X
تبلیغات
رمــــــان زیبــا
قالب وبلاگ

رمــــــان زیبــا
 
لینک دوستان
چت باکس



چراغ خواب لاک پشت *تخفیف ویژه*

http://upcity.ir/images2/77759216326613356445.jpg

قيمت فقـط : 43.000 تـومان

از داخل عمارت صدای ناله سوزناک زنی به گوش میرسید.همه کسانی که از کنار عمارت میگذشتند بجای آنکه کنجکاوی به خرج دهند بر سرعت گامهایشان می افزودند و فقط هنگامیکه به اندازه کافی از آنجا دور میشدند درباره این ناله با هم گفتگو میکردند.اهالی محل و حتی مردم نقاط دورتری چون تبریز و اصفهان میدانستند که شاهزاده فرخ میرزا پسر فتحعلی شاه با حرم پر جمعیتش در انجا زندگی میکنند و هر چند وقت یکبار قتل دردناکی در آنجا به وقوع می پیوندد.کسانی که با خواجه های حرمسرای شاه و فراشان حکومتی آشنا بودند میدانستند که فرخ میرزا هر دو سه ماه یکبار دختر بخت برگشته ای را به نیت بچه دار شدن به عقد خود در می آورد و چون به مقصود نمیرسد او را به کام مرگ میفرستد.میرزاحیان حکیم باشی مخفیانه به دو سه نفری گفته بود که شاهزاده عقیم است و کشتن دختران بی گناه و بیپناه دردی از او دوا نمیکند.
همین چند وقت پیش بود که مختار ماهیگیر تور سنگین ماهیگریش را با هزار تقلا و امید بالا کشید ولی بجای شکاری ارزشمند جسد دختر اعتصام خان از خوانین محل را دید که سه ماه قبل با تشریفات فراوانی به عقد شاهزاده در آمده بود.مختار با وحشت روی جنازه را با علف پوشاند و نزد نشاط کدخدای دهکده رفت و ماجرا را برای او شرح داد.او قبلا قضیه را از رضوان آغای خواجه باشی شنیده بود و به مختار گفت از این موضوع با کسی حرف نزند تا فکری بکند.سپس سوار اسب خود شد و به تاخت به طرف ابادی جاده کنار که محل اقامت اعتصام خان بود و تا آنجا دو فرسخ فاصله داشت حرکت کرد.
اعتصام خان از خوانین و متنفذین بزرگ تبریز که شاهزاده فرخ با هزاران اصرار دختر عزیز دردانه او را به عقد خود در آورد و مجلس بسیار با شکوهی برگزار گردید.مدتی گذشت و عصمت نتوانست برای شاهزاده فرزندی بیاورد و شاهزاه بی احساس او را تحت فشار قرار داد و هر روز به مرگ تهدیدش کرد تا آنکه عصمت بجان آمد و گفت حامله نشدن من بخاطر عیبی است که تو داری و من بیتقصیرم.فرخ میرزا که ابدا عادت نداشت حقایق را بشنود بلافاصله به خواجه باشی ها دستور داد سنگی به پای او ببندند و او را در رودخانه بیندازند.
کدخدا نشاط وقتی به آبادی جاده کنار رسید اعتصام خان را در باغ منزلش مشغول باغبانی دید.اعتصام خان مردی آرام و محترم بود که به باغبانی و کشاورزی علاقه بسیار داشت و اغلب وقتش را به اینکار میگذراند و با دیدن کدخدا که با عجله بطرف او می آمد گفت:کدخدا!چطور شد یاد من کردی؟
بعد هم یکی از نوکرهایش را صدا زد تا برای کدخدا شربت و چای بیاورد.کدخدا با لحنی اندوهبار گفت:بی اندازه متاسفم که برای گفتن خبر وحشت آوری نزد شما آمده ام ولی چاره نیست.
اعتصام خان از شنیدن حرفهای نشاط بی اندازه نگران شد و با تشویش پرسید:چه خبر شده است؟
و نشاط با لکنت و تردید ماجرا را برای او تعریف کرد.
