می شستم که در باز شد یگانه وارد شد : بله

یگانه اصلاً به من نگاهی نکرد و با صدای خیلی ناراحت : خسته نباشید . اینجا دستمالی چیزی دارید تا این رو پاک کنم .

به شلوارش نگاه کردم خامه ای شده بود .

: بله صبر کنید .

مائده اومد : ببخشید آقای یگانه واقعاً شرمنده تون شدم

دستمال مرطوب کردم ، مائده از من گرفت : الآن تمیز می کنم

 خانم سهرابی اومد : خدا مرگم بده دختر چکار کردی ؟

مائده : از دستم افتاد

یگانه : ایراد ندار ، شما برید من خودم تمیز می کنم

مائده : نه اجازه بدید

یگانه دستمال و ازش گرفت : خودم تمیز می کنم

مائده : در هر صورت ببخشید .

یگانه : خواهش می کنم .

مائده و خانم سهرابی رفتند بیرون ، یگانه رو صندلی : چه گندی زد

اومد دستمال بکشه

: بهتر اول خامه رو بردارید بد دستمال بکشید

یگانه : با چی بردارم

یک قاشق بهش دادم : با این بردارید بعد دستمال مرطوب بکشید

یگانه : می ترسم خراب کاری کنم

مامان : یاسی جان براشون انجام بده

با قاشق خامه ها رو برداشتم بعد با دستمال تمیز : بهتر شد ولی حتماً باید بدید خشکشویی

یگانه : بله ، دستتون درد نکنه زحمت کشید

: خواهش می کنم .

خانم سهرابی وارد شد : چی شد آقای یگانه

یگانه : خانم زحمت کشیدن تمیز کردن

خانم سهرابی : دستت درد نکنه یاسی جان

: خواهش می کنم .

یگانه رفت بیرون منم برگشتم سر کارم و بقیه ظرف های کثیف و شستم .

خانم سهرابی : مرضیه خانم یک ساعت دیگه موقع شام همه چیز آماده باشه

مامان : همه چیز آماده است روی میز که چیده شده نیم ساعت دیگه ام بقیه مخلفات می گذاریم

خانم سهرابی : مرسی عزیزم

رفت بیرون . تمام ظرف ها رو جمع کردیم تا موقع شام شلوغ نشه و همه چیز مرتب باشه .

میز شام و آماده کردیم غذا اومد روی میز چیدم و رفتم توی آشپزخونه . به مائده و گلرخ گفتم فقط ظرف ها کثیف و زود بیارن که دور و بر شلوغ نشه .

هنوز چیزی نگذشته بود که خانم سهرابی اومد دستمال برداشت و رفت باز معلوم نبود چکار کرده بودند .

نیم ساعتی طول کشید بعد ذره دره ظرف ها اومد و من سریع می شستم و مامان خشک می کرد و سر جاش می گذاشت تا شلوغ نشه . تا ساعت یک با مامان ظرف ها رو می شستیم و مهمون ها یکی یکی داشتند می رفتند . آخرین ظرف و شستم و دادم به مامان .

: این ها هنوز ظرف های شام بودند چقدر ظرف میوه کثیف هست .

مامان یک سری بیرون زد : زیاد نیست . بزار من لیوان های روی میز بیارم تا وقت اون ها رو بشور

: باشه

مامان ظرف می آورد و من تند تند می شستم و میگذاشتم روی ملافه .

مامان : دیگه تموم شد همه مهمون هاشونم رفتند

: خوب خدا رو شکر

خانم سهرابی : خسته نباشید

: ممنون

مامان : خانم سهرابی ببینید اگه ظرف کثیفی هست بیارید که بشوریم .

خانم سهرابی : باشه عزیزم الآن میگم مائده و گلرخ نگاه کنند .

کارهای داخل آشپزخونه تموم شد و اونجا مرتب شد با مامان سریع رفتیم توی حال و اونجا رو تمیز کردیم . من دستمال می کشیدم و مامان جارو برقی می کشید

خانم سهرابی : بگزارید برای فردا

مامان : می دونید که خانم سهرابی فردا جای دیگه هستیم

خانم سهرابی : آه راست میگی عید و همه مهمونی دارند .

مامان : بله

ساعت سه تموم شد و با مامان رفتیم توی آشپزخونه تا چیزی بخوریم . خانم سهرابی برامون غذا گرم کرد . خوردیم و توی اتاقی که در نظر گرفته بود رفتیم استراحت کردیم .

مهمونی فردا ظهر بود پس صبح زود باید می رفتیم اونجا . اونقدر خسته بودم که به خواب مرگ رفتم .

تا روز پنجم عید همش خونه این و اون بودیم و شب ها اونجا می موندیم و صبح می رفتیم جای دیگه .

سلام یاسی خسته نباشی

: سلام ، نه خسته نیستم

مامان : یلدا جون یک مسکن به من بده

یلدا : چشم مامان الآن میارم .

مامان : محراب و معراج چکار کردن ؟

یلدا : صبح رفتند کارخونه مثل اینکه هر دو رو قبول کرده و قرار شده محراب تو قسمت حسابداری باشه . معراجم رفته تو خود کارخونه .

مامان : ماهی چقدر می گیرند

یلدا : نپرسیدم

سلام مامان خسته نباشی

مامان : سلام مادر چی شد ؟

محراب : خیلی خوب بود من رفتم قسمت حسابداری ، معراجم تو خود کارخونه است

مامان : خوب قرار شد چقدر بدن

معراج : بر اساس پایه حقوقی ، بیمه ام می کنه .

