آتو سا رنگ پریده و ماتم زده، با چهره ای خسته و ناتوان روی مبلی در سالن پذیرایی لم داده و به نقطه ی دوری خیره شده بود. هنوز صداهای مبهم صحبت های میهمان هایی که تا لحظاتی پیش در مراسم سوگواری شرکت کرده بودند از فضای کوچه به گوش می رسید.
داخل سالن، روی همه ی میزها پر بود از ته مانده ی شیرینی و میوه های نیم خورده ای که از جنگ میان آدم ها و خوراکی ها، نصف و نیمه در لابلای پوست میوه های داخل بشقاب ها باقی مانده و مثل ته مانده ی عمر آدم هایی که شور زندگی را از دست داده اند، افسرده و پریشان به سر می بردند. دو نفر در سکوت و با سرعت در حال جمع آوری و نظافت میزها بودند.
آوا، تنها فرزند، آتوسا که هفده سال داشت با چشمانی اشک آلود و افسرده در حالی که قاب عکس و کتابی را بر سینه می فشرد، با قیافه ای حاکی از بی حوصلگی در اتاقش روی تخت دراز کشیده و بی هدف نگاهش را به شقف دوخته بود. آتوسا بی توجه به آن چه در اطرافش می گذشت در اندیشه بود؛ گویی سرگردان و حیران در گذشته های دور و نزدیکش از این سو به آن سو می دوید و خاطراتش را می کاوید. آثار غم و احساس تنهایی و تاسف عزیز از دست رفته در سیمایش هویدا بود. اشک در چشمان متورم و قرمز رنگش بی تابی می کرد، بغض گلویش را می فشرد و هیچ چیز نمی توانست آتش درونش را خاموش کند.
به هنگام غروب، وقتی که از مراسم شب هفت بازمی گشتند، نمی توانست از گوری که در کنارش ایستاده بود دل بکند. تصور قطع ارتباطش با او برای همیشه، دنیا را در نظرش تیره و تار می نمود و تلنگری بر پیمانه ی ادراک او وارد می آورد. پیوسته زیر لب تکرار می کرد:« افسوس!... حیف!... ای کاش تونسته بودم بیش تر اونو بشناسم و به عمق دلبستگی هاش پی ببرم و همدل و همرازش شده بودم!... لعنت برمن که اون روزا همه ی چیزهایی که او عمری برای نگه داریشون تلاش کرد، برام آن قدر بی تفاوت بود که حتی زحمت یک بار دقیق نگاه کردن شون رو هم به خودم ندادم... خودخواهی من تا اون جا پیش رفت گه هر بار او کتابی را هم به چاپ می رسوند، تبریکی می گفتم و تظاهر به خوشحالی می کردم، اما حتی یه جلد اونا رو هم نخوندم....»
آتوسا با تمام وجود بر دیوارهای بلند فاصله می انداخت تا شاید خراشی یا روزنی بر آن ایجاد کند. می خواست از درون سایه ی سیاه مرگ، بیابد همه ی آن چه را عمری در پرتو تابناک حضور او از آن ها غافل مانده بود. ندایی در درونش نجوا می کرد:« بی شک اگر فرصتی داشته، ناگفتنی ها را به صورتی بیان کرده است.» برخاست و به طرف دفتر کار آن سفر کرده رفت، به این امید که بتواند به حریم افکارش راه یابد. جایی که آن خدابیامرز بیش از نیمی از عمرش را در آن به سر برده بود، چیزی جز یک اتاق بزگ نبود؛ با اسبابی که برای آتوسا همیشه بی نهایت یکنواخت و بی روح می نومد. اتاقی با نظمی خاص و اشیایی با رنگ های مختص به خود که با هیچ جای دیگر خانه ی نسبتاٌ بزگ شان همخوانی نداشت. اشیاء درون اتاق ترکیبی از دو سلیقه ی مختلف به نظر می رسید، آن چنان که شاید اصلاً به یک زمان تعلق نداشتند و تلافی این دوگانگی در ترکیبی از هارمونی مکرر رنگ ها در فضایی یگانه باعث شده بود که سال ها احساس بی تفاوتی و نوعی فاصله ی نامرئی با او و دنیایش داشته باشد. نمی دانست چرا قبلاً هیچ وقت حتی دلیل اصرار و علاقه ی او را به حفظ آن ها نپرسیده بود.
ناخودآگاه به دنبال دست نوشته یا اثری از او می گشت و خود را سرزنش می کرد. می خواست تا پاسخی یا حداقل سرنخی برای سوالات و افکار عجیب و غریبی که یکباره به ذهنش هجوم آورده بودند، پیدا کند:
« چرا تا حالا حتی فکرش رو هم نکرده بودم... طبیعت ما آداما اینجوریه که همیشه به نعمت های خدا چنان عادت می کنیم و با زندگی مون عجین می شن که دیگه حتی اونا رو نمی بینیم. و احساسشون هم نمی کنیم، درست مثل هوای اطرافمون، اما وقتی از دستمون می رن، اون وقت خلاء و کمبودشون ما رو به خود آورده و عرصه را برامون تنگ می کنه... چرا از حدود دو ماه پیش که حس کنجکاوی در تار و پود وجودم جوانه زد، زندگی فرصت هم زبونی اش رو از من گرفت، اونو در سکوت و اغما فرو برد و منو در التهاب و تمنای شنیدن یک کلمه، هر چند بی صدا و دیدن یه نگاه آشنا یا لبخندی هر چند کمرنگ یا اشاره ای حتی برای یه لحظه باقی گذاشت... چرا دیده فرو بست و حضورش رو از ما دریغ کرد تا چشم انتظار رسیدن لحظه ی سفر به سرزمین های زیبای الهی باشه...»
به هر حال آتوسا با نگاه های جستجوگرانه و امیدوار وارد اتاق شد، در را باز نمود و چراغ را روشن کرد، اما نگاه و احساسش با همیشه فرق داشت. درست مثل کسی بود که برای اولین بار آن جا را می بیند. همه جا را با دقت از نظر می گذراند؛ گویی می خواست حلقه ی اتصال این دوگانگی و بیگانگی را که چون زنجیر گسسته ای بود، از نقشی یا حکایتی چون نقشه ی گنجی دریابد. کف اتاق با موکت سبز کاهویی کمرنگی مفروش شده و چهار قالیچه ی زیبای ابریشمی قدیمی در قسمت های مختلف آن به فاصله های منظمی گسترده بود. دو لوستر کریستال با آویزه های بلورین از سقف آویخته و چهار لوستر دیواری از همان طرح در چهار طرف اتاق بر دیوارها دو به دو روبروی هم نصب شده بودند. در قسمت وسط، سمت چپ به موازات دیوار، کتابخانه ی بزرگ و ویترین داری قرار داشت و کمی جلوتر میز تحریری از همان جنس و رنگ، شیک و مرتب با یک صندلی گردان دسته بلند و روکش مخمل سبز یشمی و روبروی آن ها، چهار صندلی راحتی، یک کاناپه ی چرمی سفید و کوسن هایی با طیف رنگ های سبز خودنمایی می کرد که در مقابل شان میز عسلی با پایه های چوبی سفید و رویه شیشه ای با رومیزی توربافی کوچک و زیبایی در وسط و یک گلدان کریستال سبز متمایل به آبی خوش رنگ به چشم می خورد. در انتهای اتاق پنجره ی سراسری بزرگی قرار داشت، با پرده های سبز صدری ابریشمی که در یک ردیف جلوتر با پرده های توری زیبایی مزین شده بود و ارتباط اتاق را با فضای بیرون قطع می کرد.
آتوسا در طی سال های متوالی هر بار که به این اتاق می آمد، غیر از شاخه گل های رنگارنگ معطر با طراوت و شادابی که او را هر روز با دقت داخل گلدان کریستال بی رنگ و شفاف روی میز کارش قرار می داد و شاخه گل مریم گلدان روی میز عسلی، چیزی توجهش را جلب نمی کرد. آن چه را که او در گذشته هرگز بدان نیندیشیده بود، این بود که وجود در و دیوار سفید و نظم و ترتیب همیشگی و سکوت حاکم بر آن جا باعث شده بود تا همواره آرامشی عجیب و روحانی در آن موج بزند؛ حالتی که قبلاً برایش ملال آورد و یکنواخت می نمود و روح تنوع طلب او را از آن جا گریزان می کرد. او اکنون مات و مبهوت، با لباسی سیاه به رنگ کابوس مرگ، آن جا ایستاده بود و با دقت و کنجکاوی و با عشق و حسرت همه ی زوایای اتاق را تماشا می کرد. دیگر ترکیب هارمونی سایه روشن رنگ های سبز و سفید در رو دیوار و اشیا اتاق را نه با چشم ها، که با دیده ی دل می نگریست. بغضی سنگین در گلویش گره خورده و نفسش را بند آورده بود. دست برد تا راهی برای گشودن آن بیابد، اما گویی بر آویزه ی سوالی دیگر آویخت، زیرا رشته ی مروارید درشت و درخشانش را لمس کرد؛ همان چیزی که به عنوان هدیه ای موروثی موقع ازدواجش از او هدیه گرفته بود. همان طور که دستش دور گزدنش ثابت مانده بود، با خود گفت:« ای کاش می دونستم که چه رازی در این گردنبند نهفته...»
به جستجو ادامه داد. اکنون به وضوح بوی او را حس می کرد. اتاق پر بود از نفس هایی که در طی سال ها با او همدمی کرده بودند. جای پای او را در تمامی کف اتاق و اثر نوازش انگشتانش را بر وجب به وجب دیوارها، پرده ها، تابلوها، در و پنجره ها و بر تمامی اثاثیه اش احساس می کرد. آرامش عجیبی آن جا حاکم بود که ناشی از آرامش روحی یگانه ساکن دیرینه ی آن جا بود که اینک رفتن اش چنان بر دل او چنگ می انداخت که دل اش را شرحه شرحه می کرد. هنوز فضای آن جا پر بود از گل یخ کریستین دیوری که او همیشه استفاده می کرد و بوی دل انگیز آن با بوی گل هایی که همواره زینت بخش اتاق اش بودند، می آمیخت گل های مریم، رز، نرگس، نرگس هلندی و زنبق هایی که بنا به فصل شان در گلدان های اتاق عشوه گری می کردند و چشمک زنان الهام بخش نوشته هایش می شدند و تا آخرین دم زندگی هم او را همراهی کردند. سکوتی مملو از فریاد در اتاق حاکم بود و گویی تمامی اشیا آن جا او را طلب می کردند و در غم هجران او نوای موزون دلتنگی و تنهایی سر داده بودند. چند بار به نظرش رسید که قامت استوار او را با آن چهره ی مهربان، وموقر و صبور یا آن موهای جوگندمی زیبا و ظاهر آرام و آراسته با عینک ظریف دسته نقره ای در پشت میز کارش دید. به سرعت سرش را به آن سو گرداند، اما نه... تنها رویایش آن جا نشسته بود...
سرش گیج رفت. دستش را دراز کرد و به ستونی که در کنارش بود تکیه داد. کمی روی مبل نزدیک آن نشست. نگاهش دو ستون ساده ی چهار ضلعی وسط اتاق را دنبال کرد و درلابه لای شاخه های فوتوس ابلق بالا کشیده و پیچیده بر ستون ها تابلوهای دراز و باریکی دید که بر روی ورقه های نازکی از استخوان صیقل یافته بود. نقاشی های استادانه ای ظریفی نقش بسته و روی زمینه ای از مخمل سبز زیتونی در قاب های چوبی یشمی رنگی قرار گرفته و بر اظلاع ستون ها نصب شده بودند. با دقت آن ها را نگریست. بی شک همه متعلق به هنرمندی بود که دنیایش رنگ و بو و معنایی دیگر داشته... فکر کرد:« تا حالا چقدر خودخواه و کوته بین بودم که هرگز نتونستم حتی محیط اطراف خونه ی خودم رو بشناسم.» از خودش به شدت عصبانی و از گذشته اش شرمنده بود. مگر نه این که او همواره به تمامی نیازها و خواسته های آتوسا با صبوری و متانت پاسخ مثبت داده بود؟ با خنده هایش خندیده، با غصه ها و گریه هایش غمگین شده، با موفقیت هایش درست مثل خود او به اوج شادی رسیده و با شکست هایش به استقامت و تلاش و امیدواری نویدش داده بود؟ چقدر از آن چه در وجود آن فرشته ی ناجی و دوست یکدل و صمیمی می گذشت بی خبر مانده بود!
چرا هیچ وقت، جز زمانی که خیلی کوچک بود و هنوز از سرد و گرم روزگار چیزی نمی دانست، از گذشته ای که باعث شده بود تا نگاه پر مهر او همیشه در هاله ای از غم اسیر باشد، کنجکاوی نکرده و چیزی نپرسیده بود؟ و حالا....
پشت میز کار او نشست و متفکر نگاهش به روی میز دوید. گلدان خالی کریستال، جاقلمی و زیر دستی برای نوشتن، جاسوزنی و حلقه ای نوار چسب با جانواری اش، چند قلم خودکار و خودنویس و مداد سیاه و... مقداری هم کاغذ سفید داخل پوشه روی هم قرار داشت که همگی مرتب روی میز چیده شده و در انتظار بودند. لحظه ای مردد ماند، زیرا تا به حال وسایل شخصی او را دست نزده بود. سنگینی غریبی در سینه اش حس می کرد خونه به سر و گردن اش دویده، بدنش داغ شده و نفس هایش به شماره افتاده بود. سرش گیج می رفت و آشکارا لب ها و دستانش می لرزید. به امید یافتن دست خطی از او، جستجو در اتاق را شروع کرد. داخل کشوهای میزش غیر از تعدادی برگه های نقاشی شده و مقداری نوشته های متفرقه با دست خطی بیگانه چیزی نیافت. از خودش و از او خجالت می کشید. زیرا در تمام مدت حضور او را به وضوح در کنار خود احساس می کرد و شرم داشت از این که به وسایل شخصی او دست درازی می کرد، اما یافتن دست خط یا وصیت نامه ای از او برایش ارزشمندترین گنج دنیا بود.
