X
تبلیغات
رمــــــان زیبــا
قالب وبلاگ

رمــــــان زیبــا
 
لینک دوستان
چت باکس



چراغ خواب لاک پشت *تخفیف ویژه*

http://upcity.ir/images2/77759216326613356445.jpg

قيمت فقـط : 43.000 تـومان

نه دمای بدنش نرمال . نمی دونم این چه خوابی بود دیدم ، از اتاق رفتم بیرون وضو گرفتم رفتم ایستادم به نماز ، یعنی چی شده بوده .

کنار سجاده نشستم دلم طاقت نیاورد دوباره رفتم بالا بهش سر زدم دیدم خواب ، آروم رفتم سمت در

کتایون چیزی شده

برگشتم : ببخش بیدارت کردم

امیرمحمد : چی شده ؟

برگشتم سمتش نشستم : خواب حاجی رو دیدم نگران تو بود اومدم بهت سر بزنم

امیرمحمد : من خوبم

: متوجه شدم ، بگیر بخواب

رفتم توی اتاق روی تخت دراز کشیدم ، در اتاقم باز شد دیدم امیرمحمد

: چیزی شده

امیرمحمد : میشه اینجا بخوابم

: آره ، بیا روی تخت بخواب من پایین می خوابم

امیرمحمد : نه کتایون پیش تو

نمی دونستم چی باید بگم . اومد روی تخت دراز کشید ، خودم دوست داشتم پیشش باشم . کنارش دراز کشیدم

امیرمحمد : کتایون من خواب حاجی رو دیدم

: کی

امیرمحمد : وقتی اومدی تو اتاق تازه از خواب بیدار شده بودم

: چی بهت گفت

امیرمحمد : هیچی باهام حرفی نزد

: نگرانت بود

امیرمحمد : ولی من احساس کردم از دستم ناراحت

: نه به من گفت نگرانت ، بگیر بخواب

امیرمحمد من محکم تو بغلش گرفت ، صبح از خواب بیدار شدم دیدم نیست بازم من و گذاشت بود و رفته بود . بازم من بودم خودم و در اختیارش گذاشته بودم ، وجدان درد داشتم ، از جام بلند شدم وقتی خودم توی آینه دیدم اشک هام ریخت . چرا امیرمحمد با من اینطوری بازی می کرد . یعنی فقط برای موقع که اون احساس تنهایی می کنه و به کسی نیاز داره یاد من می کنه .

لباس پوشیدم ، رفتم پایین کفش هام پوشیدم تا برم خیاطی

کجا کتایون

بهش نگاه کردم : میرم خیاطی کار دارم

امیرمحمد : نمی خواهد بری من باهات کار دارم

: کار دارم

امیرمحمد اومد طرفم : بیرون رفتن خبری نیست درم قفل کرد

: چرا اینطوری می کنی .

امیرمحمد : بیا تو

: در باز کن می خواهم برم

بغلم کرد بردم توی حال : زشت بزار زمین اگه کسی بیاد

امیرمحمد : هیچ کس نیست همه رفتن خونه توران

: چرا به نگفتن

امیرمحمد : چون من بهشون گفتم برن

: چرا ؟

امیرمحمد : چون با گلم می خواستم تنها باشم

: که چی بشه ؟

امیرمحمد : پاشو تا بهت بگم

: نمی خواهم

دوباره بغلم کرد بردم بالا من گذاشت روی تخت ، خودش رفت سر وقت کمدم ، یک مانتو سفید انداخت روی تخت این و تنت کن

: که چی بشه ؟

امیرمحمد : بپوش ، البته صبر کن رفت سر وقت کشوم یک تاب سفید انداخت روی تخت : تنت کن

: نه

اومد طرف : کتایون خودم تنت می کنم .

: نمی تونی

شروع کرد به باز کردن دکمه های هولش دادم عقب : نکن امیرمحمد

امیرمحمد : پس بلند شو تنت کن

: برای چی ؟

امیرمحمد : همونی که بهت میگم

: باشه برو بیرون

امیرمحمد : تنت می کنی ها

: باشه

رفت بیرون ، منم تنم کردم رفتم بیرون : خوب

امیرمحمد : بیا بریم

دیدم داره میره طرف خونه توران

ولی هیچی نگفتم جلوی خونه توران نگه داشت : پیاده شو

از ماشین پیاده شدم : اومدیم اینجا چکار کنیم

امیرمحمد : می خواهم از خواهر مجید خواستگاری کنم

اشک هام می خواست بریز : بدون دست گل و شیرینی

امیرمحمد : بعد می خرم الآن که نمی خواهم برم پایین می خواهم اول با توران حرف بزنم

: چرا حالا من باید لباس سفید تنم می کردم

امیرمحمد : چون خسته شده بودم از اون مانتو مشکی ، بعدم می خواستیم بریم خواستگاری ، رنگ مشکی ام شگون نداره