مامان : خوب خدا رو شکر خدا خیر خانم کاشفی رو بده

محراب : آره اگه نبود معلوم نیست چقدر باید دنبال کار بگردیم .

مامان : فردا رو استراحت کنم ، بعد برم برای یلدا وسایلی که نیاز دار بخرم .

یلدا : مامان چه عجله ای

مامان : یعنی چی ؟ من که نمی تونم یک جا خرید کنم باید ذره ذره بخرم بذارم کنار

محراب : خدا بزرگ حالا من و معراجم میریم سر کار می تونیم کمک خرج خونه باشیم .

دو ماهی از عید گذاشت و کارها شد هر هفته خونه یک نفر و دیگه خود مامان می رفت . محراب و معراجم هر چی حقوق می گرفتند یک جا به مامان می دادن ولی مامان دست به پولشون نمی زد می ذاشت براشون تو حساب تا بعد اگه لازم داشتند استفاده کنند .

منم و یلدا هم سری دوزی برداشته بودیم. تا کمک خرج خونه باشیم . بتونیم برای یلدا وسایلش و بخریم .

چون قرار شد یک ماه دیگه یلدا رو ببرند

یلدا : اصلاً دوست ندارم برم خونه مامان یاسین زندگی کنم

: شما که خونه تون جداست

یلدا : آره جداست ولی مامانش فضول

: بهتر زیاد پایین نری وقتی تو نری اونم نمیاد رو نباید بدی

یلدا : آره چون خواهر یاسین خیلی جنس همچین آدم خراب می کنه که خدا می دونه تازه من هفته ای یک بار میرم خونه شون بیچاره زهرا آنچنان فاتحه هیکلش و جلوی من می خونند .

: تو یک بار چیزی نگی

یلدا : نه من اصلاً نه می خندم نه حرف می زنم .

: آفرین .

یلدا : بعضی موقع ها فکر می کنم ، کار خوبی کردم ازدواج کردم

: خود یاسین که خوب

یلدا : آره طفلی هر چی من میگم میگه چشم

: خوب این خوبه

یلدا : آره خدایش برای من خیلی احترام می گذاره یک بار راضیه برگشت گفت یلدا ، همون جا یاسین گفت یلدا نه یلدا خانم دوست ندارم اسم زنم و بدون خانم بگید همچین تو دهنی درستی بود برای راضیه

: خوب

یلدا : فکر می کنی امروز اینا تموم بشه

: آره بابا همش دو دسته دیگه مونده ، باید زود تموم کنیم تحویل بدیم که سری دیگه رو بگیرم

یلدا : آره

---

یلدا تو لباس عروسی فرشته ای شد که همه فقط ازش تعریف می کردند . خدایش مامان جهاز خیلی خوبی به یلدا داد ، دهن مادر شوهر یلدا بسته شد و هیچ چیزی نمی گفت .

مهمونی به خوبی خوشی تموم شد . خانواده یاسین هم عروسی خوبی گرفتند . هر دو خانواده سر بلند بیرون اومدند .

مامان : یاسی جان

: بله مامان

مامان : می خواهی سری باز قبول کنی

: چکار کنم تو خونه بکارم حداقل از این هنرم که می تونم استفاده کنم

مامان : بیا برو کلاس خیاطی تو ادامه بده حالا که یلدا هم رفت خونه شوهر ، می تونیم کمی استراحت کنیم

: بذارید یکم از قسط ها کم بشه بعد

مامان : داریم خدا رو شکر

: باشه مامان بزار یکم از این استرس ها راحت بشیم بعد میرم

مامان : باشه عزیزم چون می ببینم کارت خوبه اونم میشه یک درآمد برای تو

: چشم

محراب و معراج اومدن : سلام خسته نباشید

محراب : سلام یاسی خانم باز که تو داری خیاطی می کنی

: سرم بند ، کار چه طور بود

معراج : خوب خدا رو شکر ولی این یگانه خیلی سخت گیره پدر همه رو در میاره

محراب : آره دیگه تنهایی دار یک کارخونه رو ادار می کنه باید سخت گیر باشه ، تا باز ازش دوری ما که دم دستشیم هر دفعه یک گیری به یک نفر میده

: دیدم چقدر عصبانی

محراب : کجا ؟

: تو مهمونی یکی از دختر های خانم سهرابی شیرینی رو انداخته بود روش

محراب : اوه بدبخت

: آره اگه می تونست همون جا یک چیزی بهش می گفت

محراب : یک منشی خانم داریم ، معلوم از این یگانه خیلی خوشش میاد ، ولی امروز طفلی کلی از دستش گریه کرد یگانه ام اخراج کرد .

: چرا ؟

محراب : نفهمیدم موضوع چیه ولی بیرونش کرد

آقای سراجی رئیسم گفت این نفر سوم که در عرض شش ماه عوض می کنه

: چقدر بد جنس

معراج : محراب یاسی رو بهش معرفی کن خودتم اونجایی مراقبش

محراب : لازم نکرده

: خوب ها

محراب : نه ، وقتی میگم نه ، یعنی نه

: خوب باشه

مامان : یاسی پاشو اومده کارها رو تحویل بگیره

: من نمیرم برید بهش تحویل بدید

مامان : باشه خودم می برم ، معراج مادر این رو بیار تا بدم بهش .

