X
تبلیغات
رمــــــان زیبــا
قالب وبلاگ

رمــــــان زیبــا
 
لینک دوستان
چت باکس



چراغ خواب لاک پشت *تخفیف ویژه*

http://upcity.ir/images2/77759216326613356445.jpg

قيمت فقـط : 43.000 تـومان

به ترنج نگاه کردم : در هر صورت مشکل اون ها به من مربوط نیست

کامران : من متاسفم

از جام بلند شدم ، وسایل و شام و آماده کردم ؛ بعد از شام ترنج و کامران رفتند و من مثل همیشه به کار پناه بردم باید یک کاری برای خودم بکنم که کسی دیگه نخواهد از این حرف ها بهم بزنه

یعنی باید عروس بشم ولی من توی خودم نمی بینم حسابی سردرد گرفتم صبح در برای خانم ها باز کردم و خودم رفتم کمی استراحت کنم

تبسم خانم

از جام بلند شدم و در باز کردم : بله ثریا

ثریا : یک آقای اومده با شما کار داره

: الان میام

چادر رو سرم کردم رفتم پایین خدایا باز کاوه نباشه

یک پسر خیلی خوشتیپ ، قد بلند موهای کوتاه و چشم و ابرو مشکی جلوی در ایستاده بود : بله

پسر : سلام خانم

: بفرمائید

پسر : ببخشید من همسایه شما هستم مامان گفتند اگه ازتون سوال کنم خیاطی لباس هم انجام میدید

: بهشون بفرمائید نه

پسر با تعجب نگاه کرد : مگه خیاطی نمی کنید

: کارهای سری دوزی انجام می دیم

پسر : آها ببخشید مزاحم شدم

: خواهش می کنم

پسر : خداحافظ

: خداحافظ

رفتم پایین : خسته نباشید خانم ها خیلی مونده

ثریا : شما مثل اینکه شب ها خواب ندارید یک سره پای چرخید

: بیکار بودم

ثریا : کار برای ما هم بزارید

لبخندی زدم : نگران نباش کلی کار هست که بهتون بدم

زینب : خداروشکر

بقیه حرفش و تائید کردند . تا اومدم بشینم صدای زنگ بلند شد

ثریا : من باز می کنم

بعد از چند دقیقه دیدم یک خانم با دختری که اون شب برام آش آورده بود اومدند داخل ؛ از جام بلند شدم : سلام

خانم : سلام من همسایه تون هستم مصطفوی

: خوشبختم بفرمائید بشینید

خانم مصطفوی گفت : دخترم جواهر

لبخندی زدم

خانم مصطفوی : راستش پسرم اومد گفت شما کار سری دوزی انجام میدید ؛ باید خیاطی بلد باشید نه

: بله

خانم مصطفوی : خدا خیرت بده ما دو روز دیگه عروسی دعوتیم ولی هر جا میرم خیاطی قبول نمی کنه ممنونت میشم تو یک لطفی بکنی برای جواهرم یک چیزی بدوزی

: آخ من خیلی وقت

خانم مصطفوی : یک چیزی باشه

توی رودربایستی قرار گرفتم : چیز خاصی مد نظرت جواهر خانم

جواهر : آره اینم عکسش

نگاهی به عکس کردم بعد به جواهر : بعد با چه پارچه ای

خانم مصطفوی پارچه رو گذاشت روی میز : اینم پارچه اش

: بلند شو تا اندازه ها تو بگیرم

جواهر بلند شد و من اندازه هاش و می گرفتم خانم مصطفوی : نمی دونم این دخترها چرا هر دفعه لباس تازه می خواهن

جواهر : مامان ، تبسم خانم قبول کردند برام بدوزند شما چرا غر می زنید

خانم مصطفوی : خوب ما مزاحمشون شدیم دیگه

جواهر به من نگاهی کرد : تبسم خانم جدی مزاحمتون شدیم

: این چه حرفیه

ثریا : تبسم خانم اینا رو بردارم

: آره ؛ خوب تموم شد فردا صبح بیا برای پرو

جواهر : صبح مدرسه ام

: قبل از مدرسه ات بیا که من ایراداش و رفع کنم

جواهر : ممنون

خانم مصطفوی : شرمنده به خدا

: دشمنتون شرمنده امیدوارم خوب در بیاد

خانم مصطفوی : حتما خوب میشه

اون ها رفتند

زینب : خوب برای خودت دردسر درست کردی

: خدا کنه خوب در بیاد

ثریا : حتماً خوب میشه

اول الگوش و کشیدم و بعد با ترس و لرز برش زدم و شروع کردم به دوختن

شمسی : چه حوصله ای داشتی قبول کردی

: چه ایراد داره باید گاهی همسایه به درد همسایه بخوره

زینب : آره دیگه ، معلوم بود حسابی مامان و کلافه کرده

ساعت هشت شب بود که بالاخره تونستم آماده اش کنم ؛ برای اینکه زودتر کارش تموم بشه چادرم و سرم کردم و رفتم در خونه شون زنگ و زدم در باز شد جواهر بود سریع : سلام