: صبح که نمی خواست بری بعدازظهر می گذاشتی من صبح به کارهام می رسیدم

امیرمحمد : نه می خواهی من و داماد کنی به فکر کار کردنی

زنگ خونه زد توران اومد ، بوسش کردم : شرمنده مزاحمت شدم

توران : نه این چه حرفیه مجید صبح رفت ماموریت منم تنها بودم به امیرمحمد زنگ زدم گفتم شماها رو بیار اینجا

: خوب تو می اومدی اونجا

توران : نه ، دلم می خواست براتون آشپزی کنم

امیرمحمد : حالا اجازه نمیدی بیام تو

توران : ببخشید بفرمائید

رفتیم توی خونه ، چادرم و در آوردم گذاشتم کنارم

تهمینه : چقدر دیر کردین

امیرمحمد : کتایون خواب بود

توران : خدایش دیشب خسته شد خانواده مجید خیلی تشکر کردند

امیرمحمد لبخندی زد : توران به کتایون رنگ سفید نمیاد

توران به من نگاهی کرد : چرا بهش میاد چی شده سفید پوشیده همیشه مشکی می پوشه

امیرمحمد : من مجبورش کردم ، پاشو کتایون خودمونیم مانتو تو در بیار

: راحتم

توران دستم و گرفت : پاشو تو رو خدا کتایون ، بزار یک امروز تو رو خوشگل ببینیم

تهمینه : کاش اون روز که خاله خونه ما بود کتایون اون بلوز و دامن و پوشیده بود میدیدی ، دهن همه باز مونده بود

: تهمینه چرا اینقدر قلو می کنی

تهمینه : خاله نتونست نگه خوشتیپی

توران دستم و گرفت برد توی اتاق مانتوم در آوردم : تاب تنم

توران: خوب باشه

: اخ

توران: تو رو خدا کتایون تو که زن امیرمحمد چرا نمی خواهی کاری بکنی که تور و دوست داشته باشه چرا اجازه میدی خاله ثریا رو به امیرمحمد قالب کنه و تو صدات در نمیاد

: چکار کنم ؟

توران : نباید بگزاری امیرمحمد تو رو دوست داره ، ولی چون لجبازی می کنی اونم سعی می کنه باهات لجبازی کنه یکبار زندگیتون به خاطر دیگران خراب شده ، این بار به خاطر لجبازی هر دو تا تون خراب میشه

: نمی تونم توران من آدمی نیستم که خودم به کسی بچسبونم

توران : نمی خواهد خود تو بچسبونی مثل بقیه زن ها دیگه رفتار کن

: چکار کنم ؟

توران : ببین بقیه چکار می کنند تو هم بکن من دیشب جای تو حرص خوردم که مهتاب به امیرمحمد نگاه می کرد تو خیلی بی غیرتی

خندیدم : ممنون

تو دلم گفتم : تو چه می دونی ، امیرمحمد اصلاً به من توجه ای نداره

از اتاق رفتیم بیرون امیرمحمد به من نگاهی کرد لبخندی زد . می دونستم به خواستش رسیده بود ولی چه فایده امشب می خواست بره خواستگاری مهتاب

می خواستم برم تو آشپزخونه امیرمحمد دستم گرفت کنار خودش نشود آروم : یک سوال بکنم

: بگو

امیرمحمد : چقدر باور کردی می خواهم خواستگاری مهتاب

: خوب صد در صد

امیرمحمد : یعنی فکر می کنی من همچین کاری می کنم

: هر کاری بگی از تو بر میاد

امیرمحمد : دیوونه ای من که گفتم زن دارم

: آره اونم چون بهمنی بهت گفت

امیرمحمد : خوب همه می دونند تو زن منی الی خودت

: خوب اونا از واقعیت خبر ندارند ، من دارم .

