طلعت خانم گفت :

دخترم راضی است و اختیار من و او هم به دست شماست .

توران خانم رو به نگین کرد و گفت :

والی می خواهد زنش از خانواده متمولی باشد ، برای همین قرار است بگوئیم تو دختر حاجی هستی که هم احترامت سر جا باشد ، هم حاجی مجبور شود آن طور که مورد دلخواه توست ، بساط عروسی را راه بیندازد .

سر این موضوع هم توافق شد و حاجیه خانم که از خوشحالی با دمش گردو می شکست ، موضوع را به اطلاع شوهرش رساند .

سر و ریخت نگین در لباس های نو و قیمتی بکلی تغییر کرده بود . نزدیک غروب ملیحه باجی و دو نفر از بستگان فرخ میرزا در معیت دو نفر خواجه باشی به منزل حاج مصباح رفتند و پذیرایی شایانی از آن ها به عمل آمد . خانم ها خواستند دختر را ببینند و پس از رویت نگین از وجاهت و متانت او چشمهایشان خیره شده بود ، ولی در عین حال قلبا" افسوس خوردند که او هم مثل دختران دیگر سر به نیست خواهد شد . ملیحه باجی متوجه شد که او دختر آن روزی نیست ، ولی چون خانم ها او را پسندیدند به روی خودش نیاورد .

قرار شد شنبه بعد ، مراسم عقد انجام بگیرد . آن چند روز صرف تهیه لباس و جهیزیه شد و توران خانم تعلیمات لازمه را به نگین داد . نگین سه چهار سالی به مکتب رفته بود و کوره سوادی داشت ، اما به خاطر هوش سرشارش هر چه را که زن حاجی به او گفت یاد گرفت . حاج مصباح ، دخترش را به وسیله دو تن از محارم خود به فراهان فرستاد . خویشاوندان شاهزاده برای حاج مصباح ، دختری جز نگین نمی شناختند . در مجلس عقد هم سعی شد از نزدیکان و اقوامی که نگین را می شناختند دعوت نشود . همه دلشان به حال این دختر بینوا می سوخت .

بالاخره خطبه عقد جاری شد و نگین و خاله اش را با شکوه فراوان به دارالسلطنه منتقل کردند .

فرخ میرزا از همان شب اول عاشق نگین شد ، بطوری که به سایر زنان حرمسرا توجه نداشت ، ولی در عین حال مساله علاقه به بچه دار شدن را هم برای او مطرح کرد .

نگین در ظرف مدت کوتاهی سر از اسرار حرمسرا و رسوم آن ها درآورد و چون می دانست در صورت حامله نشدن ارج و قرب خود را از دست خواهد داد ، طبق نقشه ای که از قبل کشیده بود ، یک شب به شاهزاده خبر داد که الطاف خداوند شامل حال آن ها شده و او باردار است . تاثیر این حرف در حرمسرا و بین نوکرها و فراش های درب خانه بقدری زیاد بود که همه حیرت کردند . نگین بدون اجازه خاله اش آب نمی خورد و طلعت هم که به هوش و کاردانی خواهرش ایمان داشت ، کلمه ای اعتراض نمی کرد .

عشرت توانسته بود در زمان کمی توجه چند تن از گیس سفیدها و پیرزن های حرمسرا را جلب کند و با هدایایی فریبشان بدهد و از طریق آن ها از همه وقایع باخبر شود . نگین به توصیه خاله اش کمتر از عمارت خود خارج می شد و با سایر زنان حرمسرا تماس نمی گرفت و همین باعث شده بود که در ذهن همه از احترام خاصی برخوردار شود . بعلاوه توجه فرخ میرزا به او و بخصوص خبر بارداریش ، حس احترام آمیخته به ترسی در دل همه ایجاد کرده بود . گیس سفیدها و کنیزها و خواجه ها و فراش ها هم که معمولا" مراکز قدرت را درست تشخیص می دهند ، اطراف بستگان او را گرفتند . همین چیزها حسادت سایر زنان حرمسرا را برانگیخت و ششدانگ حواسشان جمع بود که اخبار مربوط به نگین را از هر جا که می شود کسب کنند .