بغض در گلو شکسته اش، مثل گلوله ای سفت و آتشین سخت و سوزنده می نمود. لحظاتی بعد متوجه قفسه های کتابخانه ی پشت سرش شد. در یک ردیف آثاری از کتاب های ترجمه شده ی مادرش از زبان های فرانسه، انگلیسی و عربی بود و چند جلد هم کتاب های تحقیقی او در رابطه با زن و مسائل تاریخی اجتماع ایران به چشم می خورد؛ کتاب هایی که حاصل زحمات یک عمر انسانی بود که همواره به انسانیت و روابط انسانی اندیشید. آموخت و آموزش داد و اکنون در خاموشی رخ در نقاب خاک کشیده و آرمیده و بال بر فراز گستره ی هستی گشوده بود تا شایستگی رسیدن به حق و حقیقت را بیابد. با گفتن« خدایش بیامرزد» قطراتی اشک بر چهره اش لغزید. دستمالی از جعبه ی روی میز بیرون آورد و اشک هایش را پاک کرد. دقلیقی در خود فرو رفت و نم نم گریست. سپس برخاست و به جستجو ادامه داد.
لا به لای تمامی آثارش را گشت و عاقبت از شادی فریادی بریده بریده کشید و در حالی که هاله ای از اشک به چشمانش دویده بود، با عجله نامه ای که در جلد کتاب بود، با دستانی لرزان برداشته، بوسید و آن را محکم روی سینه فشرد و گریان گفت:« خدا جون متشکرم!»
مجدداً پشت میز نشست و آن را گشود. یکباره گویی فضای اتاق پر شد از حضور او...
« یگانه گوهر هستی ام آتوسا جان، سلام
( ) بود که می خواستم با تو به گفتگو بنشینم، اما هرگز این فرصت پیش نیامد. به هر حال گاهی اوقات نقاب مرگ صمیمی تر از چهره ی زندگی رخ می نماید و بهترین امکانات و موقعیت ها را برای گفتن یا شنیدن حرف های ناگفته فراهم می آورد همواره می اندیشیدم لزومی ندارد که زندگی و مشکلات انسان های سکنی گزیده در وادی خاموشان را زیر غبار کهنه ی زمان های گذشته بیرون اورده و برای کسانی که دیگر آن ها را نمی شناسند، به تصویر بکشم. نمی خواستم تا از گذشته ای که برای خودم هم از آن جز سایه های کمرنگی چون اشباح باقی نمانده، کوله باری از خاطرات نسل قبل را بر دوش کشیده و برای نسل های بعد از خودم بیاورم( از نسلی که در واقع با من هم به درازی دو نسل فاصله داشت و من چون کودکی کنجکاو به دنیای پر ماجرایش سرک کشیده و با آن ها پیوند خورده بودم.) مانند فروشندگان دوره گرد، کیسه ای پر از اوراق تلخ و شیرین غم و غصه ها، شادی و خوشی های گذشتگان را بر سر کوی زندگی نسل های زنده بگسترم و فریاد بزنم:« من فروشنده ی خاطراتم!»
می دانم خاطراتی که برای من دنیایی سرشار از رنگ ها و بی رنگی ها را با عطر و بوی خاص خود به همراه دارد، مطمئناً نمی تواند برای دیگران چنین ملموس و مفهموم باشد، اما از یک سال پیش که دریافتم باید کوله بار سفر درازم را در نامساعدترین شرایط جسمی زندگیم بسته و آماده ی پرواز با فرشته ی رحمت الهی به بارگاه کبریایی حضرت حق شوم و همه آن چه را که عمری سرچشمه ی ارزش های زندگی ام بود و به جرات می توان گفت شخصیت من در قالب آن اندیشه ها و معیارها شکل گرفت، به عنوان بهای این سفر بپردازم، همین امر مرا بر آن داشت برای مدتی کوتاه تو را به گذشته ها ببرم تا پیش از آن که تمامی یادگارهایم را به تو، تنها عزیز بازمانده ی سال های عمر و زندگی ام، هدیه کنم، اندکی با هویت وجودی آن ها آشنایت نمایم؛ چون می دانم که آن ها برای کسی که سرگذشت چگونگی خلق این آثار را ندادند، چنان بی مقدار و ناچیز می نماید که حتی زحمت نگهداری و نگریستن به ان ها را هم به خود نخواهد داد. اما آن ها جزئی از میراث خانوادگی ما هستند، بنابراین بر آن شدم پیش از آن که آخرین جرعه ی باده ی عمرم را از پیمانه ی هستی بنوشم و مستانه جام را به سویی افکنده و راهی کوه یار شوم، به گذشته ها سفری کنم و چند صباحی نیزبا قافله ی خاطرات هم سفر شوم و ره توشه ی این سفر، همین دست نوشته هایی است که به تو، تنها ثمره ی روزگار تلخ و شیرین زندگی ام، هدیه می کنم تا اگر اشتیاقی برای دانستن آن ها داشتی، باکلیدی که داخل پاکت است قفسه پایینی کتابخانه را بگشایی، چون یکی از دفترهای درون کشو همان است که پرده از راز سرگذشت خانواده ای برمی دارد که روزی نگارنده ی دست سرنوشت، بر صفحه زندگی آنان رقم زد و اکنون من تنها بازمانده ی بازیگران آن نمایش، چون قصه گویی بر کرسی خاطرات تکیه زده و برهمه ی بیگانگی ها ، یگانکی ها ،همزبانی ها و ناهمزبانی ها و باور ها و تعصبات سال های گذشته ، از پس پرده ی غبار گرفته ‏زمان، با شوق و تحسین و با اشک و اندوه آن ها را نگریسته و بازگو می کنم.
در دستان لرزانم، قلم سیاهم برچهره ی رنگ پریده ی کاغذ های سپید، آخرین کلمات را می گرید و نقش می کند: باشد که حتی برای لحظاتی کوتاه روشنگر خانه ی دلت گردد.
‏آرزومند رسیدن به ادراک عرض زندگی 
مادرت ناهید
وقتی آتوسا به اخر نامه رسید، سیل اشک امانش نداد، چون دید تا ریخ نامه مربوط به حدود سه ماه قبل است و آخرین خطوط آن نشان دهنده ی لرزشی و ارتعاش شدید دستان مادر بود. به عبارت بهتر، پیرزن بعد از اتمام مرور خاطراتش و نگارش نامه، گویی پرونده ی زندگی پرماجرایش را بست، دربیهوشی فرو رفت و امکان هر گونه ارتباط با دنیای خارج را تا لحظه ی مرگ بر خود قطع کرد.
آتوسا گیج و بهت زده، بر جای خشکیده و بی حرکت بود. حال عجیبی داشت. یکباره همه ی معیارهایش به هم ریخت. زیرا او حتی نمیدانست که مادرش از همان اوایل بیماری از وضع جسمی خود کاملا آگاه بود و همه چیز را در کمال 
سکوت و أرامش پذیرفته، بی آن که کم ترین تشنجی در محیط خانه پدید آورد. مطالعه ی نامه چنان او را تحت تاثیر قرار داد که احساس کرد تا به حال چقدرسطحی و یک بعدی می اندیشیده، اما حالا یکباره... مادر حتی با مرگش هم دریچه ای دیگر به روی او گشوده بود. دل اش می خواست در را بازکند تا دنیایی جدید را ببیند؛ می خواست بداند مادرش چگونه زنی بود و چه افکاری داشت... آتوسا که همواره بر تحصیلا‏ت و کار و تجربه های خویش متکی بود و غرق در افکار و دنیای خویش، حالا به عنوان یک روان پزشک مستاصل شده بود. می دید بعد ازگذشت این همه سال حتی نتوانسته مادرش رابشناسد! همان فرشته ای که او را در أغوش خود پرورده و بهترین دوستش بود. ناگاه به خود نهیب زد: " مگه قالبی هم برای تفکرواندیشه ی آدما وجود داره که من تا حالا اونا رو در قالب های خاصی که براساس رفتار و ظاهر و فرم بدنی شون در مغزم ترسیم می کردم می سنجیدم!... چقدرم به طرز کار و روش خودم اطمینان داشتم!... اما..."
‏به فکرفرورفت. مثل آن بود که خسته و حیرت زده، تنها و دل شکته در سرزمینی ناشناخته گام برمی داشت. حتی نمی دانست آن چه در درونش می گزشت احساس عجز وناتوانی بود یا حسرت و ندامت. دریافته بود که چیزی در وجودشتغییر کرده ، شکسته، یا جای خود را به احساسی دیگر سپرده... 
‏به شدت کنجکاو شده بود. با دستپاچکی قفسه را گشود و مِجری (صندوقچه قدیمی) را برداشت و 
‏بوئید. بوی کهنگیو قدمت چوب لاک الکلی أن هنوز به مشام می رسید، اما خوب می دانست که برای مادرش بوی قد است هم داشته است. مجری از چرب بلوط و زردرنگ بود و روی آن تمامأ با گل و بته ها و نقش های اصیل ایرانی برجسته کاری شده بود. در کادر کستطیل بالای در جعبه هم طرح یک شیر و اژدهای درهم پیچیده نقش بسته برد. در قسمت جلوی آن، دو دایر، که با خط سیاه رنگی مشخص شده بوددر دو طرف چفت آن خودنمایی می کرد. در یکی تاریخ ساخت " سنه 1310 هجری" و در دیگری نام سازنده آن با این عبارت " عمل استاد اصفهانی " حک شده بود. در مجری را گشود. داخل آن با پارچه کهنه قهوه ای رنگی پوشیده شده و دو جلد وکتاب دست نویس و و قطع سنگ پهن و نازک و صاف، یکی به اندازه کف دست و دیگری کوچک تر در آن بود که بر روی آنها نقاشی و خطاطی شده بود و یک جعبه مخمل سفید که در ا« گردنبندی از طلا، با دانه های درشت یاقوت قرمز خوش تراشی چون دانه های انار رسیده می درخشید. زیر آنها یک دفتر جلد شومیز بود که بر روی آن نقش یک زن ایرانی با لباس زمان قاجاریه دیده می شد. آن را گشود. دست خط آشنا و زیبای مادرش بود. برای لحظاتی شتابزده تصمیم گرفت سریعاً آن را مطالعه کند، ولی بلافاصله پشیمان شد. گرچه از شوق خواندن آن سر از پا نمی شناخت و مرغ دل اش در هوای دانستن نوشته ای آن عزیز رفته پر می کشید، اما تصمیم گرفت به تقاص سال هایی که آن چنان در خود فرو رفته و مادر را در کنار خود با دنیایش تنها و منتظر گذاشته بود، لحظاتی هم بار گران انتظار و دست نیافتن را خود به دوش بکشد و پیش از آنکه دفتر را بگشاید، بار دیگر آن اتاق را با دیدی متفاوت بنگرد و سپس در لابه لای نوشته های او به جستجوی دنیایی دیگر از دریچه نگاهی فراتر بپردازد و به پیروی از «سهراب»، چشم هایش را بشوید.
برخاست و با دقت به اطراف نگریست. سمت چپ میز کار، در منتهی الیه اتاق نزدیک پنجره، تختخواب سفید رنگ مادر با روتختی نخودی روشن تکه زودی سوزن دوزی اش که روی آنها با گلدوزی زیبایی تزیین شده بودو بالشی با همان طرح روی آن دیده می شد. یک جالباسی استیل با پایه سنگ مرمر سفید، یک کمد کوچک کنار تختی و نزدیک آنها، چراغ مطالعه پایه بلند با روکش سبز زیتونی مخملی و نوار نقره ای طوری قرار داشتند که گویی در سکوت کنار هم نشسته بودند. از مدتی قبل که حال او رو به وخامت گذارد، بنا به خواسته خودش تختخوابش را هم به آنجا منتقل نمودند، شاید برای آنکه دنیای بزرگش را در محبسی کوچکتر بگنجاند. چند گلدان زیبای سفالی سفید رنگ منقش با گلهای آپارتمانی زیبا و با طراوت در قسمتهای مختلف اتاقپ،فضای آنجا را از روح زندگی و عشق سرشار می کرد. در سراسر اتاق، روی تمامی سطوح دیوارها تابلوهای نقاشی زیادی که حاکی از ذوق و سلیقه هنرمندانه بود،به صورتی زیبا و با نظمی خاص ، اندکی بالا و پایین به حداقل فاصله ممکن نصب شده بودند. آنهایی که مضمون های مشابهی داشتند، کنار هم در یک ردیف به صورت مورب قرار گرفته بودند. آن چه در نظر اول جلب توجه می کرد و وجه مشترک همه تابلوها به شمار می رفت، کار سیاه قلم آنها بود. در سه طرف اتاق نقاشی های کاغذی و یک سمت نیز نقاشی هایی بر روی چرمهای مختلف به چشم می خورد و مشخصاً همه کار یک هنرمند رئالیست بود. در تعدادی از آنها شمائی از خانه ها و معماری قدیم ایران و کوچه بازارهای دوران گذشته به چشم می خورد در برخی اسب ها، کالسکه ها، باغ ها و کوچه باغ های کاه گلی و خانه های روستایی و ساکنان اش به نمایش گذاشته بودند. تعدادی نیز مردانی را که لباس های قجری بر تن داشتند و به کارهای محتلفی مشغول بودند،نشان می داد.