اعتصام خان از شنیدن خبر قتل دخترش از هوش رفت.نشاط با کمک یکی دو نفر از نوکرها و آوردن گلاب و کاهگل با هزار زحمت اعتصام خان را به هوش آورند.کدخدا سعی کرد او را آرام نگه دارد و گفت:فعلا بهتر است خبر را به مادر دختر و بستگان او ندهیم که #### برپا نشود چون احتمال دارد شاهزاده دستور دستگیری شما و اعضای خانواده تان را صادر کند.حالا بهتر است کمک کنید جسد دختر را به خاک بسپاریم و سرفرصت فکری برای کم کردن شر این جانور از سر اهالی تبریز بکنیم.
اعتصام خان دستی به ریش سفید خود کشید و اشکهایش را پاک کرد و گفت:بگو چه باید کرد.
نشاط به نوکرها گفت:اسب ارباب را زین کنید.ایشان برای امر مهمی به منزل من تشریف می آورند و فردا صبح مراجعت میکنند.به اعضای خانواده شان بگویید نگران نباشند.
سپس زیر بازوی اعتصام خان را که شبیه به یک جنازه بود گرفت و او را روی اسب نشاند و خودش پشت سر او حرکت کرد.نوکرها متحیر بودند که علت بهم خوردن حال ارباب چه بود و چطور او بدون جلودار و سوار به راه افتاده است.
کدخدا نشاط اعتصام خان را بخانه خورد برد و به اعضای خانواده اش دستور اکید داد که از حضور او با کسی صحبت نکنند.سپس دنبال مختار فرستاد و به او پیغام داد شب هنگام به منزلش بیاید.اعتصام خان بین مرگ و زندگی دست و پا میزد.کدخدا نشاط خواهرزاده خود را هم به همین شکل فجیع از دست داده بود ولی نمیتوانست از ظلم و جور فرخ میرزا به جایی و کسی شکایت کند.او میدانست که اعتصام خان در دربار فتحعلی شاه دوستانی دارد و شاه حرف او را میپذیرد ولی پیری و سستی اعتصام خان مانع بزرگی بود و نشاط چاره ای جز این ندید که با نشان دادن جسد دخترش و بر انگیختن احساسات او وادارش کند که به خونخواهی از این ظلم برخیزد.
دو ساعت از نیمه شب میگذشت که آن سه نفر بالای سر جنازه عصمت رسیدند.نشاط به مختار اشاره کرد علفها را از روی جسد پس بزند و اعتصام خان طاقت نیاورد و خود را روی جنازه انداخت و شروع به ضجه زدن کرد.نشاط و مختار او را به زحمت از روی جسد فرزندش بلند کردند و سپس با گریه و زاری او را به خاک سپردند.اعتصام خان که آرزوهای خود را برباد رفته میدید آتش انتقام در قلبش زبانه کشید و به خدا سوگند خورد که انتقام جگرگوشه اش را بگیرد.نشاط که موقعیت را مناسب میدید اعتصام خان را روی سنگی نشاند و آرام گفت:با قدرتی که فرخ میرزا در اینجا دارد مبارزه با او غیر ممکن است.شما باید به تهران بروید و از طریق دوستانتان موضوع را به عرض شاه برسانید و هنگامیکه شاه او را معزول کرد قسم میخورم تا آخر دنیا هم که شده او را تعقیب کنم و به سزای اعمالش برسانم چون خواهرزاده خود منهم قربانی شهوت این مرد شده است.او هم چون نتوانست برای فرخ میرزا فرزندی بیاورد به دست جلاد سپردش و چون دشنام نثارش کرد این جانور دستور داد زبان را از حلقومش کشیدند و لبهایش را دوختند و او را لای جرز دیوار گذاشتند.من با کمک رضوان آغا خواجه باشی جسد او را از دیوار عمارت بیرون آوردم و همین نزدیکی ها دفن کردم.
اعتصام خان با چشمهای گریان به حرفهای او گوش داد و به قرآن قسم خورد که بسوی تهران حرکت کند.آنگاه هر سه قول دادند از این مطلب با کسی سخن نگویند و با قلبی مجروح و خاطری پریشان بازگشتند و جسد عصمت بینوا را زیر خاکهای سیاه و مرطوب جا گذاشتند.