شمس آفاق ، زن عقدی شاهزاده ، اوایل از بارداری نگین خوشحال بود و لااقل دیگر ترس از کشته شدن دختران جوان به دست او نداشت ، ولی بعد از مدتی که دیگر فرخ میرزا به او توجه نمی کرد و شب ها به عمارتش نمی رفت ، دیگ حسادتش به جوش آمد و از شب تا صبح گریه می کرد . محترم دایه و محرم اسرار شمس آفاق که از منزل پدری همراهش آمده بود و او را چون فرزندش دوست داشت ، ابدا" نمی توانست ناراحتی او را تحمل کند و یک شب بالاخره پرسید :

خانم جان! چرا این قدر غصه می خوری ؟ به من بگو چه دردی داری .

محترم! از وقتی از خانه پدرم آمدم جز تو غمخواری نداشتم و می دانی که چقدر از اخلاق شوهرم زجر می کشیدم . وقتی شنیدم این دختر شیرازی پیدا شده ، خوشحال بودم که بالاخره تا مدتی سرش گرم می شود و به من کاری ندارد . خبر حاملگی اش را هم که شنیدم ، خدا را شکر کردم که چند نفر از مرگ نجات پیدا کردند، ولی حالا که می بینم او توجهی به من ندارد و ششدانگ حواسش پیش نگین است، دارم از حسادت دق می کنم. اگر فرّخ میرزا بچه دار می شد، پس چرا من بچه دار نشدم؟ حالا می بینم اگر من هم به دست او کشته شده بودم از وضعی که حالا دارم بهتر بود.

محترم گفت:
- راستش از همان روزی که این دختر آبستن شد، من توی فکر هستم. البته هر چه خدا بخواهد همان می شود، ولی احتمال دارد کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. کسی چه می داند. من یکی دو مرتبه با خاله نگین حرف زده ام. از آن هفت خط های روزگار است. ملیحه باجی هم که با من صیغه خواهر خواندگی خوانده، یک چیزهایی می گفت. کمی صبر داشته باش.

آندو سرگرم حرف زدن بودند و خبر نداشتند که ثریا، جاسوس عشرت گوشش را به در چسبانده است و دارد به حرفهایشان گوش می کند. یک ساعت بعد عشرت از کل حرفهای آنها خبردار شد و موضوع را به اطلاع نگین رساند. فریب دادن شاهزاده و بقیه مردها کاری نداشت، ولی فریب دادن زنها، آن هم وقتی حسادتشان تحریک شده بود و زنهای باتجربه ای مثل ملیحه و محترم باجی را در اطراف خود داشتند، کار آسانی نبود.

عشرت به نگین گفت:
- همین که شوهرت آمد اظهار کسالت کن. خبر بیماری تو باید خیلی زود در حرمسرا بپیچد.
- چرا؟ این کار چه فایده ای دارد؟
- فایده اش این است که اولاً توجه فرّخ میرزا متوجه معالجه تو می شود و اگر دشمنان بخواهند بدگویی هم کنند، مجال پیدا نمی کنند. از آن گذشته سه ماه از خبر انتشار بچه دار شدن تو گذشته است و باید آثار حاملگی در تو پیدا شود که تا به حال نشده و هر کس تو را ببیند می فهمد حامله نیستی. من باید یکی از دوستانم را به نام قابله حرمسرا کنم که از تو مراقبت کند. دیگر از من چیزی نپرس.

نگین که افسار کارش را به دست خاله اش سپرده بود گفت:

- چشم! من از امشب مریض می شوم.

خبر بیماری نگین فوراً در همه جا پیچید. اول از همه فرّخ میرزا توسط یکی از خواجه ها باخبر شد و بالای سر او آمد. نگین گفت که حمله قلبی به او عارض شده است و اظهار درد و رنج کرد. شاهزاده فوراً میرزا حیّان حکیم باشی را احضار کرد و به او گفت اگر نگین خوب نشود، او سرش را از دست خواهد داد. میرزا حیّان، نگین را معاینه کرد و به این نتیجه رسید که اینها عوارض بارداری است و با کمی استراحت رفع می شود. سپس به شاهزاده اطمینان داد و از عمارت بیرون آمد. هنوز خیلی از عمارت دور نشده بود که محترم جلوی او را گرفت و گفت:

-حکیم باشی! لطفاً چند دقیقه به عمارت شمس آفاق خانم تشریف بیاورید. دو سه روزی است که تب دارند.