آتوسا با دقت آنها را نگاه می کرد.اشتیاق در وجودش موج می زد.دیگرآنجا در نظرش چون معبدی مقدس می نمود که راز سال ها نیایش و عبادت را در خود پنهان داشته و چون کاهنانش مهر سکوت بر لب نهاده بود.سکوتش فریاد بود،عشق و عبادت بود.از در و دیوارش کلمات جاری بودند.همه جای آن پر بود از حکایت ها و صداقت ها،سرشار بود از امید زندگی و زیبایی.همۀ تابلوها،حتی چرمی ها،دارای قاب های چوبی و ظریف و ساده ای به رنگ سبز یشمی بودند.بعضی از آنها آقندر ظریف و هنرمندانه که انسان را کاملاً به اعماق زوایای خود می کشاندند،درست مثل اینکه همۀ آنچه در آنها بود،جان می گرفت و نبض زندگی در آنها می تپید.

برخی دیگر با سایه روشن های درهم شان خشن تر می نمودند که حاکی از روحیۀ لطیف و حساس نقاش آن و بیانگر احساسات و سرخوردگی هایش بوده و در مجموع،شمائی از زندگی متلاطم و روحیۀ عصیانگر و سرکش خالق خود را به نمایش می گذاردند.

در حد فاصل بین سقف اتاق و تابلوها،در یک ردیف تعدادی تابلوهای خطاطی به فواصل منظم به گونه ای قرار داشتند که به راحتی قابل رؤیت بوده و مضمون آنها،معرف افکار و شخصیت شاعر یا شاعره اش بود،اما اشعارش نه چون شعرای دیگر از شمع و گل و بلبل و در سوز و گداز خط و خال مه رویان و کرشمه فروشان،که ناله از نامردی های دوران می کرد و برخی نیز در وصف ستایش و نیایش خالق زیبایی ها و خلاقیت ها بود و چه عارفانه و عمیق؛که از دل سوخته ای برآمده و از آتش و اشتیاق برافروخته بود.باز هم او ماند و سؤال های بی شمار در ذهنش رژه می رفتند:

"نمی دونم....آیا همۀ این شعرها،نقاشی ها و خطاطی ها اثر یه نفره یا نه؟....چرا در هیچ کدوم اونها غیر از سیاه قلم رنگ دیگه ای به کار نبرده؟....آیا می تونه صرفاً گویای روحیۀ هنری اش باشه یا مسائل دیگه ای هم دخیل بوده و در زندگی مادرم چه نقشی داشته؟....چقدر براش ارزشمند بوده...چون از زمانی که یادم می آد اون ها رو در قاب های مختلف بر دیوارهای اتاقش دیده ام.تنها چیزی که به اونها تنوع بخشیده،تعویض و تغییر رنگ و جنس قاب تابلوها بوده...نمی دونم ممکنه همۀ اینا یا حتی مقداری از اون ها کار خودش باشه؟....چرا همۀ اونها مربوط به گذشتۀ دوره؟...خالق این آثار با اصرار بر موضوعات مورد نظرش چه پیامی داشته؟..."

مدتی به فکر فرو رفت و بعد با خود گفت:"خدایا....چقدر زندگی و دنیای مادر با همۀ آنچه می دیدم و می پنداشتم،متفاوت بوده...به راستی او که بود و به کجای این مرز و بوم تعلق داشت؟"

آنگاه پشت میز نشست،در مقابلش دفتر را با تعمق نگاه کرد و با احساسی سرشار از غرور و تأسف آن را گشود.

صفحۀ اول آن با مناجاتی عاشقانه شروع شده بود:

درودی به بلندای حجم زمان،از کمترین ذرۀ ذات هستی بر اقیانوسِ رحمتِ مظهرِ عشق و زندگی،درود بر خالق زیبای زیبایی ها و کائنات که شعرِ بلندِ بودن و هستی را سرود و بر قلۀ استوار حیات،نغمۀ دلنواز عشق را سر داد.

به نام او...

که خلق کرد و تکامل بخشید انسان را به ذره ای از ذات خلاق و عاشق خویش و ارج نهاد بر انسان های خلاق و استوار...

پس از مناجات و نیایش عارفانه اش با خالق متعال،سخن چنسن آغاز کرده بود:در غرب کشورمان،شهر کوهستانی همدان قرار دارد؛شهری با قدمتی به بلندای این مرز و بوم.از زمان ای دور،در آنجا دباغخانه ای وجود داشت ه در آن به روش های سنتی پوست حیوانات را دباغی می کردند.دباغخانه ای بزرگ و معتبر در دل باغی بزرگتر و پوشیده از انواع درختان سرسبز و زیبا،با راضی وسیع سبزی و صیفی و کشاورزی که از پس آن آب آن جا آبیاری می شدند.این اراضی بی توقع در کنار شهر نشسته و سفرۀ پر برکت ویش را با مهربانی گسترده بودند و بخ بزرگی از سبزی کاری و کشا و زرع مردم شهر به آن ا بستگی داشت.عدۀ زیادی هم در آن مشغول به کار بودند.گروهی کشاورزی و باغبانی می کردند و عهده دار محصولات بودند،تعدادی هم در قسمت دباغی و آماده سازی پوست و حمل و نقل آن جا کار می کردند.در آن جا از پوست های مختلف حیوانات،چرم های عالی و جیر با رنگ و جلایی دل فریب تهیه شده و راهی بازار می شد.در واقع دباغخانه،نه یک کارخانۀ معمولی و نه یک باغ میوه و سبزی و صیفی،که باغ امید بود و هستی در آن جریان داشت.