اعتصام خان با هزار زحمت و با نه ماه اقامت در تهران و دادن رشوه های فراوان بالاخره توانست توسط دوستان درباریش حرفهایش را به گوش شاه برساند و فتحعلی شاه که علاقه چندانی به فرخ میرزا نداشت او را از مقام خود عزل کرد.
درست موقعی که صدای ضجه زدن دیگری از عمارت فرخ میرزا بلند بود فرستادگان دربار با حکم عزل شاهزاده وارد شدند.او بار دیگر در اندرونی مشغول تماشای داغ کردن زنی بود که جرمی جز این که نتوانسته بود برای او فرزندی بیاورد نداشت.
فراش باشی به وسیله رضوان آغ خواجه باشی ورود هیات اعزامی دربار را به اطلاع فرخ میرزا رساند.شاهزاده گفت بهتر است آنها فردا صبح به حضور برسند ولی رضوان آغا خواجه باشی تاکید کرد معطل کردن فرستادگان اعلیحضرت صورت خوشی ندارد و از اینکار در واقع قصد داشت شکنجه دخترک بینوا را به تاخیر بیندازد چون میدانست که او جان بدر نخواهد برد.
فرخ میرزا که چاره ای جز تسلیم نداشت دست از شکنجه برداشت و به تالار پذیرایی رفت و فرستادگان شاه را پذیرفت.حامل فرمان شاه پیر مردی کهنه کار بود که پس از انجام تشریفات عادی فرمان شاه را بوسید و به دست شاهزاده داد.فرخ میرزا مهر از فرمان برگرفت و آن را خواند ولی هر چه بیشتر میخواند رنگ چهره اش گلگون تر میشد و سرانجام هم طاقت نیاورد و با فریاد رضوان آغا و فراش باشی و میرزا حکیم باشی و ناظر باشی و چند نفر دیگر را احضار کرد و گفت:فورا به طرف تهران حرکت میکنیم این صدر اعظم و این دربار قابل نیستند که همچون من حاکمی در این منطقه پر مدعا و عقب افتاده داشته باشند.
سپس رو به فرستادگان شاه کرد و گفت:امر حضرت خاقانی مطاع است.من همین امروز بطرف تهران حرکت میکنم.
فرستادگان شاه طبق قراری که قبلا با اعتصام خان گذاشته بودند به منزل او رفتند و شاهزاده همان روز بطرف تهران حرکت کرد.فرخ میرزا در تهران واسطه ها تراشید و ازنازماه خانم مادرش که با مادر خوانده فتحعلی شاه مهتاجی باجی که در واقع ملکه ایران بود اشنایی قدیمی داشت خواست شاه را بر سر لطف آورد و سرانجام هم به رغم مخالفتهای میرزا حبیب صدراعظم فرمان حکومت فارس را از شاه گرفت و با اعوان و انصارش به شیرزا رفت.
خبر قساوت و دیوانگی فرخ میرزا و بخصوص سابقه رفتار او با زنان حرمسرا در همه جای فارس پیچیده و اهالی آنجا را به شدت وحشتزده کرده بود.فرخ میرزا با جلال و جبروت و همراه با سربازان و شاطرها و غلام بچه ها و خواجه ها و میرغضبها به شیراز رسید و در میان استقبال با شکوه و حمد و ثناهای معمول وارد عمارت دارالسطنه شد.
شاهزاده درباره دختران غمگین و سیاه چشم سرزمین سعدی و حافظ
بسیار شنیده بود و برای دیدن آنها بی تاب بود. هنوز یک هفته نگذشته بود که دلاله های حضرت والا به تکاپو افتادند و به جستجوی دختران زیبا برآمدند، ولی آنها به هرجا پا می گذاشتند، خانواده ها به وحشت می افتادند و دختران خود را یا پنهان می کردند و یا با رشوه ، دلاله ها را وادار به سکوت می کردند. وحشت خانواده ها از شاهزاده ، باعث رونق کسب و کار دلاله ها شده بود، چون آنها با گرفتن باج های کلان ، دست از سر دخترها بر می داشتند. 
دو هفته گذشت و دختری که از حیث جمال و کمال شایسته فرّخ میرزا باشد ، پیدا نشد. این وضع ممکن بود برای دلاله ها ایجاد خطر کند.
حاج مصباح فراهانی از تجار شیراز ، دختری داشت که به زیبایی و کمال شهره شهر بود. تا آن روز دو بار دلاله های شاهزاده به سراغش رفته بودند، اما حاجی با رشوه و التماس پشیمانشان کرده بود ، اما چون مدتی گذشت و دختر مناسبی پیدا نشد، دلاله ها برای بار سوم به سراغ توران خانم ، عیال حاج مصباح رفتند، این بار ناله و زاری مادر و بستگان دختر اثر نداشت، چون جان خود دلاله ها در خطر بود.
سرانجام فکری به ذهن حاج مصباح رسید و به نظرش رسید دختر یکی از بستگان دور خود را به چنگ شاهزاده بیندازد. مادر این دختر در خانه ها رفت و آمد می کرد و گاهی کار آرایش زنها را انجام می داد و اشیای قیمتی و لباس و پارچه به آنها می فروخت و از این طریق امرار معاش می کرد. حاج مصباح هم هر وقت دستش می رسید به او و خانواده اش کمک می کرد. دختر این زن نگین نام داشت و دختری زیبا با چشم و ابروی سیاه و گیسوانی بلند و اندامی متناسب بود.
حاج مصباح فکرش را با زنش در میان گذاشت و او هم آن را پسندید، ولی گفت:
-
گمان نمی کنم مادر نگین به این وصلت راضی شود، اما باید نهایت تلاش خودمان را بکنیم.
توران خانم تصمیم گرفته قبل از صحبت با طلعت مادر نگین ، موضوع را با خود او در میان بگذارد، برای همین کنیزش را دنبال نگین فرستاد. کمی بعد کنیز و دختر آمدند و توران خانم ، اتاق را خلوت کرد و از ترس این که نگین جواب رد بدهد موضوع را بتدریج مطرح کرد و گفت:
-
از این سعادت بزرگی که برای تو و مادرت پیش آمده است واقعاً خوشحالم ومن و حاجی حاضریم هر مخارجی را ه پیش بیاید قبول کنیم.
توران خانم با تعجب دید که نگین نه تنها ناراحت نشد ، بلکه گل از گلش شکفت و گفت:
-
توران خانم ! شما حکم مادر مرا دارید و من نمی دانم چطور از شما تشکر کنم.