مامان و معراج رفتن منم به دیوار تکیه دادم

محراب : یاسی مامان چقدر قسط دار

: نمی دونم ولی فکر کنم نزدیک یک میلیونی میشه

محراب : راست میگی

: آره ، برای چی ؟

محراب : می خواهم تو کارخونه اضافه کاری واستم یکم کمک دستش باشم

: آره خوب

مامان و معراج اومدن : بیا یاسی شد ده تومان ، اینا رو هم داد گفت اگه تا فردا شب هر چی رو آماده کنی دوبرابر حساب می کنه

: باشه مامان .

چرخ خیاطی رو آوردم و شروع کردم به کار کردن . تا ساعت سه داشتم می دوختم

تو هنوز نخوابیدی

: نه

آخ دختر تو که خود تو از خستگی میکشی

: محراب می دونم مامان تو فشار باید یک طوری حداقل خرج خودمون و که در بیارم

محراب : من و معراجم که کار می کنیم

: می دونی تا نیاز پیدا نکردیم مامان دست به پول های شما نمی زنه

محراب : چرا این اینقدر لجبازی می کنه

: حرف بی حساب نمی زنه ، بالاخره بعد می خواهین داماد بشید ، بابا پول دار نداریم که بگیم خرج عروسی اون میده .

محراب : حالا کی خواست داماد بشه

: بالاخره تا کی ، حالا برو بخواب منم همین و بدوزم می خوابم

محراب : زود استراحت کن .

: باشه .

تا ساعت شش صبح فقط کار می کردم و هنوز خیلی مونده بود . خسته شده بودم . یکم دراز کشیدم

معراج : یاسی خواب

مامان : بگذار بخواب تازه دست از کار کشیده

معراج ملافه روم انداخت : الهی فدای آبجی خانم بشم

: داری لوسم می کنی

معراج کنارم نشست : بابا مثلاً چقدر می خواهد بده یکم به خودتم برس

: چشم ، حالا برو صبحانه تو بخور منم یکم استراحت کنم

با صدای زنگ خونه بیدار شدم : مامان ، مامان

کسی جواب نداد رفتم در باز کردم

مامان : شرمنده کیفم و جا گذاشتم

: ایراد ندار باید بیدار می شدم .

دوباره نشستم پشت چرخ خیاطی و تا شب که صمدی اومد بیشتر شو دوخته بودم .

مامان تحویلش داد و اومد : بیا این همه کار کردی همش شد هفده تومان

: خوب مادر من

مادر : بیا بگیر

: مرسی

کل پول های که داشتم و شمردم تا حالا پنجاه تومانی شده بود : مامان فردا صبح میری خونه کی

مامان : خونه خانم کاشفی ، برای چی ؟

: همین طوری سوال کردم

مامان رفت : محراب فردا کی میای خونه

محراب : برای چی ؟

: میای با هم تا جای بریم

محراب : باشه اومدم حاضر باش بریم .

: باشه

محراب اومد دفتر قسط مامان و برداشتم رفتیم پیش آقای شمس : سلام آقای شمس

آقای شمس : سلام خوبی خانم یزدی

: بله ، اومدم قسط و بدم

آقای شمس : مادر دیروز دادن

: بله می دونم ، می خواهیم زود تر تموم شه

آقای شمس : باشه ، بده یادداشت کنم .

پول و بهش دادم و اون تو دفتر قسط یادداشت کرد . خیلی خوشحال شدم : چه قدر دیگه مونده

آقای شمس : هشتصد تومان دیگه

: مرسی

از اونجا اومدیم بیرون محراب : چقدر تو زرنگی دختر اگه به مامان می گفتی قبول نمی کرد

: می دونم برای همین با خودم گفتم یکم پول که جمع شد بیام بدم .

محراب : باز می خواهی سری قبول کنی

: آره محراب باید این تموم بشه

محراب : من این ماه حقوقم به مامان نمیدم میام میدم آقای شمس

: نه اونجوری به مامان بر می خوره من فرق دارم با تو ، تو بده بخودش ، چون خیلی خوشحال که می تونه برای تو معراج پولی کنار بزار

محراب : باشه ، از فردا اضافه کاری دارم

: خوبه ، معراج چی ؟

محراب : چون من گفتم هستم ، اونم اسمش و نوشت

: خوب بهتر با دوست هاش نمی گرده

محراب : آخ این یگانه کار می کشه از این ها پدرشون در میاره ، بعدم چون جریمه نقدی می کنه از ترسشون خوب کار می کنند و وقتی برای شوخی پیدا نمی کنند .

: راستی منشی چی شد ؟

محراب : هیچی اخراج شده . دیگه نیومد

---

محراب عصبانی اومد خونه : کی به تو میگه دهن تو باز کنی مگه خودم لال بودم بگم خواهر دارم که تو گفتی

معراج : به خدا از دهنم پرید

محراب : تو غلط کردی از دهنت پرید

مامان : چی شده چرا به هم پریدن

معراج : مامان امروز یگانه پرسید کسی رو نمی شناسید که بتونم تایپ کنه ، منم گفتم خواهرم یاد دار . مامان : خوب این که دعوا ندار

محراب : اون منشی می خواست نه تایپست برای کار تو خونه ، بعدم مگه ما تو خونه کامپیوتر داریم که به خواهد تو خونه تایپ کنه

معراج : گفت فردا بیارش اگه کار بلد باشه استخدامش می کنم

: خوب این که چیزی نیست میام پیش خودت کار می کنم

محراب : من دوست ندارم خواهرم بیاد بین اون همه مرد

معراج : برو بابا دیوونه تو اون دفتر غیر از اون مرد پنجاه سال ، خودت و یگانه دیگه کی هست ؟

محراب : باشه

معراج : بهتر از این که شب تا صبح پای چرخ خیاطی باشه ، یا بره خونه مردم و تمیز کنه . اینجوری هم بیمه میشه هم ماهیانه یک پولی دار

محراب : فکر کردی اون چند وقت این و نگه می دار

معراج : آقا سه ماه بالاخره سه ماه بیمه است سه ماهم حقوق دار ، نمی خواهد اون همه سختی هم بکشه

مامان : بد نمیگه محراب جان باید بتونه یک پولی پسنداز کنه چون می خواهد بعد بره کلاس خیاطیش و ادامه بده تا بشه یک خانم خیاط .