هیچ کس به درستی نمی دانست چرم سازی از ه تاریخی در این شهر شروع شده و در اینجا چندین قرن سابقه دارد.مردم شهر همین قدر می دانستند که اکثر نیاکانشان دباغ،کفاش یا پینه دوز بوده اند.پیرمردان از وقتی یادشان می آمد دباغ خانه چشم و چراغ شهر بود و مایۀ دلگرمی مردم.مالکان آن گروهی از تاجران چرم بودند که هر یک به فراخور حال خود سهمی از باغ داشتند و به نسبت از عواید آن جا سود می بردند. پوست ها ازشهر های اطراف هم برای دباغی به آنجا آورده می شدند. چون آن جا بزرگ ترین و بهترین دباغخانه در میان شهر های دور و نزدیك بود و چرم ها از آن جا راهی بازار می شدند. کار اداره ی آن جا و رسیدگی به وضعیت دباغی و آماده سازی پوست ها و تحویل به بازار و بازاژیان تماما به عهده ی رئيس دباغخانه بود. آن روزها رسم بود که پسرها وقتی بزرگ می شدند، بیشترشان شغل پدر را دنبال می کردند. ریاست دباغخانه هم مثل بقیه ی شغل ها موروثی بود. 
‏اکثریت دباغ ها كه در حقیقت همان تجار پوست بودند، شغل و اعلانات خود را از پدران شان به ارث برده، به همين دلیل خيلی از آن ها با برادران شان شریک بودند، اما دو شرط برای رسیدن به پست ریاست وجود داشت: اول آن که سهم رئیس باید از باغ آن جا و حجره های داخل بازار بیش تر باشد، یعنی باید از اعتبار مالی بالاتری برخوردار باشد و دوم این که برای اداره ی تشکیلات آن جا باید سواد کافی داشته باشد تا بتواند ار عهده ی حساب و کتاب برآيد و کار میرزاها و مباشر را کنترل کند. پوست ها بعد از آماده شدن به بازار سرازیر می شدند. بازار بزرگ و پررونق آن جا هم مثل اکثر شهرهای ایران، بازار سرپوشیده ای بود با طاقی های گنبدی شکل متعدد و نورگیری در بالای هر گنبد كه از راسته های مختلفی تشکیل شده بود. خر راسته با حجر» فای متعددثی، مختص ه نغز خامی بود: راسته ی زرگرها، راسته ی پارچه فروش ها، راسته ورکفاش ها و ... بزرگ ترین و مهم ترین راسته هم متعلق به دباغ ها بود و به "راسته ی دباغ خانه" شهرت داشت. 
‏علت بزرگی بازار شهر، شهرت و مرغوبیت پوست، چرم، فرش و تنوع گیاهان دارویی اش بود که نه تنها در ایران طرفدارانی .اشت، بلکه به روش آن زمان به کشورهای دیگر هم صادر می شد. 
اما ماجرا از زماني آغاز شد كه حاجي يدا... اعتماد الزمان، رئيس دباغخانه، سي و چهار پنج سال بيشتر نداشت كه شبي به طور ناگهاي فوت كرد و دو دختر 12 و 9 ساله به نام هاي بدرالملوك و ماه سلطان و پسري 10 ساله به اسم قدرت ا... از او باقي ماندند. زن بيچاره اش كه در جواني به سوگ نشسته بود،چنان از اين مصيبت بي امان گريست كه به فاصله ي كوتاهي مريض شد و هنوز سه ماه از مرگ شوهرش نگذشته بود كه دق كرد و فرزندانش را تنها گذاشت.
قدرت ا...، پسر يكي يك دانه ي حاجي يدا... كه تا دو سه ما پيش مثل بقيه ي پسرهاي هم سن و هم تراز خود كارش درس خواندن بود و از صبح تا شب به مكتب خانه مي رفت و فقط گاه گاهي تفنني با پدر سري به بازار و دباغخانه مي زد و با شيطنت هايش توجه بزرگترها را جلب مي كرد و مي رفت تا به آرامي درس مردي و مردانگي ياد بگيرد و تمريناتش را با شركت در بعضي از مجالس مردانه در كنار پدر آغاز كرده و كم كم رفتارهاي آن در نظرش خوشايند مي نمود، او كه هنوز از چم و خم كار و خوب و بد روزگار هيچ نمي داست، يكباره بار سنگين مسئوليت اداره ي خانه و دباغخانه را بر شانه هاي ضعيف و ناتوان خود احساس كرد. ناگزير مكتب خانه را در اواخر راه ناتمام گذارده و جبه ي رياست موروثي پدر را بر تن نمود.
حاجي يدا... تقريبا يك ماه قبل از مرگش خوابي ديده و با نگراني براي دوستش حاج حسين، از تجار معتبر دباغخانه، تعريف كرده و او در جواب با همان لهجه ي همداني اش گفته بود: «حاجي جان اصن (اصلا) دل نِگِران نِشو، خيره ايشاا...، مرده زِندِس و عمرته از نو نوشتن سِرِت به دنياس. غصه نِخور.»
و خلاصه موضوع را جدي نگرفتند. با اين همه حاج يدا... براي آن كه خيال خود را آسوده كند به او سفارش كرد كه اگر پيش از آن كه فرزندانش را به سر و سامان برساند برايش اتفاقي افتاد، او پسرش را را تا رسيدن به سن لازم براي تسلط بر كارها ياري كند و حاج حسين هم قول داد هر زمان كاري از دستش برآيد دريغ نكند. آنها اين موضوع را چنان بي اهميت و گذرا تلقي نمودند كه بعد از چند روز كاملا به فراموشي سپرده شد؛ اما الحق بعد از فوت يدا... او هم حق دوستي و نان و نمك به جا آورد...
از طرف دیگر این سه خواهر و برادر از دایه شان، خیرالنسا، زن میانسالی که از سال ها پیش کارهای خانه و آشپزی هم انجام می داد و شوهرش مشدی مراد باغبان که خانه شاگرد هم بود، تنها دو عمه داشتند که یکی از آن ها حدود چهل و هفت – هشت ساله به نام گل بانو و دیگر چهل و دو ساله، به نام مریم بانو بود که بعد از پدر و مادر، این دو نفر سرپرستی بچه ها را به هعده گرفتند. هنوز یک سال از فوت پدر و مادر بچه ها نگذشته بود که با تصمیم عمه خانم ها، بدرالملوک، دختر سیزده ساله ی نازپروده ی حاجی یدا... را به عقد مرد پنجاه ساله ای درآوردند که دو زن و چند دختر داشت و به قول خودش " اجاق کور " بود (چون پسر نداشت!) و همه ی آنها در یک خانه با هم زندگی می کردند. او بدرالملوک را هم به همان برد که در آن از صبح تا شب جنگ و جدل و دعوا مرافعه و فحاشی هووها ئ دخترهایشان گوش فلک را کر می کرد. با ازدواج او، عمه خانم ها به قول خودشان بار مسئولیت یکی از فرزندان را بر زمین گذاشتند و خیال شان کمی راحت شد.
ماه سلطان، دختر کوچک تر که جزو معدود دختران مکتب رفته ی زمان خود بود، روزها را به دوخت و دوز و مطالعه ی کتاب می گذراند؛ کتاب هایی که از پدر برایش به یادگار مانده بود. از دایه هم قالی بافی یاد می گرفت و سعی می کرد محیط خانه آن قدر آرام باشد که توجه عمه ها را به خودش جلب نکد که مبادا مثل بدرالملوک گرفتار مصیبت هووداری و... بشود و تلاش می کرد قدرت ا... را حسابی تر و خشک کند. مراقب از برادر او را به طبابت علاقه مند نمود و او را که دختری باهوش، صبور، عاقل و مقاوم بود به طرف گیاهان و داروهای گیاهی کشاند.
در همین ایام حکیم باشی جوان از دل شهرهای کویری ایران برای جمع آوری و تهیه ی مقداری گیاهان دارویی به این شهر آمد. وقتی چشمش به وضعیت آب و هوایی و وفور نعمت و تنوع گیاهان این منطقه افتاد و با ووضع زندگی مردم آشنا شد، تصمیم گرفت همان جا اقامت کند، برای همین در کوچه و بازار می گشت و گه گاه که مریضی می دید، درمانش می کرد و چیزی می گرفت . با آن روزگار می گذارندو به قول معروف: «روزها را در مضیقه می گذراند و شب ها را به عسرت سپری می کرد.» و تصمیم داشت به عنوان شاگرد در عطاری مشغول کار شود که گذرش به دباغخانه افتاد. بنا به توصیه ی بازاری ها، نزد قدرت ا... آمد و ماجرایش را تعریف کرد و رئیس جوان تحت تاثیر حرف های حکیم باشی غریب قرار گرفت. او را به سرایدار راسته ی دباغخانه سپرد تا جای خوابی و خوراکی به او بدهد. همین محبت پسر جوان و اعتبارش در بازار باعث شد حکیم جوان به طرف او جلب شود. از آن به بعد اکثر روزها سراغ قدرت ا... می رفت و حالش را جویا می شد. گاهی هم می نشست و کمی با هم از این در و آن در می گفتند و استکانی چای می خوردند. بعد از مدت کوتاهی با هم دوست شدند. قدرت ا... هم برای فرار از تنهایی و بی حوصلگی از این دوستی استقبال کرد، چون قبلا چند بار به قهوه خانه رفته بود، اما فضای قهوه خانه خیلی پذیرای پسر جوانی به سن او نبود. مشتریان همه اهل دود و دم بودند و با اعتنائی حاضران و شنیدن یکی دو کنایه، ناچار بعد از خوردن یکی دو چای آن جا را ترک کرد و دیگر به آن جا نرفت.
حکیم باشی از اسب سواری و شکار خوشش می آمد و آرزو داشت فرصتی دست می داد تا بتواند به این کار بپردازد، اما او توان خریدن الاغ را هم نداشت.
کم کم مونس اوقات بیکاری و یا کوی و برزن قدرت ا... شد و رفاقت شان رنگ صمیمانه تری گرفت. آن روز ها در بین ایرانی ها دو خصلت پسندید وجود داشت که دارای حرمت و ارزشی والا بود: یکی حرمت نان و نمک و دیگری، حرمت رفقای گرمابه و گلستان که گویی حجابی بر صداقت و یکرنگی آدم ها می کشید. هر چه بود خوردن نان و نمک و حرمت رفاقت برادری و یکرنگی را به ارمغان می آورد؛ حرمتی که ریشه در فرهنگ قدیم این سرزمین داشت و از زمان یاران در حمام بود که دیدن اندام ورزیده و هیکل بلند بالا و چهارشانه ی مرد جوان، قدرت ا... را به فکر پهلوانی و ورزش انداخت و آن نوجوان لاغر و نحیف و کوتاه قد را راهی زورخانه کرد. چندین بار شب ها تنهایی سری به زورخانه زد و ساعتی کنار گود نشست و به حرکات مردانه ی آنها توجه نمود، سپس به تقلید از بزرگترها، تسبیحی به دست گرفته و دستمال ابریشمیای لای پر شالش می گذاشت و مثل آنها با چند صلوات حرکات پهلوانان را تماشا می کرد، تا این که یک بار دیگه عمه خانمها، مثل سفیران تنهایی، بر بام زندگی قدرت ا... فرود آمدند و ماه سلطان دوازده ساله را که تنها همدم برادر شده بود، به عقد پسر حاج محمود عطارباشی درآوردند و بار دیگر طعم تلخ تنهایی را به قدرت ا... چشاندند. 
نقطه ی عطف این پیوند برای دختر جوان،آشناییاش با گیاهان دارویی طب سنتی و آموختن فوت وفن داروسازی نزد پدرشوهر بود. وی با اشتیاق فراوان به یاری پدر شوهر شتافت و پا به پای پیرمرد در تدارک گیاهان و تهیه ی داروها در خانه به کار پرداخت. علاقه ی فراوانی به شناخت بیماری ها و طرز درمان آنها نشان می داد که به طور معمول آن روزها با جوشاندهها، دم کردهها، ضمادهای گیاهی و عرقیات مرسوم در طب سنتی انجام می شد. شوهرش جوان ناپختهای بود و در یک زرگری کار میکرد. مادرشوهر هم مثل همهی مادرشوهران آن روزگار چیزی از مداخله و بدگویی کم نمیگذاشت. دخترهایش هم مطابق معمول زمانهشان، طرفدار بی چون و چرای مادر بودند. 
اما این چیزها برای ماه سلطان اهمیتی نداشت و آنها را خارهای گلستانی میدانست که بدان گام نهاده بود. تنها دلخوشیاش پدرشوهرش بود. با گذشت زمان، او هم علاقهی متقابلی به عروس جوان نشان میداد و برایش پدری میکرد و همین امر بیشتر مایهی حسادت مادرشوهر و دخترانش میشد، اما ماه سلطان با زیرکی و محبت سعی میکرد بتواند با آنها هم رابطهی سالمی داشته باشد. 

* * * * *

بعداز رفتن ماه سلطان، قدرت ا... بار دیگر برای فرار از تنهایی به زورخانه، کشتی و پهلوانی روی آورد و هرروز ساعاتی را صرف ورزش باستانی می کرد. اما باز هم احساس تنهایی آزارش میداد تا این که فکری به سرش زد. حکیم باشی را به خانه آورد و اتاقی در اختیارش گذاشت و وسایل زندگی مرتبی برایش تهیه کرد.
یکی دو ماه گذشت. قدرت ا... بیمار شد. حکیم باشی چندروز از بالای سر او تکان نخورد و درمان و مراقبتش را به عهده گرفت تا اینکه حالش خوب شد. قدرت ا... هم برای تشکر از او اسب عربی اصیلی خرید و به حکیم جوان پیشکش کرد. 
رفاقت بین آنها چهره ی صمیمیتری به خود گرفت و از آن پس اسب سواری هم در زندگی آنها راهی برای خود گشود. کمی بعد شکار هم جزئی از سرگرمیهایشان شد. دیگر گاهی تا پاسی از شب را به زورخانه می رفتند و صبح هم در حیاط خانه با میل و کباده ورزش میکردند. 
این رفتارها و علایق قدرت ا... به عنوان رئیس دباغخانه، برای بازاریان و تجاری که سنی از آنها گذشته بود عجیب و غریب می نمود. آن روزها این جور کارها را رفتارهایی از سر شکم سیری و نوعی قرتیبازی میدانستند که به اقتدار و اعتبار او لطمه می زد. در این میان، حاج حسین تنها حامی پسر جوان بود که بدون دخالت در زندگی شخصی و خصوصی او کارها را پیش میبرد و در غیابش از او دفاع میکرد. چون میدید که پسران همسال و همتراز او هرکدام سرگرمی های دوران خود را دارند: قاپ بازی(١) ، الک دولک، شاه دزد وزیر، گردو بازی... اما قدرت ا... به خاطر موقعیتاش ناگزیر شده از همهی این دلبستگیها دست بکشد. میدانست با این سن و سال، او هم احتیاج به سرگرمیهایی دارد. حکیمباشی هم گرچه ظاهراً به او خیلی احترام میگذاشت، اما وقتی به زندگی فقیرانهی خود و خانوادهاش فکر میکرد، حسادت سراپای وجودش را دربر میگرفت. او جوان بیست و سه سالهای بود که حدود دو سال پیش با دختری ازدواج کرده بود که بیماری صرع داشت، ولی خانواده ی دختر از ترس حرف و حدیث مردم و بسته شده بخت دخترشان، به او حرفی نزده بودند. عروس نوجوان هم یک بار که به طور تصادفی چند ساعتی در خانه تنها مانده بود، دچار حمله شده و با صورت دَمَر میان گل و لای باغچه میان حوض افتاده و خفه شده بود. 
این اتفاق چنان ناگهانی و غیرمنتظره بود که لطمهی روحی شدیدی به او وارد کرد و مرد جوان دچار سرخوردگی شده و بعد از مدتی، راهی دیار غربت گردید. 
دو سه ماهی از ورود اسب سیاه به آنجا می گذشت که حکیمباشی چنان شیفتهی آن شد که روابط صمیمانهی گذشتهاش با رئیس جوان و تفریحات و علایق او را به فراموشی سپرد. دیگر بیشتر اوقاتش را صرف تیمار اسب زیبا و خوش یال و کوپالاش می کرد. تا اینکه کاسهی صبر قدرت ا... لبریز شد و یک روز که حکیمباشی در منزل نبود، موهای یال و دم اسب را از بیخ برید.) 
وقتی حکیمباشی به خانه آمد و سر و ضع پریشان و حال زار اسب را دید، چنان برآشفت که زمین و زمان را به باد ناسزا گرفت. مثل کودکی که اسب بازی اش را از دست داده، می گریست و با همان لهجهاش میگفت: « خدایا... ندونم چنه که وِ هرکی دل میبِنِم، ازوم یی سوننش.. گُنام شی بید.. اول نه نم... بعدش زنم... اینوم آ اَسبوم... وای اَسبوم... اسب قشنگوم... شی کُنوم مَ ای خدا... » 

 

قدرت ا... هرچه سعی کرد به حکیمباشی بفهماند که منظورش به دست آوردن دوستی سابق بوده و خریدن یک اسب چیزی نیست که برایش گریبان پاره کند، به گوش حکیم جوان نمی رفت، چون خرید یک اسب برای قدرت ا... مثل تهیهي چند گردو برای پسران همسالش بود و به نظر او یک اسب اصلاً ارزش این همه قیل و قال نداشت، اما برای حکیمباشی که عمری را در قناعت و نداری سر کرده و در حسرت داشتنی اسبی زیبا و سرکش سالها انتظار کشیده بود، حالا که او را به دست آورده بود از دست رفتن یال و دمش مثل مردن و از بین رفتن اسب بود، آن قدر که حتی ارزش الاغ را هم نداشت. از آن مهمتر احساس اینکه دیگری هم بر اموال او مسلط باشد، برایش غیرقابل تحمل مینمود. بعد از ساعتی گریه و زاری، خانه را ترک کرد و دیگر هم کسی نشانی از او نیافت. قدرت ا... نمیدانست که همین واقعه، سبب دگرگونی مسیر زندگیاش خواهد شد. بیش از همیشه احساس تنهایی رنجش می داد و به خودش لعنت می فرستاد و می گفت: « ای داد و بیداد... دیدی چه قدر بِشِش محبِت کردم و نِفهمید چه دسه بی نِمِکی دارم... خدایا، مردم چقد نِمَک نِشناسن که یه دفه پا رو همه چی میذارِن... » 
اما کسی نمی دانست این پسر تنها و مغموم که زندگیاش از دور دل میبرد و از نزدیک زَهره(١) چه میکشد، چون کسانی که همیشه هشتشان در گروی نُهشان بود فکر میکردند که چقدر او خوششانس و سعادتمند است. او پسر کوچک اندامی بود با گوش های درشت و بَل(۲) و چشمانی برآمده و لوچ(۳) و بی دست و پا که نتوانسته بود هنوز به باور بزرگ شدن ناگهانیاش برسد. گاهی چنان در رفتارهای اربابمآبانه، خودخوهانه و غرور پوشالیاش فرو میرفت که باورکردنی نبود و گاه آنقدر از این همه تظاهر خسته شده و در قالبی کودکی لجباز و یکدنده ظاهر میشد که دیگران را دچار حیرت میکرد. دلخوری و جداییاش از حکیمباشی، عمهها را بر آن داشت که خیلی سریع زندگیاش را از بلاتکلیفی نجان داده و سر و ساماناش بدهند؛ برای همین فکر کردند عروس کوچک تر یا همسن خودش نمیتواند راهگشا باشد و به جستجوی زنی کاردان و مدبّر برآمدند.