امیرمحمد : تو هم نداری فقط لجبازی می کنی می فهمی لجبازی ، بلند شو مانتو تو بپوش بریم

: کجا ؟

امیرمحمد با عصبانیت : هر جا که من بگم

رفتم توی اتاق مانتو و چادرم پوشیدم رفتم بیرون

توران تا من دید : کجا کتایون ؟

امیرمحمد : میریم تا جایی

توران : امیرمحمد چرا اینقدر کتایون اذیت می کنی

امیرمحمد : چکارش کردم

توران : هیچ کارت مثل آدم ها نیست

امیرمحمد : بریم کتایون

: توران جان ببخشید

از خونه رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم . ساکت نشستم . سرم درد گرفت بود چشم هام و بستم دیگه کارهاش غیر قابل تحمل شده بود . احساس کردم ماشین ایستاده

کتایون پیاده شو

از ماشین پیاده شدم دیدم جلوی در محضرم : اینجا چکار می کنیم .

امیرمحمد : بیا بریم تو کار دارم

: خوب برو

امیرمحمد : باید بیای

رفتم توی محضر از دیدن مریم و مهرداد شوکه شدم : سلام

مریم من و بوسید : خوبی کتایون

: اینجا چکار می کنی ؟

مریم : همین جوری

امیرمحمد رفت توی دفتر ، اومد بیرون : بیان تو

رفتیم داخل روی مبل نشستم . مهرداد به من نگاهی کرد . نمی دونم چرا از نگاه مهرداد ترسیدم .

امیرمحمد : آقا مهرداد شناسنامه تون آوردین

مهرداد : بله

مهرداد شناسنامه اش و داد ، هنوز کلافه بودم . خدایا چرا این امیرمحمد اینجوری با اعصاب من بازی می کنه

: کتایون بلند شو بیا

مریم دستم گرفت : بخند مثل برج زهرمار نباش

: چی رو بخندم .

رفتیم روی مبل نشستم . امیرمحمد اومد کنارم نشست ، آقا شروع کرد به خوند عقد سرکار خانم کتایون شعبانی آیا بنده وکیلم شما رو به عقد دائمی امیرمحمد شعبانی در بیارم

به امیرمحمد نگاه کردم ، بهم لبخندی زد : جواب بده

لبخندی زدم : بله

امیرمحمد از توی جیبش دو تا حلقه در آورد : بیا

از دیدن حلقه ها تعجب کردم : تو نگه شون داشتی

امیرمحمد : می دونستم دوباره مال خودم میشی برای همین نگه شون داشتم .

حلقه ام و دستم کرد منم حلقه شو دستش کردم . اصلاً باور نمی شد واقعاً امیرمحمد مال خودم شده بود .

مریم بغلم کرد بوسیدم : تبریک میگم کتایون خیلی خوشحالم که به خواستت رسیدی

مهرداد : تبریک میگم کتایون خانم امیدوارم خوشبخت بشید

: ممنون

از مریم و مهرداد خداحافظی کردیم رفتیم خونه توران

سلام

تهمینه : سلام ، کجا رفتید ؟

امیرمحمد : جای کار داشتیم .

توران : کتایون برو مانتو چادرت در بیار

این بار با راحتی این کار و کردم . وقتی از اتاق اومدم بیرون امیرمحمد دستش و دراز کرد سمتم ، دستش گرفتم کنارش نشستم . چه احساس خوبی داره وقتی بدونی کسی که دوستش داری مال خودت میشه .

توران ناهار کشید ، بعد دورهم نشستیم به صحبت کردن .

تهمینه : توران کسی که هنوز خونه ات نیومده

توران : نه

تهمینه : دیشب مادرشوهرت هیچی نگفت

توران : چرا ، همش گفت آفرین به کتایون چه دست پختی داره

تهمینه : وقتی مجید میره ماموریت بیا از کتایون یاد بگیر

: دست پختت خوب

توران : تو دیشب غوغا کرده بودی ، مصطفی چقدر از غذات تعریف کرد .

صدای زنگ اومد توران رفت در باز کرد ، مهتاب اومد بالا : سلام

به امیرمحمد نگاهی کرد از جاش بلند شد بقیه ام بلند شدیم ، باهاش احوال پرسی کردیم . مهتاب با یک نازی جواب امیرمحمد داد که خدا می دونه ، فقط به امیرمحمد نگاه کردم .

تندیس آروم : چرا اینجوری برخورد می کنه

لبم و گاز گرفتم

همه نشستیم چون من کنار توران بودم ، مهتاب کنار امیرمحمد نشست ، توران رفت براش شربت آورد . امیرمحمد از جاش تکون نخورد ، انتظار داشتم جاش و عوض کنه .