محراب : هر چی من یک چیزی میگم شما یک چیزی دیگه بگید

من حرفی نزدم نشستم پشت چرخ خیاطی و شروع کردم به دوختن . معراج اومد کنارم : یاسی میای دیگه

: آره ، بگذار حالا یکم عصبانیت محراب فروکش کنه منم همین چند دست و بدوزم که فردا مامان تحویلش بده

تا ساعت یازده داشتم کار می کردم

محراب : تموم نشد

: چرا آخریش ، صدای چرخ اذیتت میکنه

محراب : نه ، زود استراحت کن که صبح با ما بیای

: باشه

معراج لبخند زد . خودم خیلی خوشحال بودم ، دلم می خواست یک کار خوب انجام بدم .

صبح همراه معراج و محراب رفتم وقتی سوار سرویس شدم دیدم خدایش من بین یک عالمه مردم هستم خیلی معذب بودم کنار محراب نشستم سرم و پایین انداخته بودم و به کسی نگاه نمی کردم .

وقتی رسیدیم پیاده شدم معراج : موفق باشه

لبخندی زدم : مرسی

با محراب وارد دفتر شدم هنوز یگانه نیومده بود محراب : آقای سراجی هستند ، خواهرم هستند

: سلام

سراجی : سلام دخترم ، اینجا اومدی باید اعصاب فولادی داشته باشی

لبخندی زدم : چرا اینجا اینقدر کثیف

سراجی : من که پیرمردم ، اینم که جوونه اونم که رئیس ، منشی قبلی یک دستی می کشید اونم که دو هفته ای رفته اینجا شده آشغال دونی

محراب از جاش بلند : سلام آقای یگانه

منم بلند شدم : سلام

یگانه به من نگاهی کرد : شما

محراب : خواهرم هستند برای کار منشی

یگانه : اه بله ، تایپ بلدید

: بله

یگانه : خوب استخدامی ، آقای سراجی بهشون بگید چکار کنند . قراردادم باهاشون ببندید .

سراجی : بله آقای یگانه

سراجی یک برگه داد به من و خوندم ، حقوقم ماهی سیصد هزار تومان بود با بیمه . ساعت رفت و آمد نوشته شده بود ، امضا کردم . دادم به آقای سراجی : خوب باید چکار کنم

سراجی به اطراف نگاهی کرد

: متوجه شدم

شروع کردم به تمیز کردن ، اونقدر خاک بود که خدا می دونه توی آشپزخونه که انگار بمب منفجر شده بود . نه پودر بود نه مایه

: ببخشید آقای سراجی پاک کننده نداریم

سراجی : چی می خواهی

: مایع ظرف شویی ، پودر ، شیشه پاک کن ، دستمال

سراجی : همش هست الی دستمال

: کجاست

سراجی : میگم از داخل کارخونه برات بیارن .

در کابینت ها رو باز کردم تو همه تار عنکبوت بود . شروع کردم به تمیز کردم . از داخل یک کشو یک عالمه دستمال پیدا کردم . ساعت یک بود

محراب : یاسی بیا ناهار بخور .

آقای یگانه اومد بیرون و به اطراف نگاهی کرد : چه عجب اینجا تمیز

سراجی : کار خانم یزدی

یگانه به من نگاهی : خسته نباشید

: ممنون

یگانه :  آقای سراجی من دارم میرم معلوم نیست بیام یا نه هر کس تماس گرفت بگو با همراهم تماس بگیره.

سراجی : چشم

ناهار خوردم . اتاق یگانه رو هم تمیز کردم  و ساعت کاری من تموم شد . اون دو تا اضافه کاری داشتند من با آقای سراج سوار سرویس شدم و رفتم خونه

سلام مامان

مامان : سلام یاسی خوبی چی شد مادر

: هیچی امروز که فقط دفتر و تمیز کردم اونقدر کثیف بود که خدا می دونه

مامان : اونجا هم تمیز کاری کردی

: دیگه یکی از کارهای منشی اونجا همین معلوم نیست اون قبلی ها چکار می کردن تمام ظرف ها روش کثیفی بود .

مامان : بیا مادر چای بخور

: دیگه از فردا کارم رسماً شروع میشه .

مامان : خوب خدا رو شکر .

ساعت هفت بود که معراج و محراب اومدن : سلام خسته نباشید

محراب : خوبی

: بله ، چرا بد باشم

معراج : چقدر امروز تو اون دفتر پودر آوردن

: دفتر نبود آشغال دونی بود نمی دونم اینا چطوری چای می خوردن . توی اون استکان های کثیف

محراب خندید : چشم هامون می بستیم می خوردیم

: تا حالا زنده موندید خدا رو باید شکر کرد .

مامان شام و آورد خوردیم ، من از خستگی خوابم برد .