وقتی حکیم باشی وارد اتاق شمس آفاق شد، او روی مخدّه ای نشسته بود و به نظر نمی رسید تب داشته باشد. سلام کرد و گفت:

- من آثار کسالت را در خانم نمی بینم.

شمس آفاق گفت:

- حکیم باشی حالم بد نیست، فقط چند روزی است سر و استخوانهایم درد می کند، اما راستش بیشتر نگران نگین خانم هستم. حال ایشان چطور است؟ می دانید که من از ورود ایشان به حرمسرا خیلی خوشحالم.
- خیالتان آسوده باشد. من خیال می کنم سرماخوردگی مختصری است، ولی خاله اش اصرار داشت که عوارض حامگلی است.

محترم با عجله پرسید:

- پس شما خیال می کنید که نگین حامله نیست؟
- من چنین حرفی نزدم. بعلاوه علائم حاملگی را باید از رنگ صورت و زبان و وضع شکم فهمید. من از پشت پرده نبض مریض را گرفتم. اگر ماه چهارم و پنجم بود از روی نبض می شد فهمید.

پس از رفتن میرزا حیّان، محترم به شمس آفاق گفت:

- هر جور شده باید خودم را به اتاق نگین برسانم و او را از نزدیک ببینم.
- من از کارهای تو سر در نمی آورم و نفهمیدم چرا حکیم باشی را اینجا آوردی.
- خانم جان یک کمی صبر داشته باش. دعای چهل بسم الله را کجا گذاشته اید؟
- به چه دردت می خورد؟ گمانم در جعبه جواهراتم باشد.
- آن را برای نگین می برم و می گویم شما فرستاده اید و متوجه خواهم شد که حامله هست یا نه.

فردا صبح، محترم دعای چهل بسم الله و قدری نبات تبرک شده را در سینی گذاشت و به عمارت نگین رفت. عشرت توسط ثریا از حرفهای حکیم باشی و محترم و شمس آفاق خبر داشت، برای همین بالش پر قوی کوچکی زیر پیراهن نگین گذاشت و کمی آرد روی زبان او پاشید و به او گفت که خودش را به خواب بزند.

محترم سلام و احوالپرسی کرد و گفت که خانمش مریض است، وگرنه خودش به دیدن نگین خانم می آمد، ولی دعا و نبات را فرستاده و سلام رسانده است. عشرت با مهارت برای مدت کوتاهی لحاف را از روی نگین پس زد که محترم شکم برآمده او را ببیند و به بهانه ریختن آب در دهان او، از بیمار خواست زبانش را بیرون بیاورد و بعد هم از لطف شمس آفاق تشکر و به بهانه لزوم تنهایی بیمار و ضرر حرف زدن، محترم را روانه کرد. بعد از رفتن او نگین گفت:
- چیزی که نفهمید؟
- گمانم هنوز شک دارد. حتماً به فکر نقشه دیگری خواهد افتاد.
- خاله جان منظورتان از تظاهر من به بیماری چیست؟
- دختر جان این قدر دخالت نکن. این کار دو فایده دارد. اول این که شوهرت نمی تواند پیش تو بخوابد و به عمارت شمس آفاق می رود و در ثانی آتش حسادت او فروکش می کند.

نگین که دوست نداشت تحت امر کسی باشد و از دخالت های زیاد عشرت ناراضی بود، از جا بلند شد و گفت:

- من حوصله توی رختخواب ماندن و الکی آه و ناله کردن را ندارم. دلم می خواهد گردش کنم و جاه و جلال خودم را به بقیه نشان بدهم. اگر قرار بود توی رختخواب بمانم، چرا این همه به خودم زحمت دادم و خودم را به خطر انداختم؟ من از این همه ثروت و خدم و حشم چه لذتی خواهم برد. من از این روش شما خوشم نمی آید. شما از روز اول مرا عروسک خیمه شب بازی کردید. چطور شمس آفاق حسودیش بشود، ولی من به دست خودم شوهرم را پیش هوو بفرستم؟ از کجا معلوم که بعد از چند شب دوری محبتش نسبت به من سرد نشود و بعد دشمنان، نرا به خاک سیاه ننشانند. نه خاله جان! من خودم ترتیب کارها را می دهم.