مهتاب امیرمحمد به حرف گرفت منم فقط حرص می خوردم به روی خودم نمی آوردم .

مهتاب بلند : ببخشید امیرمحمد خان من می تونم از تون یک سوال خصوصی بکنم ؟

امیرمحمد : بفرمائید .

مهتاب : شما کتایون جون بالاخره با هم نامزدین ، عقد کردین ، البته من شنیدن صیغه هستید

به امیرمحمد نگاه کرد لبخندی زد : همیشه گفتم به شما هم میگن زندگی من و کتایون به خودمون مربوط میشه

مهتاب : یعنی چی ؟

امیرمحمد : یعنی همین ، خوب بچه ها حاضربشین بریم .

بلند شدیم حاضر شدیم خیلی ناراحت بودم : توران بیا بریم خونه

توران : باشه بریم .

تورانم آماده شد ، مهتاب : تو هم میری توران

توران : اره مجید آقا که شب نمیاد میرم خونه پیش بچه ها

مهتاب : مجید می دونه

توران : چطور مگه ؟

مهتاب : همین طوری سوال کردم

توران محل نداد .

امیرمحمد : بریم

توران : اره آماده ایم بریم .

امیرمحمد : مهتاب خانم به خانواده سلام برسونید .

رفتیم خونه دلم از دست امیرمحمد خیلی پر بود ، چرا نگفت عقد کردیم نکنه باز می خواست من و اذیت کنه . رفتم توی اتاق تا مانتو و چادرم بزارم .

امیرمحمد اومد تو اتاق : کتایون فعلاً به کسی چیزی نمیگی

با ناراحتی : بله متوجه شدم

امیرمحمد دستش و انداخت دور کمرم : ناراحت نشو گلم

: تو بودی ناراحت نمی شدی

امیرمحمد : چرا عزیزم ، فقط لطفاً حلقه تو در بیار

: آخ

امیرمحمد : ازت خواهش کردم ، تو که می دونی مال منی پس به من اعتماد کن

: باشه

امیرمحمد : با ناراحتی نه ؟

: نه ناراحت نیستم .

امیرمحمد بغلم کرد : معلوم که ناراحت نیستی ، یکم به من فرصت بده تا همه چیز و رو به راه کنم باشه .

: باشه

امیرمحمد : بهم اعتماد داری

: اعتماد می کنم

امیرمحمد : ممنونم گلم

صبح رفتم مغازه مریم تا من و دید ، بغلم کرد : وای کتایون باورم نمیشه صبح امیرمحمد بهم زنگ زد جریان و گفت

: چرا بهم نگفتی

مریم : به من اعتماد کرده بود ، منم نمی خواستم اعتمادش و از دست بدم

: من چی ؟

مریم : دیدم ترسیدی اخم هاتم توی هم بود ، مهرداد گفت چشه ، گفتم خبر نداره حتماً باز با امیرمحمد بحثش شده

: نگفت پس چرا می خواهد باهاش ازدواج کنه

مریم : نه ، به اون ربطی نداشت .

: خوب هنوز که کسی خبر نداره

مریم : دیروز یک خانمی اومد اینجا یک لباس عروس سفارش داد

: اندازه هاش و گرفتی

مریم : نه راستش خودش اندازه های رو گرفته بود گفت عروس اینجا نیست

: خوب احتمال اشتباه هست

مریم : نه بابا ، معلوم خیلی ظریف

: بیعانه گرفتی

مریم : نصفش و داد

: پارچه اش چی ؟

مریم : هر چی خودمون صلاح می دونیم گفت مبلغش اصلاً مهم نیست

: باشه ، چه مدلی

مریم ژورنال و باز کرد : این

: لباس قشنگی میشه خدا کنه مثل اینم ظریف باشه

مریم : اندازه هاش معلوم دیگه

: کار چی ؟

مریم : مثل همین خواسته ، همین طور ساده

: خوش سلیقه بوده

مریم : فقط برای دو هفته دیگه می خواهد

: باشه

مریم : شروع کنیم

: کار دیگه مگه نداریم

مریم : حالا تو این و بدوز عجله داره

: باشه من برش می زنم تو کارهای دیگه رو انجام بده

مثل همیشه وضو گرفتم ، پارچه ای رو که می دونستم اون لباس خیلی زیبا میشه رو برداشتم با بسم الله برش دادم .