یاسی بلند شو دیرت نشه

از جام بلند شدم مانتو و شلوار مرتبی پوشیدم و همراه بچه ها رفتم . پشت میز نشسته بودم و سراجی بهم می گفت باید چکار کنم . تماس ها رو کجا یادداشت کنم نامه ها رو کجا بذارم و خیلی کارهای دیگه و من با دقت گوش می کردم تا چیزی یادم نره .

ساعت یازده بود که یگانه عصبانی اومد ، از جام بلند شدم : سلام خسته نباشید

یگانه فقط یک نگاهی کرد و رفت .

سراجی : خدا امروز به خیر بگذرون .

چای ریختم و براش بردم روی میز گذاشتم و اومدم بیرون . دفتر تماس ها و نامه ای که براش اومده برداشتم در اتاق در زدم

بفرمائید

: ببخشید آقای یگانه این تماس های که امروز با شما گرفته شده ، این نامه هم برای شما اومده

یگانه : از کجا ؟

: هیچ یادداشتی روش نیست

یگانه : بدید به من ، می تونید برید

: بله

از اتاق اومد بیرون ، و نامه ای که سراجی بهم داده بود و شروع کردم به تایپ کردن .

تلفن اتاق یگانه زنگ زد : بله آقای یگانه

یگانه : میشه یک لحظه بیان اینجا

: بله

از جام بلند شدم رفتم سمت اتاقش در زدم و وارد شدم : بله آقای یگانه

یگانه : این نامه هیمن الآن باید تایپ بشه

: چشم

نامه رو گرفتم و رفتم بیرون کار سراجی تموم شده بود براش پرینت گرفتم و نامه یگانه رو دست گرفتم . اومد بیرون : تموم نشد

: یکم کمش مونده

یگانه : روی سر برگ پرینت بگیر

: غلط گیری نمی کنید .

یگانه : چی رو

: راستش من دو کلمه رو نتونستم بخونم

یگانه اومد کنار من ایستاد و نامه رو خوند . منم ادامه رو تایپ کردم : این دو کلمه نمی دونم چی ؟

یگانه : این محمدی با این خطش باید دکتر میشد نه وکیل ، شمارش و بگیرید و ازش سوال کنید .

منم دفتر باز کردم و زنگ زدم به محمدی خود یگانه باهاش حرف زد و کلی بهش غر زد . اون تا کلمه رو گفت و من براش پرینت گرفتم و اون یک مرور کرد : مرسی ، هر کی امروز تماس گرفت بگید نمیام

: چشم ، اگه باهاتون کار فوری داشتند چی ؟

یگانه : بگو با همراهم تماس بگیره

: چشم

یگانه کیفش و برداشت و رفت . رفتم توی اتاقش فنجون و برداشتم اومدم بیرون .

سراجی : خوب بخیر گذشت .

محراب : بنده خدا آقای محمدی چقدر حرف شنید

سراجی : آره بنده خدا

امروزم تموم شد من با سراجی سوار اتوبوس شدم و رفتم خونه .

یک هفته ای از رفتم به اونجا می گذشت . دیگه حسابی کار بلد شده بودم و کارها رو با یک نظم خاصی انجام می دادم . تا حالا که یگانه سرم دادی نزد و همیشه با احترام باهام حرف زده .

یگانه با عصبانیت اومد تو : آقای سراجی چرا دقت نکردید

سراجی : چی رو قربان

یگانه این مبلغ و نگاه کنید این چیه برای من فاکتور کردید خوب شد فهمیدم و گرنه می دونید چقدر ضرر می کردم

سراجی : قربان این اون برگه ای نیست که به شما دادم

یگانه : پس این چیه ؟

سراجی : من نمی دونم

یگانه : این روی میز من بود ، خانم یزدی این مگه شما رو میز من نگذاشتید .

: چرا ؟

سراجی : بذارید من نگاه کنم

یگانه : خانم یزدی باید دقت کنید ، این یک اشتباه خیلی فاحشی

سراجی : ببخشید آقای یگانه برگه فاکتور اینجا نیست

یگانه رفت توی اتاقش اطراف و نگاه کرد : خانم یزدی بیان بگردید پیداش کنید .

: بله

وارد اتاقش شدم و شروع کردم به گشتن بین فاکتور ها

یگانه : من چقدر بگم باید دقت کنید این چه وضعی ، اه یک منشی پیدا نمی کنم کارش و درست انجام بده

: ببخشید آقای یگانه میشه داخل کیفتونم یک نگاه بندازید

یگانه : اونجا نیست

: حالا نگاه کردنش که ایراد ندار

یگانه کیفش و باز کرد : بفرمائید شما نگاه کنید .

: با اجازه

سر رسید بود برداشتم و لاش و باز کردم هم صفحه اول باز کردم : این نیست آقای یگانه

یگانه اومد کنارم و نگاه کرد : کجا بود

سر رسید و نشونش داد : اینجا

یگانه : آه یادم رفته بود .

فاکتور و از من گرفت و دوباره گذاشت لای سر رسید و بدون عذرخواهی کرد .

از اتاقش رفت بیرون .

محراب : پیدا شد

: آره داخل کیف خودش بود .