بعد از کمی پرس و جو، بتول را که بیوهزنی بیست و پنج ساله بود و سه سال و نیم پیش دو فرزندش را در زمستان براثر کُرسیگرفتگی(١) در یک روز از دست داده و شوهرش هم یک سال پیش با بیماری خناق(۲) مرده و دستش از دنیا کوتاه شده بود، برای او در نظر گرفتند. 
بتول زنی کوتاه قد و تا حدی فربه و سبزه رو بود، با چشم و ابروی مشکی که بینی درشتی در صورتش خودنمایی میکرد؛ با تهلهجهی روستایی که عمهها به عنوان ناجی قدرتا.. از چنگال تنهایی، بر تارک زندگیاش نشاندند. آن روزها زن را تا حدی چاق میپسندیدند و میگفتند: « زن باید یک پرده گوشت داشته باشد. » رسم هم بر این بود که عروس توسط زنان فامیل ( معمولاً توسط مادر و خواهر و مادربزرگ ) انتخاب شود و داماد در امر انتخاب همسرش اختیاری نداشت. 

بتول از کودکی مادر نداشت و وظیفه ی مراقبت از پدر پیر و ناتوان و مادربزرگ و برادراناش به عهدهی او بود. از طرفی برای کسب درآمد و تأمین بخشی از مخارج زندگیشان، ناگزیر به نقده دوزی(١) بود. بالطبع در چنین شرایطی، رفتار او با زنان هم سن خود تفاوت داشت. او زنی به غایت زیرک و با سیاستهای خاص همجنسان طبقهی خود بود که طی سالهای بعد از ازدواجش مادربزرگ و پدرش هم به رحمت خدا رفته بودند. از زمانی که موضوع ازدواجش با قدرت ا...، پسر حاج یدا... اعتمادالزمان، مطرح شد به این باور رسید که گاهی ممکن است همای سعادت بر بالای دیوار مخروبه ای هم بنشیند. دیگر شب و روز با شور و شوقی وصفناپذیر در ذهنش به مقایسه ی دو مرد بخت خویش میپرداخت. 
حیدر، شوهر اولش، مرد مُسن و زن مرده و بقال تهی دست بود که دو دختر از همسر اولش داشت که چند سال قبل ازدواج کرده و رفته بودند. او مردی سر به زیر، بی سر و زبان و خجول بود که کبوتر جَلد افکارش جز در محدوده ی دنیای کوچک زندگیاش پرواز نمیکرد، دنیایی که از کوچه ی حمام چهل پله شروع و تا دکان قدیمی و موروثی بقالیاش در زیر گذر ادامه داشت که این فاصله بیش از چند کوچه نبود. مثل پدرش در همان محله به دنیا آمد، در همان جا قد کشید و چون درختی بر جای خویش ماند تا پائیزان عمرش را گذراند و در فصل سرد زمستانش، در سکوت به خواب ابدی رفت. فقط آنگاه بود که از کوچه پس کوچههای شهر گذرش دادند. او چنان در سکوت زیست که گویی بر تن زندگی هم پاورچین پاورچین قدم برمیداشت و طوری آرام و سایهوار حرکت میکرد که هیچکس حتی رفتنش را هم حس نکرد؛ مثل اینکه وجودش فقط بر زندگی بتول سایه افکنده بود. 
از آن پس بتول چنان در دنیای غم انگیز خود غرق شد که هرگز در باورش نمیگنجید روزی فرشتهی نجاتی او را از سرزمین تنهایی، غم و اندوه و فقر برگرفته و با زندگی پیوندی دوباره دهد. تا اینکه روزی عمههای قدرت ا... از راه رسیدند و ... 

شروع زندگی زناشویی دوبارهاش با نوجوان ۱۴ سالهی تنها و بی تجربه ای که یکی از ثروتمندترین بازاریان شهر بود...
مراسم ازدواجشان آن چنان که در فراخور یک فرد ثروتمند باشد مفصل نبود، چون قدرت ا... در شرایط و سنی نبود که به کم و کیف این مسائل توجهی داشته باشد و دیگران هم چندان انتظاری از او نداشتند. از طرفی، همه کارهی مراسم عمه خانمها بوند که از نظر آنها چون عروس بیوه زن فقیری بود، نباید طوری رفتار میکردند که بعدها به قول معروف « خودش را گم کند. » عروس هم تنها بود و هیچ فامیل و آشنایی نداشت. 
صبح روز عروسی به دستور عمهخانمها، ماه سلطان و بدرالملوک ( خواهران قدرت ا... ) به خانهی او رفتند و زن بند اندازی(١)را هم با خود بردند،اما حتی خواهرشوهر بزرگتر هم چند سالی از عروس کوچکتر بود و صمیمیت با او جسارت کوچکتر را می رساند. سپس او را تا حمام همراهی کردند و بعد عروس آماده شد. در مجلس زنانه و در میان جمع، هیچ کس شاد نبود و تبریک نمیگفت و نسبت به عروس احساس محبت و صمیمیتی نداشت. او هیچ نگاه آشنایی را در آنجا نمیدید، غیر از سه چهار نفر از زنان همسایهشان که برای کنجکاوی آمده و کنار یکدیگر نشسته بودند. ناباورانه سفیدبخت شدن او را دیده، چند ساعتی پچپچکنان و حسرت بار او و زندگیاش را نگریسته و با تمسخر و زهرخند بعد از خوردن شام رفتند. 

از آن طرف قدرت ا... کاملاً گیج شده و دست و پایش را گم کرده بود. از صبح آن روز، چند نفر از رفقای زورخانهای دور او جمع شده، وی را به حمام بردند. یکی موهای سرش را اصلاح می کرد، دیگری صورت بی مویش را چپ و راست کرده و ورانداز می نمود، چون تازه موهای نرم و سیاه رنگی پشت لبها و جلوی گوش ها و تکتک بر روی چانه و گونه هایش سبز شده و با سایه ی کم رنگی خودنمایی میکرد و چیزی برای اصلاح وجود نداشت. سومی مشت و مالش میداد. سپس او را کیسه کشیده، شستند و لباس پوشانده و با سلام و صلوات و اسفند و کُندُر و پخش کردن شاباش به خانه آوردند. 
قدرت ا... از این که این همه مورد توجه قرار گرفته و چشم و چراغ مجلس شده بود، دلش غنج می رفت و غرق در لذت و شادی بی غل و غش خویش گشته بود. با شروع مراسم روحوضی(١) و رقص و آواز و بلند شدن صدای ساز و دهل، شادی کودکانهاش به اوج رسید. از وقتی که پدر و مادرش مرده بودند،هرگز در این خانه غیر از مراسم سوگواری آنان میهمانی بزرگ یا مراسمی برگزار نشده بود.حتی برای عروسی دخترها هم از این خبرها نبود.همیشه جشن ها و میهمانی های بزرگ برایش شگفت انگیز و مسرت بخش بود.اما بعد از آن خدابیامرزها حتی یادش رفته بود چیزی به نام شادی هم وجود دارد.چقدر خانه شان سوت و کور شده بود و او این همه را از یاد برده بود.حالا هم اصلا مهم نبود این میهمانی برای چیست.فقط دل ش می خواست آن شب پایانی نداشته باشد.
همه با لباس های نو و مرتب آمده بودند.عجیب تر از همه رفتارهای خانم هایی بود که تا دیروز خیلی مقید پوشاندن خود از او نبودند.رفتار امشب آن ها باعث حیرتش شده بود.حالا همه آنها با بزک های غلیظ و لباس های رنگارنگشان که با لبخند تمسخرآمیز و ناباورانه ای همراه بود سعی می کردند خود را از دید او پنهان کنند و این بیشتر برایش به بازی و شوخی تازه ای می ماند.دلیلش را نمی دانست،اما مهم نبود.فعلا باید خوش بود.مثل اینکه تازه فهمید در زندگی خوشی و شادی هم وجود دارد.چطور فراموش کرده بود که در زمان پدرش هم آنها چشن ها و میهمانی های بزرگ و کوچکی داشتند و خانه اینقدر سوت و کور نبود اما...چه زود زمان گذشت و میهمانی به پایان رسید.
وقتی خانه خلوت شد عمه ها برای فرار از مسئولیت و خلاصه کردن موضوع عروس و داماد را به خیرالنساء و شوهرش مشدی مراد سپرده و رفتند.قدرت ا... می خواست مثل بچه ها گریه کند.او حاضر نبود وجود زن غریبه ای را به عنوان هم خانه تحمل کند اما آنها دوره اش کرده و تا نزدیک صبح نصیحتش کردند.حدود یک ماهی قدرت از تنها ماندن با بتول خجالت می کشید و شب ها در اتاق دیگری می خوابید.وقتی بتول از کار و وضع و حالش می پرسید سرش را پایین می انداخت و جواب های کوتاه می داد.اما زن با بردباری و محبت های زنانه بی اعتنایی ها و روی گردانی های او را تحمل کرده و تلاش می نمود تا با راهنمایی در کارهای بیرون کمکش کند.کم کمک قدرت ا... در مورد کارهایش بیشتر توصیح می داد و حرف های او را با دقت گوش می کرد تا عاقبت با نصایح و توصیه های خیرالنساء و مشدی مراد که هرکدام به تنهایی و با شیوه خود وظایف خانوادگی را به وی گوشزد می کردند با بتول هم اتاق و به تدریج به طرفش جذب شد.
در مدت کوتاهی چنان شد که ناگزیر بود هم خانه اش را هرروز در جریان همه کارها و رفت و آمدهایش قرار دهد و به تذکرات و راهنمایی های او عمل کند.قدرت ا... احساس می کرد بار مسئولیت ها تا حدی برایش سبک تر شده ، چون دیگر هیبت و خوفناکی کابوس های شبانه اش تبدیل به اضطراب های روزانه و خیلی ملایم تر شده بود.همین قدر که کمتر نیاز به درگیری فکری داشت و احساس می کرد کسی را در خانه دارد که بتواند به او محبت هایش تکیه کند،حرف های خودش را زده و نصایح ش را بشنود،موضوع را برایش قابل تحمل می کرد.بتول هم از این همه اطاعت و سربه راهی او غرق شادی و شعف می شد.
بازاری ها هنوز هم او را به حرمت پدرش و حاج حسین احترام می گذاردند اما او توانایی درک موضوع را نداشت و بتول هم هروقت فرصتی دست می داد ارزش نصایح خود را به او یادآوری می کرد و سعی داشت او را بیشتر زیر سلطه خود درآورد.
هرچه زمان می گذشت قدرت ا... متعجب تر و درمانده تر می شد.رفتار هایش وی را در کوره راه زندگی سردر گم کرده بود،دیگر بتول آن فرشته آرام و سربه زیری نبود که فقط ساکت و بی توقع محبت می کرد و به تر و خشک کردنش می پرداخت.به نظرش او واقعا زن عجیبی می آمد که روزها با چنان خشونت امر و نهی می کرد و گاهی سرش فریاد می کشید که به راستی مرد نوجوان در دل می هراسید و با وحشت نگاهش می کرد و هیچ نمی گفت.اما شب ها با نگاه مهربان و دستان نوازش گرش در بستر وی می خوابید و به او محبت می کرد،آنچنان که گویی او آدم دیگری است و بتول روز را نمی شناسد.او روزها مطیع می طلبید و شب ها مطیع می شد.چقدر این زن ضد و نقیض می نمود.