: خوب دیگه تور دوزی نداره

مریم : اره معلوم ساده پسنده ، راستی دیشب چی شد ؟

: چی ، چی شد

مریم : امیرمحمد میگم پیش تو بود

: نه

مریم : چرا ؟

: نمی دونم ، فقط گفت بهش اعتماد کنم

مریم : عجیب ها اون موقع که زنش نبودی همش می خواست پیشت باشه حالا

: نمیدونم مریم اصلاً نمی خواهم در موردش فکر کنم

---

دو هفته ای گذشت لباس آماده شد : مریم تماس بگیر بگو برای پرو بیاد

مریم زنگ زد خانم گفت باشه میام . بعدازظهر خانم همراه دو تا خانم دیگه اومدن

مریم : سلام خوش اومدین

: سلام

خانم : سلام ، شما باید کتایون خانم باشید

: بله

خانم : ازتون خیلی تعریف شنیدم ، خاتون خانم شما رو معرفی کردند

: ایشون به من لطف دارند

خانم : گفتن لباس حاضر

: بله ، عروس همراهتون نیست چون باید پرو بشه

خانم : راستش دخترم اینجا نیست باید لباس و براش بفرستم

: یعنی نمی خواهد امتحان کنه

خانم : نمی توست بیاد ، عروسیش یک دفعه ای شد برای همین مجبورم براش همین و بفرستم

: خدا کنه به مشکل نخورند .

خانم : نه مطمئنن نمی خورند .

مریم : کتایون اندازه هاش نسبتاً با تو یکی تو تنت کن

: نه ، باید خودش تنش کنه من هیچ وقت همچین کاری نمی کنم

خانم : نه شگون نداره

: بله

خانم پول لباس و داد ، منم لباس داخل کاور گذاشتم خیلی قشنگ شده بود یک لباس ساده که زیر سینه اش یک ردیف نگین داشت و پشت لباس بلند با تور ساده بلند همین با خودم اگه مجلس داشتیم برای خودم این مدلی می دوختم نه مثل اون لباس عهد دقیانوس که تنم کردن

خانم ها رفتند

: لباسش خیلی قشنگ شد

مریم : آره ، خیلی دلم می خواست بدونم چطوری میشه ؟

: منم

ساعت هفت رفتم خونه دیدم توران و تهمینه افتادن به جون خونه : چی شده ؟

تهمینه : امیرمحمد زنگ زد گفت چند تا از دوست هاش می خواهن بیان اینجا خونه خوب تمیز کنیم .

: به من چیزی نگفت

تهمینه : الآن تماس گرفت

رفتم لباسم در آوردم به بچه ها کمک کردم  

توران : خوبه تمیز

ساعت نه بود : شام چی ؟

تهمینه : گفت از بیرون یک چیزی می گیره

: خوب

ساعت ده بود با چند تا از دوست هاش اومد هیچ کدوم توی حال نرفتیم ، ارسلان ازشون پذیرایی کرد .

ارسلان : کتایون مدرسه ثبت نام کردی

: اره بالاخره ثبت نام شدی ، فقط امسال باید خوب درس بخونی

ارسلان : باشه حتماً

توران : تهمینه تو می خواهی چکار کنی ؟

تهمینه : هیچی ، بیکار ، بیعار

: از این خبرها نیست

توران : برو یک کلاس

تهمینه : من حوصله ندارم

: چرا داری باید بری کلاس نقاشی

تهمینه : نه بابا

: تهمینه خوب نیست بیکار باشی باید یک چیزی یاد بگیری

توران : حق با کتایون خدایش ببین من رفتم کلاس آرایشگری فقط مونده برم امتحان آخر و بدم

تهمینه : میری بدی

توران : آره ، فردا صبح میرم آموزشگاه ببینم امتحانش کیه که امتحان بدم

: خیلی خوب

تهمینه : حالا ببینم به چکاری علاقه دارم .

: بهتر زود تصمیم بگیری

تهمینه : باشه

می تونید بیان توی حال

: دوست هات رفتند ، مگه قرار نبود شام باشند

امیرمحمد : داریم شام میریم بیرون

توران : پس چرا گفتی شام هستید

امیرمحمد : خوب حالا ایراد داره داریم میریم بیرون

توران : نه برو

امیرمحمد : کتایون کاری نداری

: دیر میای

امیرمحمد : نمی دونم

: باشه ، خوش بگذره

امیرمحمد : ممنون ، خداحافظ

امیرمحمد رفت

تهمینه : چرا کتایون گذاشتی با دوست هاش بره

: خوب حتماً کار مهمی داشته که دوست هاش و آورده خونه

توران : اره و گرنه یادم نمیاد امیرمحمد کسی رو خونه آورده باشه

: تا دم در اومدن ولی داخل نیومدن

توران : اره

: خوب پاشین فکر شام کنیم

توران : من که سیرم

تندیس و تهمینه ام گفتند نمی خوردند ، ارسلانم گفت پفک خورده سیر

: خوب منم که سیرم

تندیس : تو که چیزی نخوردی

: اشتها نداشتم .