سراجی : خدا رو شکر

ساعت دو بود که برگشت و رفت توی اتاقش : خانم یزدی تشریف بیارید

وارد اتاق شدم : بله

یگانه : بابت صبح معذرت خیلی عصبی بودم

: اتفاق پیش میاد

یگانه : بله ، خوب کسی با من تماس نداشت

: الآن دفتر و میارم خدمتتون

دفتر و نامه ای که براش اومده بود و بردم داخل : بفرمائید

یگانه اول دفتر و گرفت ، خوب زیاد مهم نیستند

: این نامه هم اومده مثل قبلی آدرسی ندار

یگانه : بندازینش سطل آشغال

: چشم

جلوی خودش انداختم توی سطل آشغال . از اتاق اومد بیرون ، چای ریختم برای سراجی و محراب گذاشتم بعدم برای اون بردم دیدم به صندلیش تکیه داد : ببخشید مزاحمتون شدم

یگانه : نه ایرادی ندار

چای رو گذاشتم و اومدم بیرون . تلفن زنگ زد با یگانه کار داشت : بله چند لحظه

آقای یگانه ، خانم مطلبی پشت خط هستند

یگانه : وصل کنید

: چشم

هیچ کس حرفی نمی زد و همه ساکت بودیم . وقتی یگانه نبود حداقل یک کلمه حرف می زدیم .

یگانه از دفترش اومد بیرون : من ساعت چهار قرار دارم لطفاً همه چیز برای پذیرایی آماده باشه

: هیچی نداریم

یگانه : زنگ بزنید مرتضی بخر بیاره

: چشم

خودش نشست پیش سراجی و شروع کرد با اون حرف زدن

زنگ زدم به آقا مرتضی : خسته نباشید آقا مرتضی ، آقای یگانه مهمون دارند وسایل برای پذیرایی می خواهند

مرتضی : باشه الآن می خرم

: مرسی

بلند شدم رفتم توی آشپزخونه چای تازه دم کردم و ظرف های که برای پذیرایی بود آماده کردم و بردم توی اتاق یگانه ، مرتضی اومد میوه و شیرینی ازش گرفتم و مرتب داخل ظرف ها چیدم و گذاشتم روی میز : آقای یگانه همه چیز آماده است

یگانه : بله

ساعت سه بود که یگانه اومد بیرون : آقای سراجی با آقای یزدی میرن دفتر اونجا خانم سعیدی منتظر شما هستند

سراجی : بله قربان

محراب اومد پیش من : مراقب خودت باش به معراج میگم اضافه کاری نمونه و با تو بیاد خونه

: نیازی نیست می تونم خودم برم دیگه سوار سرویس شدن این حرف ها رو ندار ، همه می دونن من خواهر تو معراج م بهم کاری ندارند

محراب بهم نگاهی کرد : باشه ، مراقب خودت باش

ساعت چهار و نیم بود خانم مطلبی اومد چه قیافه ای اونقدر آرایش کرده بود که نمی شد فهمید خودش چه شکلی بوده . به آقای یگانه خبر دادم .

یگانه اومد بیرون : سلام خانم مطلبی خیلی خوش اومدید

خانم مطلبی با یک صدای که توش یک عالمه عشوه بود : سلام

رفت داخل اتاق یگانه : خانم یزدی دو تا چای

: بله

چای ریختم و رفتم داخل چای رو براشون گذاشتم و اومدم بیرون . کاری نداشتم از بیکاری خودم با بازی های کامپیوتری سر گردم کردم .

یک دفعه در با شدت باز شد منم شش متر از جام پریدم یک مرد خیلی قد بلند و سیبل های گنده و چشم های قرمز جلوی در ایستاده بود : بله آقا

این یگانه کجاست

: ببخشید شما

بگو یگانه بیاد بیرون

یگانه خودش اومد بیرون : چی شده ؟

: نمی دونم ایشون

تو یگانه ای

یگانه نگاهی بهش کرد : بله من هستم شما ؟

من نمیشناسی

یگانه : نه

الآن بهت میگم من کی هستم

اومد و یقه آقای یگانه رو گرفت : می دونی من کیم

یگانه : ببخشید آقا ول کنید من که گفتم شما رو به جا نمیارم .

من همسر بهجتم

یگانه : بهجت کیه ؟

مرد : یعنی تو بهجت نمی شناسی

یک مشت زد تو صورت یگانه و اون پخش زمین شد

از ترسم کنار دیوار ایستاده بودم

مرد : بهجت بیا اینجا

رفت داخل اتاق یگانه صدای شکستن اومد ، وقتی برگشت با خانم مطلبی اومد بیرون طفلی اونم خیلی ترسیده بود و معلوم می شد زدش : این بهجت همسر من

یگانه از جاش بلند شد با دست خون کنار لبش و پاک کرد : من چکار دارم که اسم ایشون چیه ایشون مشتری هستند همین

مرد : یعنی چی مشتری هستند ، مرتیکه عوضی خوشت میاد دختر و زن های مردم و دور خودت جمع کنی نه

یک مشت دیگه زد تو صورت یگانه و با لگد افتاد به جونش

به خودم اومدم : آقا چکار می کنید . الآن زنگ می زنم پلیس بیاد

گوشی رو برداشتم ، مرد اومد سمتم تلفن و برداشت انداخت زمین : می تونی زنگ بزن

دستش و برد بالا که بزنه تو گوشم

یگانه : دست روی زن بلند می کنی

مرد دستش و آورد پایین و یکی دیگه زد تو گوش یگانه . خانم مطالبی هیچ حرفی نمی زد فقط گریه می کرد. از دفتر رفت بیرون ، مرد هم دنبالش رفت : یکبار دیگه با همسر من حرف بزنی همینجا آتیشت می زنم.

به یگانه نگاهی کردم

یگانه : خوبی

فقط سرم و تکون دادم .

یگانه روی مبل اونجا نشست و تکیه داد . به خودم اومد دیدم صورتش پر خون شده ، سریع دستمال کاغذی برداشتم : آقای یگانه بینی تون دار خون میاد

دستمال و ازم گرفت گذاشت روی بینیش . به اطراف نگاه کردم تلفن که پودر شده بود هر قطع اش یک طرف افتاده بود . در باز شد مرتضی اومد اونم حسابی کتک خورده بود .