هنوز در بهت و حیرت بود که با شنیدن خبر پدر شدنش، یکباره ترس وجودش را فرا گرفت. احساس گناه می کرد. گرچه او از پدر شدن چیزی نمی دانست و به فکرش هم نمی رسید و تا آن زمان بتول را فقط همخانه ای می دانست که آمده تا هر وقت که او بزرگ تر شد و توانست روی پای خود بایستد، برود؛ شاید همان طور که روزی حکیم باشی رفت. او حتی به مفهوم زندگی زناشویی هم پی نبرده و راستش تا آن لحظه اصلاً راجع به آینده ی خودش و بتول فکر هم نکرده بود. درست مثل بچه ها در زمان حال زندگی می کرد ئ نمی دانست این وضعیت تا کی ادامه دارد. فقط روزگار را می گذراند، بی آنکه بداند چرا و چگونه و حالا، گویی در مغزش زنگ خطری به صدا در آمد. یکباره چشمانش سیاهی رفت و دچار سرگیجه شد، چون همین قدر فهمید که موضوع به همان سادگی ها که گمان می کرد نیست و این خبر، باز هم مسیر زندگی اش را تغیر خواهد داد. او که تا همین سن چندبار تجربه تلخ دگرگونی را چشیده بود، فقط حس کرد باز هم شرایط عوض می شود. می دانست که هیچ وقت وضعیت بهتر نخواهد شد، برای همین هم وحشت از آینده حالش را دگرگون کرد. شاید یکباره رنگ از روی زندگی پرید، چون همه جا در نظرش سفید و خاکستری شد و دیگر هیچ نفهمید.
بعد از ساعتی که به خود آمد، بتول با مهربانی رویش را با لحافی پوشانده و بالای سرش نشسته بود. غروب شده بود و خورشید به دیده ی خونباری می ماند که بر چهره ی آسمان و حتی بر بال های سپید ابرها هم خون می گریست. همان طور که دراز کشیده و آسمان را نگاه می کرد، کم کم ترس دیگری هم بر وجودش مستولی شد. ائ ذاتاً آدم ترسویی بود. بیش از آنچه به آینده بیاندیشد، هراس از مرگ در وجودش جان گرفت.
از زمانی که مراسم کفن و دفن و خاکسپاری پدرش و سیاه پوش شدن خانه و حجره ها، خودش و همه اطرافیانش را دیده یود، آن عزاداری هیبت انگیزی که با ضجه و ناله و گریه زاری ها و داد و فریادهای اطرافیان همراه بود و به فاصله ی کوتاهی، مرگ دور از انتظار و ناگهانی مادر هم با همان شرایط دردناک، باعث شد تا او برای همیشه از مرگ وحشت داشته باشد و احساس پدر شدن، او را به مرگ نزدیک می کرد. گمان می کرد او هم تا چند ساله دیگر مانند آن ها خواهد مرد.
دل اش می خواست گریه کند. حالا بعد از چند سال، به شدت برای پدر و مادرش احساس دلتنگی می کرد. حال غریبی داشت، شاید به بازی های دوران کودکی اش شبیه تر بود که ماه سلطان، نقش پدر خانه را به او می داد و خودش هم مادر می شد... گویی دو نفر در وجودش می جنگیدند، یکی با معصومیت و لجبازی کودکانه می گریست و تمنای محبت پدرانه داشت و دیگری، بر سراپای او می خندید و چون دلقکی ادای بزرگ ترها و مردها را درمی آورد و می گفت: «مَگه تو شووَر بتول نیسی؟!»
ولی حتی واژه ی شوهر بودن هم برایش بیگانه می نمود. حال غریبی داشت. دستانش می لرزید و نگاهش مضطرب بود. هنوز رنگ به چهره نداشت، اما وقتی آرامش، خوشحالی و رضایت خاطری را که در حرکات و سیمای بتول موج می زد دید که کمی هم حالت شیطنت کودکانه به خود گرفته بود، راستش کمی خجالت کشید و یکباره مانند آن که آبی بر آتش اضطراب و هراس ناخودآگاهش ریخته شده باشد، تا حدی آرام شد.
کاری نمی توانست بکند. باید باز هم تسلیم سرنوشت می شد. بالا خره بعد از 9 ماه زینب، اولین فرزندشان، در سن پانزده سالگی قدرت ا... به دنیا آمد که خبر دختر بودن نوزاد هم جرقه ای بر خرمن احساس تعصب، تنهایی و بدبختی او زد، چون او را از جنس بتول می دانست و تا مدتی فکرش را به خود مشغول گردانید. خیرالنسا وظیفه نگهداری بچه را هم به عهده گرفت.
گویی تسلیم شرایط دردناک زندگی خود شده بود. توان فکر کردن نداشت. از دخالت های این و آن خسته شده بود و دل اش می خواست از همه چیز فرار کند. کم کم ردپای نامرئی زنانه در تصمیمات و نظرات او و تضادهای رفتاری و گفتاری و لجبازی هایش با حاج حسین سبب شد تا او هم پای خود را از بعضی مسائل کنار کشیده و حضور ناتوان قدرت ا... در بازار مشخص شده و ریاستش کم رنگ و کم رنگ تر شود. دیگر حتی از رفتارهای ناشیانه ی اقتدار طلبانه اش در سایه روشن های احساس ارباب منشانه و مردانه اش هم اثری دیده نمی شد.
قدرت ا... آرزو داشت می توانست مثل پدرش محترم و مقتدر باشد، زیرا او همان طور که در بازار مورد اعتماد بود، در خانه ام تا حد احساس امنیت، صمیمیت و احترام برقرار بود که خیلی وقت ها بی آن که پدر و مادرش کلامی رد و بدل کنند، منظور یکدیگر را می فهمیدند و ان چنان به هم وابسته بودند که مادر بعد از فوت پدر نتوانست به زندگی ادامه دهد.
قدرت ا... عشق را نمی شناخت، اما دریافته بود که زندگی او و بتول نه تنها به زندگی پدر و مادرش شباهتی ندارد، بلکه با همه کسانی که او را می شناسد حتی خیلی تفاوت دارد. او حتی نمی توانست بفهمد چه فرقی بین زندگی خودشان و دیگران است، اما می دانست که این زندگی برایش ناراحت کننده و ملال آور است. تعجب می کرد از اینکه می دید مردان دیگر تا آن جا پیش می روند که زن را جزء مایملک خود به حساب می آورند اما او ...
همیشه افکارش پریشان بود، با وجود این باز هم همه چیز را از دریچه ی شانس و اقبالش می دید. مثل پسر بچه ها لجبازی و تند خویی می کرد و گاه در بیرون از خانه پرخاشگری می نمود و از این که در برابر بتول کم می آورد عصبی می شد.
او قبل از آن که قادر باشد مسئله ی فرزند و پدر شدنش را باور کرده و به مسئولیت خود حتی یکبار به طور جدی بیاندیشد، در حالی که هنوز هفده سال هم نداشت، دومین فرزندشان، کریم، هم دیده به جهان گشود.
با تولد پسرش، احساس جدیدی در او شکل می گرفت. خود را بی پناهی می دید که محتاج پناهگاهی است، اما ناگزیر باید پناه دهنده ی انسان های دیگری باشد. به تدریج گه گاه واژه ی پدر برایش لذت بخش می نمود، اما به واقع از آن چیزی قدرت ا... با این که رییس دباغخانه بود اما غیر از موارد خاص در میهمانی ها و مجالس مردانه راهی نداشت حدود پنج سال از زندگی زناشویی اش می گذشت که روزی به گوشش رساندند کل عباس یکی از دبا هایی که فقط مالک دو دانگ از یک حجره ی دباغخانه بود با عصبانیت در جمعی فریاد زده:" گذشت زمانی که دباغخانه دباغخانه بود و برا بیایی داشت او وقتا مرد رییس بود... اما حالا ای پسره ی جو علق بچه ننه شده ... زن زنشه و یک لچکی داره بری ما تکلیف معلوم موکنه... حاج حسین خرفته بگو که بعد ای همه سال که سنی ام ازش گذشته آخر عمری شده ملیجک ای لنده هور... ماره بگو که چقد خدا زده به سرمان و بدبخت شدیم که داریم سنگ کیو و شیو به سینه مان می زنیم... هی داد و بیداد!..."

قدرت ا... با شنیدن این حرفها چنان رنگ به رنگ و عصبی شد مثل این که زخمی به او زده اند که کارد را به استخوانش رساند چند بار با حالت تهاجمی خواست برود و حق طرف را کف دستش بگذارد اما چند نفر او را نگهع داشته و نگذاشتند بعد هم دو سه ساعتی دوره اش کردند و نصایح مردانه شروع شد او از مدتی پیش دریافته بود که در خفا موردا تمسخر بازاری ها قرار می گیرد اما همه را به حساب حسادت آن ها می گذاشت

حالغا دیگر بتول هم آن فرشته نجات ماه های اول زندگی مشترکشان نبود که برای همزبانی و همدمی با او و رهایی اش از چنگال تنهایی و به دوش کشیدن بار مسوولیت راهنمایی و تصمیم گیری او نازل شده بود شاید همین مخسئله باعث رسیدنش به این اعتقاد شد که آب مایه ی حیات است. اما اگر زیاد شد سبب ممات می شود(اشاره به این شعر سعدی: آب ارچه همه زلال خیزد از خوردن پرملال خیزد)