تندیس : کتایون

: بله

تندیس : کتاب هام اومده باید برم بگیرم

: باشه به امیرمحمد میگم

بچه ها رفتند توی اتاقشون منم رفتم توی اتاقم ، خیلی دلم می خواست بدونم امیرمحمد چکار داشت می کرد. که کسی نباید از کارش سر در می آورد . روی تخت دراز کشیدم از خودم پرسیدم چرا نمیاد پیشم نکنه فقط می خواست من و عقد کنه تا خاطرش از بابت من جمع بشه که با کس دیگه ای ازدواج نمی کنم .

دیدم دارم فکرهای الکی می کنم بلند شدم رفتم پایین جلوی تلویزیون نشستم یک لباسم آورده بودم خونه شروع کردم به دوختن طرحش تا سرم به اون بند بشه و به امیرمحمد فکر نکنم .

به ساعت نگاه کردم عقربه ها ساعت دو رو نشون می داد از امیرمحمد خبری نشد ، یعنی کجاست ؟ چرا نیومده خونه ؟ چند بار می خواستم بهش زنگ بزنم ولی گفتم شاید ناراحت بشه .

ساعت سه شد بازم خبری ازش نشد رفتم توی حیاط شروع کردم به قدم زدن ، اونقدر راه رفتم که خسته شدم و لب باغچه نشستم . صدای باز شدن در اومد رفتم سمت در دیدم امیرمحمد اومد تو

: سلام تو کجا بودی ؟

امیرمحمد : چرا نخوابیدی

: نگرانت شدم

امیرمحمد : ببخش گلم اگه می دونستم منتظرم می مونی تا بیام زودتر می اومدم

: ایراد نداره

بغلم کرد سرم و بوسید : ببخشید ، بیا بریم تو خیلی خسته ام

: چای می خواهی

امیرمحمد : نه فقط خواب

با هم رفتیم داخل ، رفتیم بالا ، سرم بوسید : شب بخیر

فهمیدم شب می خواهد جدا بخواب : شب تو هم بخیر

رفتم توی اتاقم کمی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم . روی تختم نشستم خوابم نمی برد ، همش فکر می کردم چرا امیرمحمد اینطوری می کنه .

ساعت پنج شد بازم بیدار بودم نماز خوندم پایین نشستم

چرا اینجا نشستی

: خوابم نبرد

اومد کنارم نشست : چرا گلم

: نمی دونم

امیرمحمد : کتایون چرا خوابت نبرد ؟

: همین طوری

امیرمحمد : راستش و بگو

: بگم ناراحت نمیشی

امیرمحمد : نه بگو

: چرا بهم کم محلی می کنی

امیرمحمد : نه گلم کم محلی نمی کنم

: مثل قبل نیستی امیرمحمد

امیرمحمد سرم گرفت تو بغلش : نه عزیزم همچین فکر نکن ، من تو رو خیلی دوست دارم

: نه نداری

امیرمحمد : چرا دوستت دارم خیلیم زیاد ، پاشو بریم بالا

: بزار صبحانه رو درست کنم

امیرمحمد : نمی خواهد روز جمعه کسی زود بیدار نمیشه

: هر روز توی این خونه جمعه است

امیرمحمد : بلند شو بریم بالا

رفتیم توی اتاق روی تخت دراز کشید منم کنارش دراز کشیدم : راحت بخواب اینم بدون که خیلی برام عزیزی خیلی زیاد

: امیرمحمد پشیمون شدی ...

امیرمحمد اخم هاش توی هم کرد : دیگه این حرف و نزن حالام بگیر بخواب

سرم و روی سینه اش گذاشتم و اون بغلم کرد ، خوابم برد .

وقتی بیدار شدم دیدم اونم خوابیده ، دوباره خوابیدم دوست نداشتم از بغلش برم بیرون چون احساس امنیت خوبی داشتم .

دیگه امیرمحمد از اون روز به بعد بیشتر بهم توجه می کرد دیگه نرفت توی اون اتاق و پیش من می موند .