: آقا مرتضی

آقا مرتضی افتاد زمین

یگانه زود بلند شد : زنگ بزن اورژانس بیاد

زنگ زدم اورژانس ، نیم ساعتی طول کشید تا اومد ، معاینه کردند گفتند بخاطر شدت ضربه که بهش خورده اینطوری شده و بردنش بیمارستان یگانه ام باهاشون رفت . پشت میز نشستم اشک هام می ریخت و از خدا می خواستم اون پیرمرد کاریش نشه مرد خیلی خوبی .

کمی که آروم شدم اطراف جمع و جور کردم اتاق یگانه رو هم مرتب کردم تمام ظرف ها شکسته بود جمع کردم و شیشه شکسته ها رو ریختم دور ، میوه ها رو هم جمع کردم گذاشتم داخل یخچال . ساعت شش مثل هر روز از دفتر اومدم بیرون و سوار سرویس شدم اونقدر تو خودم بودم که متوجه نشدم رسیدم

خانم یزدی نمی خواهین پیاده بشید 

به اطراف نگاه کردم : چرا ببخشید حواسم نبود ، خداحافظ

پیاده شدم و آروم آروم رفتم خونه

مامان تا من دید : یاسی چی شده ؟

: امروز تو دفتر دعوا شد

مامان : کی ، محراب کو

: محراب و آقای سراجی رفتند دفتر

مامان : خوب تو با یگانه دعوات شد

: نه مامان یک مشتری اومد شوهرش اومد یگانه رو زد آقا مرتضی رو همچین بد زده بود که بنده خدا رفت بیمارستان .

مامان : خدا مرگم چرا

: مرد دیوونه بود . حالا مامان یک لیوان آب به من بده .

ساعت هفت بود که محراب اومد ماجرا رو براش تعریف کردم ، خیلی تعجب کرد : محراب یک زنگ به یگانه بزن حال آقا مرتضی رو سوال کن ببین نیازی نیست ما بریم اونجا

محراب : باشه الآن زنگ می زنم .

سلام آقای یگانه خوب هستید ، بله از خواهرم شنیدم حال آقا مرتضی چطور ، خوب خدا رو شکر نیازی نیست ما بیایم اونجا ، باشه اگه نیاز بود به همین شماره زنگ بزنید . خداحافظ

: چی شد

محراب : خدا رو شکر چیزی نبود ، برای ضربه ای که خورده بود گیج بود همین .

شب همش خواب دعوا امروز دیدم و صبح حسابی خسته بودم . با بچه ها رفتم معراجم گفتم توی کارخونه حرفی از دعوای دیروز نزه که یگانه می فهمه کار اون بود ممکنه اخراجش کنند .

وارد دفتر شدم ، محراب و سراجی امروز اینجا نمی اومدن پس تنها بودم . چای گذاشتم و میزها رو دستمال کشیدم . ، تلفن روی میز آقای سراجی گذاشتم روی میز خودم تا اگه تلفن زنگ زد جواب بدم ، هیچ کاری نداشتم حتی تلفن هم زنگ نمی زد . از بیکاری خوابم گرفته بود که در باز شد سریع بلند شدم : سلام آقای یگانه

یگانه به من نگاهی : سلام

: ببخشید آقای یگانه حال آقا مرتضی خوبه

یگانه سرش و تکون داد و رفت توی اتاقش ، زیر چشمش حسابی کبود شده بود . چای ریختم بردم گذاشتم روی میزش و اومدم بیرون

تلفن زنگ زد : بله

مطلبی هستم می خواستم با آقای یگانه صحبت کنم

: یک لحظه گوشی خدمتتون ، آقای یگانه خانم مطلبی هستند می خواهن با شما صحبت کنند

یگانه : بگو الآن کار دارم نمی تونم

: بله ، ببخشید خانم مطلبی آقای یگانه الآن کاری دارند و نمی تونند با شما صحبت کنند

مطلبی : من کی تماس بگیرم تا با ایشون حرف بزنم

: اسم شما رو تو لیست تماس هاشون می ذارم تا با شما تماس بگیرند

مطلبی : مرسی عزیزم ، خداحافظ

یگانه صدام کرد تا برن داخل دفترش : بله آقای یگانه

یگانه : کسی با من کاری نداشت

: خیر فقط به خانم مطلبی گفتم هر وقت کار تون تموم بشه باهاشون تماس می گیرید .

یگانه : مرسی ، ولی اگه از این به بعد تماس گرفتن یک بهانه ای براشون بیارید نمی خواهم دیگه باهاشون کار کنم

: بله آقای یگانه

یگانه به من نگاهی کرد : دیروز که اتفاقی برای شما نیافتاد

: خیر

یگانه : خوب می تونید برید

: چای می خورید براتون بیارم

یگانه : بله اگه امکانش هست .

فنجونش و برداشتم ، از اتاق اومدم بیرون . دوباره که رفتم داخل : ببخشید آقای یگانه

یگانه به من نگاهی کرد : بله

: راستش هیچی ظرف نمونده یعنی اگه مهمانی داشته باشید هیچی نداریم .

یگانه سرش و تکون داد : باشه تهیه می کنم .

از اتاق اومدم بیرون . امروز پنج شنبه بود کارهای همیشه توی این روز کسل کننده بود باز تا محراب و آقای سراجی بود یک حرفی می زدیم ولی با نبودن اونها من حوصله ام سر رفته بود .