توران خانم با خوشحالی گفت:
-
پس من با مادرت صحبت می کنم.
-
جای صحبت نیست. شما از مادر من فهمیده تر هستید و اختیار مادر من هم به دست شماست.
حاج مصباح داشت شام می خورد که زنش، این خبر را با خوشحالی و تعجب به او گفت. حاجی واقعاً متحیر شده بود و نمی توانست لقمه ای را که در دهان گذاشته بود فرو ببرد، سرانجام گفت:
-
از امشب ششدانگ خواست را جمع کن و حتی به نزدیک ترین قوم و خویش ها هم حرفی نزن. نوش آفرین را بی سر و صدا به فراهان می فرستم ، و از فردا نگین در اتاق او اقامت خواهد کرد. باید کاری کنیم که همه آشنایان دور و نزدیک گمان کنند نوش آفرین به عقد فرّخ میرزا در آمده است. تا دو سه روز دیگر شاهزاده فرخ میرزا ، فرمانروای فارس ، داماد حاج مصباح خواهد شد. به این ترتیب با یک تیر دو نشان زده ایم ، هم نوش آفرین را نجان داده ایم و هم من پدر زن حاکم فارس شده ام و در نعمت به رویمان باز خواهد شد. از این به بعد در مجالس عروسی و روضه خوانی ، من بالا دست حاج میرزا جواهری و حاج حمید و حتّی حاج قوام می نشینم و تجارت ادویه هندوستان به من منحصر می شود و سال دیگر این موقع صاحب پنجاه کرور ثروت می شوم.
غذا سر می شد و دهان حاجی گرم. خوب که خسته شد حاجیه خانم گفت:
-
حاجی ! غذا سر شد. لطفا ذرع نکرده پاره نکن. هنوز هزار مشکل بر سر راه است. نگین راضی است ، ولی تو که مادرش را می شناسی. او زن زرنگ و باهوشی است. فکر نکنم به این آسانی ها حاضر شود دخترش را به دست شاهزاده بسپارد. تازه آمدیم و راضی شد. از کجا معلوم که همان چند روز اول پتّۀ ما روی آب نیفتد.آن وقت به جای آن که بالا دست حاج حمید بنشینی، باید زیر تیغ میرغضب بروی. بالاخره فقط من و تو که از این موضوع خبر نداریم. خود نگین ، مادرش ، باجی دلاله و چند تا از قوم و خویش های خودمان می دانند. کافی است یکی لب تر کند. همیشه که آفتاب زیر ابر نمی ماند. همین مانده که سر پیزی ، گیس های سفیدم را به دم قاطر ببندند و مرا در بیابان رها کنند. نه جانم ! کمی صبر کن ببینم عاقبت کار چه می شود. فعلاً شامت را بخور و بخواب. من فردا طلعت خانم را می گویم اینجا بیاید تا یک جوری مطلب را به او حالی کنم.
حرفهای منطقی توران خانم یکباره حاج مصباح را از عالم خود بیرون آود و گرفتار ترس و دو دلی کرد. با بی حوصلگی شام را خورد ، وضو گرفت و به رختخواب رفت و کمی بعد صدای خُرخُرش بلند شد.