---

: امیرمحمد

امیرمحمد : بله گلم

: راستش خواستگار زنگ زده

امیرمحمد : برای کی ؟

: برای تهمینه

امیرمحمد : جدی یعنی اونم موقع عروس شدنش

: اره دیگه

امیرمحمد : کی هست عزیزم ؟

: نمی دونم میگن تو عروسی توران ، تهمینه رو دیدن از خانواده مجید آقا هستند

امیرمحمد : خوب

: قرار شد امروز بعدازظهر بیان

امیرمحمد : منم باید باشم

: نمی دونم اگه پدرش و خودش بیان آره

امیرمحمد : باشه عزیزم می مونم خونه اگه باباش بود منم میام جلو و گرنه خودت

: من چی باید بگم ؟

امیرمحمد : خانم بهمنی نمیاد

: نه

امیرمحمد : باشه خودم می مونم .

: مرسی

امیرمحمد سرم بوسی : خواهش می کنم .

بعدازظهر خواستگار تهمینه اومد خانواده خوبی معلوم می شدند ، خانم بهمنی اومده بود چون پسر خواهرش می شد . قرار شد امیرمحمد تحقیق ها رو بکنه تا بعد ادامه بدیم .

امیرمحمد : پسر بدی به چشم نمی خورد

: بالاخره باید بری تحقیق

امیرمحمد : اون که حتماً باید ببینم چطوری از مجید آقا هم سوال می کنم .

: الآن بهش زنگ بزن

امیرمحمد : حالا باشه بعد

: کی

امیرمحمد : زشت که الآن زنگ بزنم ، ساعت ده زنگ می زنم

: امیرمحمد

امیرمحمد : جانم

: منم می خواهم بدونم چی میگه

امیرمحمد : مگه تو فضولی

: من کنجکاوم

امیرمحمد : قربون خانم کنجکاوم

تهمینه از پسر بدش نیومده بود ، منتظر بود ببینه امیرمحمد در موردش تحقیق می کنه نتیجه چی میشه .

ساعت ده امیرمحمد تماس گرفت : سلام مجید آقا خوبی

مجید : سلام ، ممنون ، شما چطوری ، خانواده خوب هستند

امیرمحمد : قربانت ، مزاحمت شدم ازت یک سوال بپرسم

مجید : در خدمتم بگو

امیرمحمد : راستش نمی دونم در جریان هستی یا نه ؟ پسر خاله ات

مجید : بله توران به من گفت

امیرمحمد : راستش زنگ زدم یک برادری بکنی ، بالاخره تهمینه ام مثل خواهر خودت ،

مجید : امیرمحمد خان پسر بسیار خوبی ، خیلی آقا ، متین ، خیلی اهل کار ، سرشم تو کار خودش ، می دونید که معلم دبستان ، کسی م که تو یک ارگان دولتی باشه از چند تا فیلتر باید بگذره

امیرمحمد : بله می دونم ، از نظر اخلاق

مجید : راستش من تا حالا چیزی ازش ندیدم ولی خوب خودت بهتر می دونی که وقتی آدم ازدواج می کنه خیلی چیزها تغییر می کنه

امیرمحمد : بله ، درست ، ولی خوب برخوردش توی خانواده

مجید : من چیزی ندیدم همیشه خیلی آقا رفتار کرده .

امیرمحمد : خیلی لطف کردی مجید آقا

مجید : بازم تو محیط کار سوال کنید بهتر ، می دونم اهل رفیق بازی نیست

امیرمحمد : خوب این خیلی مهم

مجید : این می تونم اطمینان بدم

امیرمحمد : خیلی لطف کردی ، خداحافظ

مجید : سلام برسونید ، خداحافظ

امیرمحمد : خوب این از مجید

: بهتر تو مدرسه ام ازش یک سوالی بکنی ، ببینی چطور آدمی

امیرمحمد : خاطرت جمع می دونی که مو رو از ماست می کشم بیرون

: بله می دونم

 امیرمحمد : کتایون می خواهم یک چیزی رو بهت بگم

: بگو گوش می کنم .