خانم یزدی

سری از جام بلند شدم : بله آقای یگانه

یگانه : با محمدی تماس بگیرید کارش دارم

: بله

زنگ زدم به محمدی ولی گوشیش خاموش بود با دفترش تماس گرفتم منشیش گفت رفته دادگاه

: ببخشید آقای یگانه ، آقای محمدی رفت بودند دادگاه گوشیشونم خاموش بود

یگانه : باشه ، اینجا مسکنی چیزی داریم

: نمی دونم بذارید ببینم من تو کیفم ندارم

یگانه : ممنون

داخل کیفم و نگاه کردم ژلوفن داشتم یک لیوان برداشتم و داخلش آب ریختم چون هیچی ظرف نبود داخل سینی گذاشتم بردم داخل اتاقش : بفرمائید

یگانه قرص و خورد : مرسی

: بهتر نیست برید خونه استراحت کنید امروز که کاری نیست .

یگانه : نه با این محمدی قرار ملاقات دارم می خواهم از شوهر این مطلبی شکایت کنم

ابروم و دادم بالا : بله ، با اجازه

پشت میز نشستم خدایا کی ساعت دو میشه که تعطیل شم برم خونه هنوز ساعت ده ، در باز شد و آقای محمدی وارد شدن از جام بلند شدم : سلام

آقای محمدی : سلام دخترم خوبی این رئیس بداخلاقت هست

: بله هستند .

به آقای یگانه خبر دادم که آقای محمدی اومده از اتاقش اومد بیرون : هر وقت من با تو کار دارم تو نیستی تو چطور وکیلی هستی

محمدی روی مبل نشست : رفتم شکایت کردم .

یگانه : خوب

محمدی : خوب باید احضاریه بره در خونشون تا بیان دیگه همین ، بعدم باید شاهد ها تو بیاری

با سینی چای اومدم

یگانه : خانم یزدی و مرتضی شاهد های من هستند .

محمدی به من نگاهی کرد : شما همه چیز و دیدی دیگه

: بله

یگانه : مگه ایشون کور بودند که نبینند .

محمدی : حالا سوال کردم ، چرا دعوا می کنی . باید اول خودم اطلاعات داشته باشم بعد بتونم کمکت بکنم . چطوری خانم یزدی با این کار می کنید .

یگانه : من تو کارم جدی هستم

منم مظلوم پشت میزم نشستم و سرم به کاری بند کردم .

محمدی : خانم یزدی اگه اون آقا رو ببینید که می شناسید

: بله آقای محمدی چهره اش از یادم نمیره

یگانه : چهره برای چی مگه فرار کرده

محمدی : سوال کردم ایراد دار

یگانه دیگه ساکت شد و شروع کرد به چای خوردن . محمدی : شمار و که نزد

: نخیر

یگانه به محمدی نگاهی کرد ولی هیچی نگفت

محمدی به من نگاهی کرد : چیزهای که خسارت زده چی بوده ؟

: اینجا که فقط تلفن شکوندن ، اتاق های آقای یگانه رو هم که کلاً نابود کرده بودن

یگانه یک دفعه خندید تا حالا ندیده بودم بخند

محمدی : چرا می خندی ؟

یگانه : ببخشید هیچی

ولی نمی تونست جلوی خنده اش و بگیر

محمدی : مثل اینکه ضربه ای که زد خیلی کاری بود ، باید برم ازش تشکر کنم چون باعث شد تو بخندی

یگانه دوباره جدی شد و به محمدی نگاه کرد

محمدی : خانم یزدی دیگه هیچی

: دیگه هیچی

محمدی : راستی خودت و مرتضی روز شنبه میرید پزشک قانونی تا اونجا تائید کنه .

یگانه : باشه

محمدی بلند شد : خوب من برم که کلی کار دارم

یگانه : شب کجایی

محمدی : بچه ها شب میان خونه ما میای بیا

: نه حوصله ندارم

محمدی : الهام هم هست

: نه حوصله اش و ندارم

محمدی : باشه هر طور دوست داری ، خداحافظ

از جام بلند شدم : خدانگهدار

یگانه با محمدی رفت بیرون و من فنجون ها رو جمع کردم . پشت میز نشستم تلفن زنگ زد : بله

سلام مطلبی هستم با آقای یگانه کار داشتم

: ایشون نیستند اومدن میگم باهاتون تماس بگیرند

مطلبی : باشه بهشون بگید من منتظرم

: چشم .

تا گوشی رو گذاشتم یگانه اومد بلند شدم

یگانه : راحت باشید

: ببخشید آقای یگانه خانم مطلبی تماس گرفتند و گفتند منتظر تماس شما هستند

یگانه : بزار بمونه

رفت توی اتاقش بالاخره ساعت دو شد و کار تعطیل شد در اتاق یگانه در زدم : ببخشید آقای یگانه ساعت دو اگه با من امری ندارید برم

یگانه : نه می تونی بری

: خداحافظ

اون فقط سرش و تکون داد . سوار سرویس شدم معراج امروز اضافه کاری نداشت با هم برگشتیم خونه .

---

خانم یزدی آماده اید که بریم


موضوعات مرتبط: رمان یاسی (باران)
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 13:43 ] [ باران ]


ساعت بند چرم الیزابت


قيمت فقـط : 20000 تـومان

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه زندگي را
جز براي او و جز با او نمي خواهي !
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما Online User align="center">بیا2حالشوببر(خنده و سرگرمی)