*****
نگین صبح زود از جا بلند شد، نمازش را خواند و بساط صبحانه را پهن کرد. بعد هم سراغ مادرش رفت و او را از خواب بیدار کرد. او هر لحظه منتظر ورود کنیز توران خانم بود. به خود می گفت:
«
باید مادرم را راضی کنم به این ازدواج رضایت بدهد. شنیده ام که این شاهزاده متکبر تا به حال چندین دختر بیچاره را بطرز فجیعی کشته است ، ولی من از آن دخترها نیستم. حالا که بخت به من رو کرده است ، از موقعیت نهایت استفاده را می کنم
در همین موقع صدای در بلند شد و بهارناز کنیز توران خانم وارد شد و پس از سلام گفت:
-
طلعت جان ! توران خانم سلام رساندند و گفتند هرچه زودتر به ایشان سر بزنید.
طلعت گفت:
-
لابد حمام زایمان یا عقدکنان در پیش است. بگوئید بعد از ناهار خدمت می رسم.
بهارناز جواب داد:
-
توران خانم اصرار داشتند زود پیش ایشان بروید.
نگین گفت:
-
عزیز! توران خانم زن خوبی است و به گردن ما خیلی حق دارد. لطفاً زودتر بروید ببینید چه می گوید.
-
دخترم! تو که خودت بهتر می دانی این قوم و خویش ها وقتی اعیان می شوند سراغی از ما نمی گیرند. موقعی هم که یاد ما می افتند برای خر حمالی مفت است. من این مردم را بهتر از تو می شناسم.
-
نه مادر . من دیشب خواب خوبی دیدم و خیال می کنم تعبیرش همین است. لطفاً همین حالا بروید. 
طلعت که همیشه در مقابل حرف تنها دخترش تسلیم می شد گفت:
-
چشم ! الان می آیم. شما برو ، من خانه را آب و جارو و ناهار ار تهیه می کنم و می آیم.
نگین فوراً چادر چاقچور مادرش را آورد و گفت:
-
عزیز! من خودم همه کارها را می کنم. شما همین الان با بهارناز بروید و معطل نکنید.
دل توران خانم مثل سیر و سرکه می جوشید که طلعت و کنیزک وارد شدند. قرار بود امروز جواب ملیحه باجی دلاله را بدهند و او هم موضوع را به فرّخ میرزا بگوید و بساط عروسی را راه بیندازند. طلعت با تواضع زیادی که مخصوص آدمهای فقیر است به توران خانم سلام کرد و گفت:
-
خانم چه فرمایشی با من داشتند؟
توران خانم برخلاف همیشه جلوی پای او بلند شد و تعارف و تکلف زیادی کرد و او را به اتاق خلوتی برد و گفت:
-
طلعت خانم ! بخت به تو رو کرده. حاکم جدید می خواهد از اهالی اینجا دختری را بگیرد. تا به حال خیلی جاها برای خواستگاری فرستاده ، ولی کسی را نپسندیده است . یک روز یکی از دلاله های او نگین را اینجا دیده و خیلی پسندیده. از من پرسید این دختر کیست ، من هم گفتم از خودمان است . چه فرقی دارد؟ خدا بیامرز پدر نگین هم پسرعموی حاجی آقا بود. آدم باید این جور مواقع به درد قوم و خویشها بخورد. من نگفتم نگین پدر ندارد. به حاجی هم که گفتم گفت خوب کاری کردی و نگین مثل دختر خود من است. او گفت با شما صحبت کنم که انشاالله عروسی سر بگیرد و برای ان که نگین سبک نشود می گوییم دختر حاجی است .
طلعت خانم گفت :
البته خانم اختیار همه ما دست شماست . دستی را که طبیب ببرد خون ندارد ، اما من چند جا شنیده ام که این حاکم بچه اش نمی شود و به همین بهانه زن های خود را می کشد .
توران خانم گفت : 