امیرمحمد : راستش قصد دارم یک کاری بکنم

: چکار

امیرمحمد : راستش برای اینکه همه بدونن من تو دوباره عقد کردیم می خواهم یک مهمونی ساده بگیرم همه آشنا نزدیک و دعوت کنم اعلام کنم که تو زن رسمی منی ، خوبه ؟

: آره

امیرمحمد : خیلی خوب کی

: بهتر نیست به بچه ها هم بگی

امیرمحمد : می خواهم همه همون روز بفهمند

: هر وقت خودت مشخص می کنی

امیرمحمد : برای روز جمعه آینده

: زود نیست

امیرمحمد : مهمونی ساده که دیگه این حرف ها رو نداره

: باشه ، توی همین خونه می گیری دیگه

امیرمحمد : نه اینجا که جا نمیشیم باغ یکی از دوستام میگیریم

: مگه می خواهی چند تا مهمون دعوت کنی

امیرمحمد : اینجا جا نمیشن ، بعدم می خواهم خانم و آقا جدا باشند تا خانم ها معذب نباشند .

: باشه .

امیرمحمد : پس کارها رو خودم می کنم . تو هم به فکر یک لباس شیک باش .

: چشم

---

امروز ظهر امیرمحمد من و برد آرایشگاه تا برای شب آماده بشم . به بچه ها گفتم می خواهم برم آرایشگاه ، بچه هام گفتند میرن آرایشگاه . برای خودم مثل لباسی عروس دوختم ولی تور این ها رو نداشتم موهام جمع و باز درست کردم و یک تاج کوچولو گذاشتم . خیلی خوشگل شده بودم .

ببخشید خانم شعبانی اومدن دنبالتون

: الآن حاضر میشم .

آرایشگر : بیان اینجا

: چیزی شده ؟

آرایشگر : همسرتون گفتن این تور رو به سر تون بزنم

: برای چی ؟

آرایشگر : ایشون خواستن یعنی نمی دونید چرا ؟

: نه

آرایشگر : حتماً می خواهن یاد شب عروسیتون بکنه .

روی سرم تور و وصل کرد . پول و حساب کردم رفتم بیرون ، دیدم امیرمحمد منتظرم یک کت و شلوار مشکی با پاپیون زده بود مانتو و شالم و در آورد روی سرم شنل انداخت

: امیرمحمد چکار می کنی ؟

امیرمحمد : می خواهیم بریم عکس بگیریم ، اون دفعه که هر دو مثل آدم های عصبانی افتادیم ولی این بار می خواهیم بریم چند تا عکس توپ بگیریم .

رفتیم آتلیه با هم عکس گرفتیم ، اینبار واقعاً هر دو می خواستیم عکس های قشنگی داشته باشیم .

سوار ماشین شدیم : امیرمحمد تور باز کن

امیرمحمد : بریم میگم توران برات باز کنه

: اگه کسی اومده باش

امیرمحمد : بیان خوب شب عروسی من تو ، حالا به طور ساده

از ماشین پیاده شدیم ، امیرمحمد کمک کرد تا از پله ها برم بالا ، قبل از اینکه وارد بشم امیرمحمد شنل و از سرم در آورد

: بگو کتایون بیاد تور در بیار

امیرمحمد : کسی نیومده بیا بریم تو

: آخ کسی باشه

امیرمحمد : کتایون میشه اینقدر به اون تور گیر ندی

: چشم

امیرمحمد : الهی قربون اون چشم گفتنت برم .

دستم گرفت با هم وارد سالن شدیم اصلاً فکرشم نمی کردم مهمون ها اومده باشند فیلم بردار شروع کرد فیلم گرفتن ، توران با یک دسته گل گرد رز سفید و قرمز اومد سمتم : مبارک باش

اصلاً باورم نمی شد به امیرمحمد نگاه کردم : همه می دونستند

امیرمحمد : اره عزیزم

: خیلی بدی

امیرمحمد دستش و انداخت دور کمرم بغلم کرد : قربون تو برم عزیزم ، تو مهم ترین اتفاق زندگی من هستی. هر کاری می کنم تا گلم از زندگیش لذت ببره

اصلاً باورم نمیشد فکر می کردم هیچ کس خبر نداره ولی من بودم که از همه چیز بی خبر بودم . شاید برای هیچکس همچین عروسی اتفاق نیافتاده باشه .

شب عروسیم زیباترین اتفاق عمرم بود وقتی باز با امیرمحمد کنار سفره عقد نشستم از خدا خواستم همیشه امیرمحمد کنارم باشه .

                                                                      پایان


موضوعات مرتبط: رمان کتایون (باران)
[ شنبه 27 خرداد1391 ] [ 22:1 ] [ باران ]


ساعت بند چرم الیزابت


قيمت فقـط : 20000 تـومان

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه زندگي را
جز براي او و جز با او نمي خواهي !
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما Online User align="center">بیا2حالشوببر(خنده و سرگرمی)