عشرت به فکر فرو رفت و گفت:

- دخترجان! من که به فکر خودم نیستم، ولی اگر متوجه نباشم تو بین این همه گرگ دوام نمی آوری، بخصوص که حالا دروغ بزرگی هم گفته ایم و اگر این راز از پرده بیرون بیفتد، خدا می داند چه روزگاری پیدا کنیم. حالا هم طوری نشده. من از این شهر می روم و تو و مادر صاف و ساده ات هر کاری دلتان می خواهد بکنید. 

نگین می دانست که به کمک خاله اش احتیاج دارد، برای همین خود را در آغوش او انداخت و با لحن کودکانه ای گفت:

- من کی گفتم که به شما احتیاج ندارم؟ شما از مادرم هم برایم عزیزترید، فقط گفتم حوصله ناخوشی و رختخواب را ندارم و دلم هم نمی خواهد شوهرم از پهلوی من جای دیگری برود. نه خاله جان! تا وقتی که زنده ام، شما محرم و دلسوز من هستید.

عشرت با همه زرنگی اش گول حرفهای نگین را خورد و حتی یکی دو قطره ای هم اشک روی گونه های چروکیده اش افتاد. نگین زمینه را مساعد دید و گفت:

- من و شما باید با کمک هم کار را پیش ببریم. چیزهایی هستند که من زودتر از شما می فهمم و چیزهایی را هم شما جای من متوجه می شوید. بنابراین باید عقلهایمان را روی هم بگذاریم و حواسمان را خوب جمع کنیم. به جای این که من شوهرم را از خود دور کنم، باید او را به اختیار خود بگیرم و نگذارم دشمنان هر چه می خواهند به او بگویند. فرّخ میرزا با همه قساوت و بیرحمی اش از یک بچه هم کمتر می فهمد و خیلی زود می شود او را فریب داد. سالهاست که تقصیر بچه دار نشدنش را گردن زنهایش می اندازد و تا به حال به عقل ناقصش نرسیده است که ممکن است عیب خودش باشد. وقتی سر و کار آدم با چنین آدمهای ابلهی می افتد باید نهایت استفاده را بکند. من امشب عرق می کنم و حالم خوب می شود و خواهم گفت که در اثر طبابت میرزا حیّان و دعا شمس آفاق بوده است. به این ترتیب هم حکیم باشی را طرفدار خود می کنم و هم حکیم باشی را طرفدار خود می کنم و هم شوهرم وقتی ببیند حال من خوب است به سراغ شمس آفاق نمی رود. فقط باید قابله محرمی پیدا کنیم. به نظر من کسی بهتر از خاله شهین نیست.

ـ خاله شهین الان در فراهان است و به او دسترسی ندارم.

ـ پس فایده حاج آقا و توران خانم چیست؟ همین الان به خنه شان برو و بگو قاصدی دنبال خاله شهین بفرستند. خرج سفرش را هم خودم می دهم. باید زودتر خاله و میرزحیّان را با هم آشنا کنیم تا هر دو تصدیق کنند که من حامله هستم. باقی کارها را هم آشنا کنیم تا هر دو تصدیق کنند که من حامله هستم. باقی کارها را هم می دانم چطور درست کنم.

نگین دوباره یک کیسه اشرفی به عشرت داد تا به وسیله خبرچینهایش، همه خبر عمارت شمس آفاق را به اوبرساند و قرار شد چند نفر از فراش ها را هم اجیر کند که گزارشهای کند دارالحکومه را به او بدهند. آنها گفته بودند که شاهزاده قصد دارد به بوشهر برود و در غیبت خود انجام کارها را ه خواهر زاده اش منوچهر واگذار کند. نگین از خاله اش پرسید:

ـ این منوچهر چجور آدمی است؟

ـ یک شاهزاده عیاش و متکبر که خیال از او خوشگلتر و شجاعتر در دنیا وجود مدارد.

ـ زن هم دارد؟

ـ خیر! او کسی را نمی پسندد و فقط دنبال هرزه بازی های خودش است.

ـ در هر حال خاله جان سعی کن بفهمی او کیست. باید بدانم در غیاب شوهرم، کارها را چه کسی انجام می دهد.