وقتی در محکمه وجدانش به قضاوت می نشست برای خودتش حق و حخقوقی قائل می شد و برای بتول دیگر هیچ چیز غیر از رنج و عذاب نمی خواست حتی گاه در تنهایی های خود برایش آرزوی مرگ می کرد تا به آزادی برسد.
خیرالنسا، دایه ی قدرت ا... که دیگر دایه ی بچه هایش هم بود و او را خوب می شناخت، چند بار به رفتارها و عتاب و خطاب های بتول از قدرت ایراد گرفته و پنهانی به او گفته بود: « خانوم جان... بترس از او روزی که کاسه ی صبر ای جوون سر بره... ها ... گفته باشمت عینفو بچه ها باهاش رفتار نکن... ای دُرُس نی... آخه ناسِلامتی اُ برِیِ خودش کِسیه... وقت و بی وقت یه عده دست به سینه شَن... خود دانی....»
حدود یک سال از ماجرای دعوای کل عباس در بازار می گذشت که او کارها و حجره ها را به حاج حسین سپرد و به اتفاق عمه خانم ها و بدالملوک و ماه سلطان به مکه سفر کردن. پس از بازگشت بود که به اعتبار سفر حج و حرمت جدش، مشرف شدن به خانه ی خدا و حاجی شدن از موقعیت بهتری برخوردار شد. کم کم در امور خیر هم با دست و دل بازی شرکت میکرد و به این ترتیب فهمید که چطور می تواند بین مردم محبوبیت کسب کند. از آن پس با تحکم فرمان دادن به زیر دستان و ریاست را آغاز کرد. از این کار به شدت احساس رضایت و بزرگی مینمود و با دقت به تاثیر امر و نهی های خود در دیگران توجه می کرد. در واقع به یکباره از دنیای نوجوانی به عالمِ میانسالی پا گذاشت.
اما همواره چیزی از درون آزارش می داد. شاید همین فکر ها بود که او را به مردی مستبد و تندخو تبدیل می کرد. دیگر خنده بر لب های مرد را جایز نمی شمرد. دریافته بود که سال ها پیش با تسلیم شدن کودکانه اش به خواست دیگران، زندگی اش را در مسیر ناهمواری قرار داده که در تلاطمِ امواجِ پر فراز و نشیب روزگار،زورق کوچک صبر و تحملش یارای مقاومت نداشت.
با گذشت زمان و بیش تر شدنِ فرزندان و بزرگ تر شدن شان، بدخلقی های حاجی آقا هم اوج می گرفت. دیگر نقش بتول در زندگی اجتماعیِ او هر روز بیش تر رنگ می باخت. حاج قدرت ا... هرچه بیش تر با مسائل اجتماعی و رفتار های مردانه آشنا تر می شد، از حماقت های گذشته ی خود متاثرتر می گردید. 
وقتی زنیب را در سنِ 11 سالگی شوهر داد، خودش جوان 26 ساله ای بود که در مقابلِ دامادِ 19 ساله اش، بیشتر به برادر بزرگتر شبیه بود تا پدر زن!
دومین سفر خانه ی خدا در 30 سالگی اش و بعد از ازدواج دخترِ دومش به اتفاق بتول و پسر بزرگش کریم و خواهرانش، بذرالملوک و ماه سلطان، و عمه مریم (که از چند سال پیش تنها بزرگ فامیل کوچک شان بود) و خیرالنسا و مشدی مراد رفته و بعد از انجام مراسم حج، به پیشنهاد بتول، همگی راهی کربلا شدند.
در تمام طول سفر که بیش از یک سال طول کشید، بتول بسیار خوشحال بود و به خود میبالید که از ثروتمندترین زنان شهر است و کم و کسری در زندگی ندارد. با خوشحالی وصف ناپذیری به بازار می رفت و برای یک یک فرزندان و فامیل و آشنایان سوغاتی می خرید. سعی داشت کسی از قلم نیافتد. البته طبق عادت از دخالت در امور دیگران دست بردار نبود. تنها دلخوری اش از زندگی این بود که از مدت ها پیش حاجی آقا بیش تر حرف هایش را نمی شنید و به راهنمایی هایش توجهی نداشت. به نظر می رسید این سفر بیش از آن چه تصور می کرد، در شکل گیری شخصیت و تصمیماتِ آینده ی حاج قدرت ا... موثر بود و حسِ غریبی را که در وجودش جوانه زده بود، شاخ و برگ داده و قوت می بخشید.
در تمام این مدت ماه سلطان، که اکنون با داشتنِ نوه به مادربزرگی دانا، مدبر و با کمالات تبدیل شده بود، محرم اسرار و همدم خوبی برای هر یک از همراهان بود. با همه می گفت و می خندید و همه از همسفری با او احساسِ شادی و رضایتِ خاطر داشتند، زیرا می توانست با همه ، از بچه تا بزرگ، پیر تا جوان و زن و مرد رابطه ی خوبی برقرار کند. از آن دسته آدم ها بود که وجودش باعث آرامش اطرافیان می شود. همه را درک می کرد و اطرافیان برایش احترام خاصی قائل بودند. به خصوص که با طبابت هایش نقطه ی اتکائی در سفر بود. مومن، با خدا، اهل نماز و کتاب و قرآن بود. در این مدت گاهی شب ها که همه دورِ هم جمع می شدند.برایشان با کتاب حافظ فال می گرفت و گاه که تناه می ماند و از عبادت فارغ می شد به تحریر و
کتابت قرآن می پرداخت.
برعکس او،خواهرش بدرالملوک،در میان جمع هم تنها بود.او از همان اوان جوانی زنی گوشه گیر و منزوی بود که نسبت به همه بدبین شده بود.خنده و شوخی دیگران رنجش می داد.همیشه به کنجی خزیده و زیرلب غرولند می کرد.حتی در سفر هم در زمانهایی که بر سر دار قالی می نشست و با خود گذشته ها و خاطرات ناخوشایندش را مرور می کرد،برای خود درددل کرده،گاه می گریست و گاه زیرلب زمین و زمان را به باد فحش های رکیک و ناسزا می گرفت و خلاصه همیشه عنق و بدخلق بود.هروقت هم از عمه مریم می پرسیدند که چرا او چنین اخلاقی دارد و از کی بدخلق شد می گفت:ای طفل معصوم...ا شوور شانس نی آورد و سیابخت شد"
تحولاتی که بعد از اولین سفر حج در تفکر و نحوه برخورد حاجی آقا رخ داده بود،به تدریج در او قوت گرفت.
او که بعد از رفتن حکیم باشی ورزش و پهلوانی را به فراموشی سپرده بود،بعدها خصائل پهلوانی درپیش گرفت و به شدت پیرو اخلاق و جوانمردی آنان شد و به یاری رسان نیازمندان و درماندگان،تا حدی که گاهی کارهایش برای اطرافیان ملال آور می گشت.با کمک عده ای از بازاریان،برای دختران فقیر و درمانده جهیزیه و امکانات زندگی فراهم می کردند و مردان عیال وار را بر سر کار می گماشتند.در شادی ها و غم
های فقرا شریک می شدند.
یکی از کارهایی که او در برنامه زندگی خود گنجانده و به شدت پای بند آن بود،به طور معمول هفته ای یکبار و در زمستان ها هفته ای دو بار شبهای سرد و یخبندان وظیفه خود می دانست در آن هنگام که برف و باران و سرمای استخوان سوز همراه گل و شل حتی حیوانات را هم به پناهگاه می کشاند،پس از صرف شام و چای و شب چره اش،آنگاه که گرمای دلچسب کرسی و هوای خانواده هر انسانی را به لذت استراحت و خواب دعوت می کرد،فانوسی می طلبید،کفش و کلاه می کرد و چوبدستی اش را برمی داشت و به راه می افتاد.از آن زمان ها که اولین پسرش6-7سال بیشتر نداشت با خود عهد کرده بود که همیشه یکی از پسران نابالغش را با خود ببرد،شاید می خواست به این ترتیب به آنها درس بخشندگی بدهد.
او در دل شب از سر قبرستان های کنار شهر می گذشت و از شهر خارج می شد.این شب ها،تنها مواقعی بود که مشدی مراد همراه خود از خانه بیرون نمی برد.آن روزها در زمستان ها حتی داخل شهرها هم گرگ و حیوانات درنده ی وحشی دیده می شد.اما او با ایمان و پیاده راهی این مناطق شده تا به خانه افراد مستمند می رسید،آنجا که بسیاری از آنان نه کرسی گرمی داشتند،نه سفره پهنی و نه چراغ روشنی.با دیدن او با خوشحالی چنان خدا را شکر می کردند که گویی معجزه نازل شده.غرق در شور و شعف می شدند و زن و فرزندشان را پنهانی به دنبال یافتن قندانی قند یا کمی چای خشک به در خانه همسایه می فرستادند.خیلی وقت ها که او متوجه می شد،با اصرار مانع این کارشان می شد.
در آنجا بود که حاجی آقا دیگر نه آن مرد مغرور و بدخو،که سفیر شادی آنان بود و با گشاده رویی و مهربانی ساعتی در کنارشان نه،بر خانه دلهایشان نشسته و حالشان را می پرسید و حرف هایشان را می شنید.بعد هم آهسته،مقداری پول آن قدر که می توانست نیاز یک ماه خانواده ای باشد،زیر تشکچه ای که بر آن نشسته بود
می گذارد و برمی خاست.
بتول او را برای انجام این کارها،سرزنش می کرد اما او معتقد بود که این کارها به کسبش برکت می دهد و غرولندهای بتول،عکس العمل های ناخودآگاه او را دربر داشت و باعث می شد تا هر روز فاصله ی روحی بین آن ها عمیق تر گردد زن، مرد را کوته بین و ولخرج می پنداشت او را تنگ نظر و حریص تا آنجا که سال ها بعد وقتی عصبانی می شد می گفت:" آخه زن مگه چشمات خاک گور پسر کنه... مال دنیا که نتانست"نتوانست"." کم کم خلق و خوی او خشن تر و سکوت و تفکرش باعث نگرانی می شد.

حاجی آقا از این که روزی تن به ازدواجی ناخواسته داده و برای یک رهایی ظاهری و به سامان رسیدن موقت زندگی اش را به نا بسامانی پایدار کشانده و گرفتار وصله ای ناجور شده سخت پشیمان بود و هر روز مشکلاتش با شرایط موجود بیش تر می شد.

وقتی گذشته را در ذهنش مرور می کرد و غرور و مردانگی خود را لگد مال شده می دید از خودش به شدت عصبانی می شد هنوز هم حرفهای کل عباس در وسط دباغ ها و نصایح بازاری ها در مغزش می کوبید و از پوست و استخوانش فریاد می کشید سال ها بود که چیزی در وجودش شکسته و چون نیشتری بر جانش نشسته بود می خواست به هر طریقی شده خود را از سلطه ی بتول بیرون بکشد. کم کم ادامه ی این وضع برایش غیر ممکن می نمود روزی هزار بار او را در فکر و رویاهایش کتک می زد زیر مشت و لگد می گرفت و در اتاق زندانی اش می کرد به تقاص آن همه رنج و عذاب سال هالی گذشته. اما... این موضوع آن قدر برایش مهم شده بود که دیگر وقتی در این تخیلات فرو می رفت یکباره برافروخته شده و هر دفعه با صدای مباشر میرزا کارگر دباغ مشتری و ... ناگهان از جا می پرید. بعد بغض و درد گلویش را می فشرد احساس تنگی نفس رهایش نمی کرد او برای آن که راه نفسش را باز کند سرفه های بریده بریده و متوالی می کرد وقتی به خانه8 می رسید باز هم با امرو نهی های بتول مواجه می شد چون زن به این گونه رفتار عادت کرده بود بعد همه ی کابوس های گذشته اش جان گرفته و به سرعت جلوی چشمانش دلقک وار می رقصیدند و رژه می رفتند.

بارها تصمیم گرفت به محض بدرفتاری واقعا او را بزند شاید اگر این توانایی را داشت می توانست چینی شکسته ی غرورش را بند بزند آن وقت زندگی برایش قبل تحمل تر می شد دلش می خواست شخصیتش را خرد کند و غرورش را بشکند درست مثل خود او سرش فریاد بزند و بگوید:" لامصب لعنتی... میه م بچه تم که هی ای جور سرم داد می کشی و مث بچه ها باهام رفتار مکنی و حرف می زنی... آخه م دیه بزرگ شدمو خودم ناسلامتی رییسم."

اما همین که چشمش به بتول می افتاد که محکم و استوار در خانه می گردد تحت تاثیر نیروی نامرئی حاکمیت او قرار می گرفت و یکباره خود را ناتوان می دید نمی دانست چرا این طلسم نمی شکند و او همیشه در مقابل این زن جادو شده و کم می آورد چقدر احترام به بزرگترها و خصوصا آنان که دینی بر گردن آدم دارند در رگ و پی و خونش ریشه دواندهو با سرشتش عجین شده بود چقدر رفتار مدبرانه ی مادرش و حرف های پدرش و احترام به بزرگتر ها و کسانی که حقی بر گردن آدم دارند در وجودش رخنه کرده بود که هنوز هم وی را به قید و بند می کشید چرا نمی توانست مثل یک مرد با بتول رفتار کند و آن طور که می خواست با او حرف بزند؟

حرفهای ناگفته گلویش را می فشرد بر ابروانش چنگ می انداخت و دهانش را می بست چقدر به تایید و تشویق نیاز داشت درست مثل بچه ها...

حدود هفده سال از زندگی مشترکشان می گذشت اما او هنوز هم بعد از تولد هشت فرزند که از آن ها سه پسر و دو دخترشان زنده بودند و با وجود سه نوه ی دختری نتوانسته بود به اقتدار لازم برسد.

بتول بی اعتنا به وضع روحی قدرت ا... تغییرات رفتاری او را به حساب فشار کار و مشغله ی فکری اش در بازار و دباغخانه می گذاشت و بعد از سفرهای خانه ی خدا و کربلا و زیارتگاه های ایران دیگر بیشتر اوقات خود را صرف دوره های زنانه8 یا جلسات روضه خوانی و سفره های نذری می کرد و به اصطلاح رفتار زنان متشخص مذهبی را تمرین می نمود و خود را به راستی سرآمد زنان شهر می پنداشت از همه انتظار احترام و محبتب داشت و حس می کرد همه نسبت به او حسادت می کنند وقتی قدم به مراسمی می گذاشت آن چنان مغرور و بزرگ منشانه رفتار می کرد که گویی مجلس بدن حضور او لطف و صفایی ندارد خود را بر اوج قله ی پیروزی و سعادت می پنداشت در آسمان ها سیر می کرد و چنان شیفته ی خود و زندگی خود شده بود که حاضر نبود به پایین نگاه کند و اطراف خود را ببیند چند هفته ای بود که حاج قدرت ا... بعد از بگو مگویی سرش را پایین انداخته و از خانه بیرون رفته و چند شب هم خانه نیامده بود بعد از چند روز دوباره چند شب نیامد و بتول هم می دانست مواقعی که به خانه نمی آید یا در باغ با دوستانش است یا به خانه ی عمه مریم میرود و او هم اهمیتی نمی داد راستش بدش نمی آمد هر چند وقت یکبار کمی تنها باشد.

تا این که روزی در یکی از جلسات سفره ی نذری موقع صرف غذا ناگهان متوجه نگاه های کنجکاو و جسستجوگر اطرافیان شد و با قیافه ای حق به جانب و ناراحت اما با شک و تردید علت را از دو سه نفری پرسید هر کدام به طریقی طفره رفتند اما زن میانسال همسایه ی سمت راستی که رابطه ی دوستانه ای با او داشت و همیشه از همه چیز و همه جا خبر داشت گفت:" ننه جان حرف از بی وفایی مرداس... بری اینه که میگن به مرد جوان و پولدار نیمی شه اطمینان کرد."

بتول گفت:" چ... چطو مگه؟"

یکی از میهمان ها گفت:" خبه خبه خودتو به ا رغاه نزن... به گمونت مردم کورن یا سرت کردی میان برف؟!"

بتول با تعجب گفت:" مگه شی شده؟... شی می خوای بگی فاط...مه سلط..."