ماشاءالله طلعت خانم . از شما که زن جا افتاده ای هستید این جور حرف ها بعید است . مگر کسی زن خودش را می کشد؟ این جور حرف ها را دشمنان حاکم برایش ساخته اند . من همین حالا دنبال نگین می فرستم ببینم خودش چه می گوید . ناهار هم همین جا پیش ما باشید .
و مهلت نداد طلعت خانم مخالفت کند و بهار ناز را دنبال نگین فرستاد . چند دقیقه بعد نگین آمد و در مقابل سوال توران خانم مثل همه دخترها سرش را پائین انداخت و سکوت کرد ، ولی وقتی چند بار از او پرسیدند گفت :
اختیار من دست توران خانم و مادرم است . هر جور شما صلاح بدانید ، من حرفی ندارم .
توران خانم گفت :
طلعت! دیدی خود دختر هم مایل است . آخر من هم یک چیزهایی می دانم .
طلعت خانم رو به دخترش کرد و گفت :
دختر جان! هیچ شنیده ای که این فرخ میرزا دیوانه است و تا به حال چند نفر از دخترهای مردم را کشته است ؟ من به دست خودم دخترم را به آتش نمی اندازم .
نگین که از حرف های توران خانم دلگرم شده بود گفت :
عزیز! من هم این حرف ها را شنیده ام . فکرش را هم کرده ام . زندگی با او هر چه باشد از زندگی سخت و فقیرانه ما که بهتر است . شاید خدا رحمی کرد و بچه ای به من داد .
طلعت خانم بیچاره ، به رغم میل خود نتوانست در مقابل زبان چرب و نرم زن حاجی و حرف های دخترش مقاومت کند ، ولی دلش می لرزید و مرگ دخترش را به دست شاهزاده حتمی می دانست . سرانجام گفت :
خانم من . فرمایش ، فرمایش شماست ، ولی قبل از آن می خواهم با دخترم تنها صحبت کنم و حرف های خصوصیم را به او بگویم .
توران خانم از جا بلند شد و گفت :
بسیار خوب . من می روم تا شما دو نفر هر چه دارید به هم بگوئید.
وقتی او رفت ، طلعت رو به دخترش کرد و گفت :
نگین ! من فکر می کردم تو آدم عاقلی هستی . دختر این دیگر چه جور دیوانگی است ؟ مگر نشنیده ای که این شاهزاده آدمکش است ؟ چرا می خواهی مرا عزادار کنی ؟
نگین گفت :
عزیز! شما که به هوش و زرنگی من مطمئنی . یقین داشته باش تا آخرش را فکر کرده ام . همیشه که نمی شود در فقر و بدبختی زندگی کرد .
دختر جان ! جاه و جلال خوب است ، ولی به شرط آن که آدم زنده باشد . این مرد خودخواه معلوم نیست که من و تو را زنده بگذارد .
نگین خندید و گفت :
اولا" عمر آدم به دست خداست ، بعد هم من با خاله عشرت صحبت می کنم ، تو می دانی او چه آدم باهوشی است .
همه دنیا می گوید این مرد بچه دار نمی شود .
غصه نخور عزیز. حالا خواهی دید که من از او آبستن می شوم و مقام بزرگی در حرم به دست می آورم .
طلعت که داشت از تعجب شاخ در می آورد ، سرش را به زیر انداخت و چند دقیقه سکوت کرد ، سپس گفت:
من که عقلم به جایی راه نمی برد ، خودت می دانی .
و از جا بلند شد و به اتاق دیگر رفت تا توران خانم را صدا بزند . زن حاجی از پشت در همه حرف های مادر و دختر را شنیده بود ، با این همه گفت :
خب! درد دلتان تمام شد ؟


موضوعات مرتبط: رمان سوگلی حرمسرا
[ دوشنبه 18 مهر1390 ] [ 10:26 ] [ باران ]


ساعت بند چرم الیزابت


قيمت فقـط : 20000 تـومان

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه زندگي را
جز براي او و جز با او نمي خواهي !
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما Online User align="center">بیا2حالشوببر(خنده و سرگرمی)