ـ کاری ندارد. جلال خان پیشخدمت مخصوص اوست یکی از کلفتها را مامور کردم سر از ته و توی قضایا ی او و اربابش در بیاورد.

ـ واقعاً که زندگی خاله جان. کاش زودتر همدیگر را می شناسیم و کار و بارمان بهتر از حالا می شد.

ـ دختر جان! آدم به وسیله همین آدمهای کوچک می تواند کارها را انجام دهد. کله گنده ها برای کار هزار جور بهانه می آورند.

ـ در هر حال، ما هر چه بیشتر از اوضاع دارالحکومه خبر داشته باشیم، بیشتر به نفعتان است. حالا شما برو منزل توران خانم که موضوع قابله از هر کاری مهمتر است. راستی یک هل و گلی هم برایش ببر. آدم عقلش به چشمش است.

و از جعبه جواهراتش گوشواره کم قیمتی را به دست عشرت داد وگفت:

ـ به حاجیه خانم بگو اوضاع که بهتر شد، بیشتر از خجالتش در می آیم.

با رفتن خاله اش، نگین به آرایش خود پرداخت و با خود گفت:

« نتیجه مذاکراتم با عشرت چندان بد نبود. خیال می کند چون خاله من است به سواری بدهم. اگر زنده ماندم که حسابش را می رسم، ولی فعلاً به او احتیاج دارم. حاج مصباح و تورتن خانم هم که گمان می کنند مرا پیشمرگ دخترشان کرده اند، خبر ندارد که من از همه شان بزرگترم

با صدای سرفه شاهزاده، نگین به خود آمد و با ناز کرششمه به پیشواز او رفت و گفت:

ـ با توجهات حضرت والا و دستورات میرزاحیّان حالم بهتر است.

فقط کمی خسته بودم که با آمدن شما رفع شد.

فّرخ میرزا گفت:

ـ راستی که این حکیم باشی معجره می کند. ما باید بیشتر قدر این طبیب عیسی دو را بدانیم.

سپس به یکی از نوکرهایش دستور داد دنبال میرزا حیّان برود.

چند دقیقه بعد، خبر حض.ر حکیم باشی را به شاهزاده دادند. او به اتاق مجاور رفت و با صدای بلند و طوری که نگین بشنود گفت:

ـ حکیم باشی! تو امشب خدمت بزرگی به ما کردی. به توصیه نگین خانم، باید انعام شایسته ای به تو بدهم. به خزانه برو و دویست اشرفی بگیر و فردا هم یک جبّه مرصع نشان دریافت خواهی کرد.

میرزاحیّان دست و پایش را گم کرد و به لکنت افتاد و گفت:

ـ اقبال حضرت والا سبب شد که معالجات خانه زاد موثر واقع شود و بیماری سخت علیا مخدره رو به بهبود گذارد.

و تعظیم کنان، عقب عقب از در خارج شد و به خود گفت:

« من که معالجه ای نکردم. این پیشامد نیک را به حساب سوگلی والا حضرت بگذارم

شاهرزادچنان شیفته نگین و محبت هایش شده بود که مسافرت خود به بوشهر را یک هفته تاخیر انداخت.

عشرت با عجله به خانه حاج مصباح رفت و با اکراه گوشواره ها با به توران خانم با خوشحالی گوشواره ها را برداشت و با عجله نزد حاجی رفت و تقاضای نگسن را مطرح کرد و گفت:

ـ ما ناچاریم مطابق میل دخترک رفتار کنیم. این هم تقاضای سختی نیست. یادت نرود که صدقه سر نگین کارهایت رونق گرفته است.

ـ من اگر کار نداشتم خودم به فاهان می رفتم و او را می آوردم. فکر می کنی خرج سفرش چقدر می شود.

ـ فوقش ده اشرفی. شاید ده بیست اشرفی هم به خودش بدهند که اگر قرضی اشت بدهد. البته گفته که خودش هزینه را میدهد، ولی این مبالغ قابل نیست که از او بگیریم.



موضوعات مرتبط: رمان سوگلی حرمسرا

تاريخ : دوشنبه 18 مهر1390 | 10:40 | نویسنده : باران |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.