و با چشمان از حدقه درآمده زبانش بند آمد.

"یعنی تو نیمی دانیی شوورت زن اسانده؟"

و معلوم شد که حاجی آقا با اقدس دختر سیزده ساله ی حاج اسماعیل چوب فروش از کسبه ی معتبر شهر ازدواج کرده است رنگش پریده و ماتش برده بود باورش نمی شد. وقتی هم که شنید عمه مریم در مراسم خواستگاری عنوان کرده منظور او و خواهر خدابیامرزشان از انتخاب بتول این بوده که می خواستند حاجی در آن سن و سال زنی داشته باشد که هم در حقش مادری کند و هم همسری و گرفتن بیوه زن فقیری با موقعیت بتول ثواب دنیا وئ آخرت هم داشته چون به قول معروف" از پشت چراغ دیگران هم نجاتش می دادند"(کنایه از بچه ی یتیم یا زن بیوه که نیاز به حمایت دیگران دارد) حالش به هم خورد. او که تا آن زمان گمان می کرد آن ها به خاطر محسنات و درایتش وی را پسندیده بودند یا پیشانی نویسی اش قدرت ا... را سر راهش قرار داده بود تا بدبختی های گذشته اش تلافی شده باشد یکباره گویی دنیا بر سرش خراب شد و همان جا بیهوش بر زمین افتاد.

مجلس وضعیت آشفته ای پیدا کرد کاسه و بشقاب های غذا روی سفره و زمین پخش شد. پیاله های ماست و ترشی و. مربا و تنگ های شربت خوری زیر دست و پا لگد مال شدند. هرکس کاری می کرد یکی آب قند می آورد دیگری آب به سرو صورتش می پاشید. آن یکی به صورتش سیلی میزد و صدایش می کرد یک نفر شانه هایش را می مالید یکی کاه گل نزدیک دماغش نگه دااشته بود آن یکی گلاب... و خلاصه نیم ساعتی طول کشید تا بتول را کم کم به هوش آوردند.

اما او دیگر آن بتول همیشگی نبود چیزی در درونش شکسته شد تا آن زمان نمی دانست که شکستن دل هم واقعا صدا دارد درست مثل تنگ بلوری که ترک عمیقی بر می دارد این شکستن دنیا را درنظر آدم تیره و تار می کند و همان طور که آب از تنگ ترک برداشته خالی می شود او هم یکباره از درون تهی شدد. احساس کرد تمام نیرویش را از پشت کمرش کشیدند و به قلبش چنگ انداختند کینه و نفرت در وجودش و از درون آن شکسته ها جوانه زد تنفر از قدرت ا... ، عمه مریم، از همه و همه کسانی که در این ماجرا نقشی داشتند به خصوص از عمه مریم که حرف آن گور به گور شده را در مجلس خواستگاری اقدس نقل کرده بود گریه کنان فریاد می زد:" الهی که لال آ دنیا بری... الهی که روز خوش نبینی... م که ازت نیمی گذرم... خدام ازن نگذره."

برایش خیلی سخت بود ضربه خوردن از کسی که انسان حقی به گردنش دارد و در حقش خوبی کند و بدی جواب بگیرد هنوز هم باورش نمی شد و برایش خیلی سخت بود ضربه خوردن از کسی که آن همه حق به گردنش داشت قدرت ا... آن پسر 14 ساله ی خجالتی، دست و پا چلفتی، مطیع و سربراهی که بتول همیشه گمان می کرد او را مثل موم در دستان خود نرم کرده است... چطور ممکن است این جور آب زیر کاه و ناجنس از آب در آید؟

تازه به علت تغییر رفتارها و بدخلقی های او پی برده بود و آنچنان از خود بی خود شده بود که اصلا توجهی به جمعیتی که دورو برش جمع شده و هر لحظه هم

بیش تر می شدند نداشت درست مثل این که همه ی آن ها در انتظار شنیدن چنین خبری بودند در خانه باز بود و مردم یکی یکی و چند نفری با عجله داخل می شدند نه این که این موضوع در آن زمان کم بود اما وضعیت زندگی آنان با بقیه فرق داشت سال ها در این خانه زن سالاری مطلق حاکم بود و کسی گمان نمی کرد که حاج قدرت ا... چنین جسارتی داشته باشد برای همین دیدن عکس العمل بتول و پایان این ماجرا برای آن ها تماشایی و باور نکردنی بود بتول اصلا آنم همه دوست و دشمن را نمی دید و توجهی به دیگران نداشت بعضی زن ها از روی دلسوزی و ترحم نگاهش می کردند و به مردها بدو بیراه می گفتند برخی هم که سال ها بر بخت سفید و سعادت بتول حسرت خورده و حسادت می کردند مثل آن که او حقشان را ضایع کرده بود در دل می خندیدند و با تمسخر و و حالتی که این بدبختی را حق مسلم او می دانستد فقط نگاهش می کردند شاید هم دیدن او در چنین وضعیتی آبی بر آتش درون آن ها می ریخت عده ای هم از لا به لای جمعیت با گفتن:" از حالا به بعد خدا به دادت برسه..." از هوووداری خودشان می نالیدند و او را مثل تازه واردی به سرزمین بدبختی خویش می نگریستند.

عاقبت چند نفری او را با سرو وضعی آشفته و پریشان و قامتی در هم شکسته به خانه اوردند مش مراد باغبان هم فورا با سورچی سراغ زینب دختر بزرگ بتول رفت از سال ها پیش که او ازدواج کرده بود هر وقت بتول به کمک احتیاج داشت اول او را خبر می کردند چون تنها محرم اسرار مادر بود او سراسیمه به همرا دختر کوچکش آمد بعد برای خواهرش پیغام فرستاد و برای ان که پای خیرالنسا به آن جا نرسد بچه را به مشدی مراد سپرد و گفت:" اگه کاری داشتیم خبر می کنیم."

بتول ساعت ها احساس خفقان شدید داشت دیگر اشک چشم اش خشک شده بود و فقط ناله می کرد گاه داد می زد و گاه ماتش می رد دنیایش تیره و تار شده بود به کویر تفته ای می ماند که می سوخت و می سوزاند نفسش تنگی می کرد و به نظرش می امد که خانه و زندگی اش دخمه ی تنگ و تاریکی است در سیاه چال بی انتهای دنیای تاریکی که او محکوم به تحمل ان است احساس می کرد ناگهانت از همه ی دنیا و دلبستگی هایش کنده شده و در قلعه ی تنهایی گرفتار شده خانه برایش زندانی بود که دیوارهای بلندش تا آسمان تاریک و سیاه زندگی سر به فلک کشیده و بین او و دنیای قدرت ا... که بی خیال و سر مست پیروزمندانه در بیرون از این محبس به عیش و عشرت مشغول بود فاصله انداخته گلویش ار غصه درد می کرد مثل این که چیزی در گلویش گیر کرده و راه نفسش را بند آورده بود و از آن زهر به درونش تراوش می کرد قفسه ی سینه اش را به همهی رگ و پی حس می نمود دنده هایش میله های زندان وجودش شده بودند که دلش را به بند کشیده و از هر طرف می کشیدند تا شیره ی جانش را بیرون بیاورند.

برمی خاست و بی هدف در خانه قدم می زد به نظرش چقدر این خانه کوچک و خفقان آور می نمود و او نمی دانست دیوانه وار از این اتاق به آن اتاق و بعد از اتاق ها به حیاط می رفت همه ی اثاثیه ی خانه ، باغچه ها، گل ها، حتی حوض اآب و ماهی ها برایش بیگانه شده و خود را در آن خانه زیادی می دانست دلش می خواست برود اما جایی نداشت دخترانش آمده و نزدش مانده بودند و حالا ترسش از سرکوفت دامادهایش به دختران هم بود و تصور این که اگر روزی آنان هم این بلا را سر فرزندانش بیاورند برایش عذاب آور بود.

دخترها پا به پای مادر گریه می کردند و راستش خودشان هم به مردها بدبین شده بودند اما سعی می کردند مادرشان را دلداری بدهند بتول شب و روز در خواب و بیداری میان خاطرات دور و نزدیک گذشتشان دست و پا می زد و می خواست بداند این آش را چه کسی برایش پخته است؟ بی قراری می کرد و تا چشم برهم می گذاشت قیافه ی خیر النسا پیرزن سق سیاه با حالتی کج و معوج جلوی چشمانش پدیدار می شد که می گفت:" یادته چقد بشت گفتمو و گوش ندادی... حقته... حالا بسوز!"

اما خیرالنسا دوست نداشت خانم را در آن وضعیت ببیند برای همین هم چند روز اصلا به سراغش نرفت و خود را نشان نداد.

بتول مرتب با خودش حرف می زد فریاد می کشید می گریست ساکت می شد می نشست و به گوشه ای خیره می شد بعد از مدتی بلند می شد و راه می افتاد مثل این که می خواست دوباره قفس خود را اندازه بگیرد و مطمئن شود زیرا قدرت ا... برای او تنها یک همسر نبود که سرزمین اقتدار و حکومتش بود گویی از حکومت خلع شده بود هر طور بود بعد از چند روز کمی شرایط عادی تر شد تصمیم گرفت سعی کن برای بدتر نشدن وضع صبوری نشان دهد اما نمازش که دیگر بیشتر وقتش را می گرفت پر شد از ذکر و دعاهای دادخواهی و التماس به خدا موقع طلوع و غروب آفتاب صد بار "المنتقم" ،" یا غیاث المستغیثین" و بعد از آن دعای طلاق و تنفر و دلسردی برای اقدس و بازگشت قدرت ا... به خانه و دعای مهر و محبت هایی که به نیت حاجی آقا و خودش می گرفت و به حرف های دعانویسان خودش و خانه اش و وسایل شوهرش را شست و شو می داد و چیزهایی لای لباس ها می گذاشت و در غذاها می ریخت.

از آن به بعد عمده ی کار و زندگی اش به هدر دادن پول و وقت در کنار دعانویسان و عمل به جادو و جنبل های آن ها شده بود چون خوب می دانست که اگر با هیاهو و جارو جنجال برخورد نماید همه چیز را از دست می دهد و معلو م نیست چه بر سرش خواهد آمد بنا به توصیه ی دعانویسان او باید با متانت و صبوری سعی در برقراری ارتباط با اقدس داشته باشد تا بتواند دعاها را در محل هایی که به او توصیه می شود قرار دهد.

از آن پس وظیفه اش سنگین تر می شد و باید کارها را به دقت انجام میداد حس حسادت و انتقام جویی در او چنان قوی بود که حاضر بود برای نابودی و سرگردانی اقدس هر کاری انجام دهد آرام و قرار نداشت باید راه و روزنه ای برای وارد شدن به زندگی آن ها پیدا می کرد تا بتواند نقشه های خود را عملی کند زیرا دشمنی نمی توانست به زندگی آن ها رختنه کند و از طرفی به این ترتیب راه بازگشت دوباره قدرت ا...به خانه را نیز ناهموارتر می نمود.

اقدس دختری بلند قد و درشت هیکل بود صورتی گرد و ابروانی به هم پیوسته با چشمانی سیاه و گرد داشت پوستش گندمگون و بینی اش کشیده و استخوانی بود که با چادر و پوشش زنان قاجاری چهره اش نمونه ی کاملی از زن شرقی بود سواد نداشت و فقط کمی قالی بافی و گلیم بافی میدانست پدرش حاج اسماعیل کاروانسرایی نزدیک قبرستان شهر داشت که در واقع کارگاه چوب بری اش بود تیرهای چوبی و تنهای بریده شده ی آماده برای نجاری درست می کرد و از محل فروش آن ها درآمد خوبی داشت اقدس از کودکی زندگی راحت و بی دغدغه ای را گذرانده بود هفته ای دو سه مرتبه زنی به خانه ی آن ها می آمد و کارهایی برایشان انجام می داد نان می پخت هفته ای یک روز لباس هایشان را می شست نزدیک عید هم در خانه تکانی کمکشان می کرد زغال شویی (در گذشته که از زغال به عنوان سوخت استفاده می شد برای این که زغال ها تمی و به نوعی تصفیه شود و بهتر بسوزد در اواخر تابستان زغال ها را در تشت های بزرگ آهنی پر از آب می ریختند و می شستند سپس زغال ها را روی زمین پهن می کردند تا خشک شود و خاکه های باقی مانده را به صورت گلوله در می اوردند در زمستان داخل هر منقل یک گلوله زغال می گذاشتند که چون سفت و تمیز بود بهتر می سوخت و دوام بیشتری هم داشت) هم به عهده ی او بود در تابستان ها هم با پختن انواع مربا و درست کردن ترشی های مختلف در تدارک لوازم زمستانی کمکشان می کرد


موضوعات مرتبط: رمان تاجماه

تاريخ : چهارشنبه 22 آذر1391 | 12:5 | نویسنده : باران |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.