: سلام ، اومدم ببینم می تونی الان بیای تا لباس و پرو کنی

جواهر : آره الان با مامان میام

: پس منتظرتونم

رفتم توی کارگاه و منتظرشون شدم صدای زنگ اومد رفتم جلو : در باز بفرمائید

خانم مصطفوی و جواهر اومدن داخل

: بفرمائید

جواهر خوشحال اومد پایین : کجاست ؟

: اونجاست تنت کن تا ببینم ایرادش چیه

جواهر رفت تنش کنه

خانم مصطفوی : شرمنده تبسم خانم مزاحم شما شدیم

: نه این چه حرفیه

خانم مصطفوی : ببخش سوال می کنم تنها زندگی می کنی

: بله

خانم مصطفوی : پدر و مادرت

: هر دو فوت کردند

خانم مصطفوی : آخش خدا بیاموزشون

: خدا رفتگان شما رو هم بیامرز

خانم مصطفوی : پس تنهای تنهایی ؟

: نه یک خواهرم دارم

خانم مصطفوی : اونم تنها زندگی می کنه

: نه ازدواج کرده

جواهر : پوشیدم

: بیا اینجا عزیزم

اومد جاهای که ایراد داشت و علامت زدم

جواهر : نمیشه یکم کوتاه تر بشه

: چرا هر اندازه ای بخواهی

خانم مصطفوی : خوب که

جواهر : نه می خواهم تا زانوم باشه

: باشه الان خوب

جواهر توی آینه نگاه کرد : آره الان خیلی خوب ؛ برای فردا آماده میشه دیگه

: آره آماده میشه

جواهر : آخ جون

خانم مصطفوی : شرمنده

: این حرف و نزنید فقط فردا بیاد که بازم یک پرو دیگه داشته باشه

خانم مصطفوی : باشه حتماً

رفتند منم لباس و تا آخر شب تموم کردم یک دفعه خونه شروع کرد به لرزیدن خیلی ترسیدم وقتی تموم شد نفس عمیقی کشیدم صدای زنگ بلند شد در باز کردم خانم مصطفوی بود : دختر نترسیدی که

: یکم

خانم مصطفوی : بیا بیرون همه همسایه ها بیرونند تو هم تو خونه نمون خطر داره

: باشه

خانم مصطفوی : الان بیا چادر که سرت

: آره ولی یک بلوز گرم تنم کنم میام بیرون

خانم مصطفوی : زود بیا

بلوز شلوار پوشیدم و مانتو تنم کردم و رفتم بیرون همه همسایه ها بیرون بودند و با هم حرف می زدند

جواهر بلند : تبسم خانم بیان اینجا

نزدیک خانم ها که رسیدم : سلام

خانم مصطفوی : بیا دختر بیا اینجا

هر کسی نظری می داد و من فقط گوش می کردم احساس کردم کسی داره نگاهم می کنه سرم و که بلند کردم تا ببینم کیه چشمم به یک پسر افتاد

خانم مصطفوی : ساعت چند شد

به ساعت نگاه کردم : ساعت دو ، با اجازه تون من دیگه میرم

خانم مصطفوی : دختر بمون نرو

: دیگه اتفاقی نمی افت با اجازه ، خداحافظ

رفتم توی خونه و در بستم گفتم عجب پسری بود .

روز بعد جواهر اومد لباسش و گرفت رفت خیلی دلم می خواست می تونستم ازش بپرسم اون پسر رو می شناسه یا نه ولی ترسیدم سوال کنم و اون به خانواده اش چیزی بگه

صبح بلند شدم در باز کردم تا خانم ها بیان خودم باید می رفتم کارها رو تحویل بدم لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس

ثریا : دارید میرید

: آره باید برم تحویل بدم

ثریا : مراقب باشید

وسایل تو ماشین گذاشتم تا اومدم سوار ماشین بشم دوباره همون پسر رو دیدم از دور بهم سلام کرد ولی من جوابی بهش ندادم ماشین حرکت کرد سعی کردم بهش نگاه نکنم نمی خواستم تو همسایه ها حرفی در بیاد ولی با دیدنش قلبم به تپش افتاد .

سلام آقای سمعی

آقای سمعی : سلام خانم شهریاری تموم شد

: بله

آقای سمعی : من دو هفته نیستم طیرانی بهتون کار میده ولی وقتی خودم اومدم حساب می کنم

: باشه

آقای سمعی : طیرانی کارهای خانم شهریاری رو بزار توی ماشین براشون

: ممنون

آقای سمعی : بهم پول داد یکم بیشتر داد

: زیاد

آقای سمعی : یکم از پول کارهای جدید رو دادم

: ممنون ؛ خداحافظ

آقای سمعی : خداحافظ دخترم

سوار ماشین شدم و برگشتم خونه دلم می خواست دوباره ببینمش ولی نبود ، نمی دونم خونه شون اصلاً کدوم یکی هست ، کاش اون شب زود نمی رفتم خونه حداقل می فهمیدم پدر و مادرش کی هستند . در باز کردم و رفتم داخل : سلام

ثریا : سلام تبسم خانم خواهرتون باهاتون کار داشت

: ممنون

شماره ترنج و گرفتم : سلام خوبی کار داشتی ، دیروز نیومدی ، دیشب زلزله شد فهمیدی

ترنج : سلام ، بعد نیستم نه وقتی زلزله شد خواب بودم

: چیزی شده ترنج

ترنج : دیروز مامان کامران دوباره اومد می خواهد امروز با مادرش بیاد با تو حرف بزنه

: که چی ؟

ترنج : که اگه می تونه نظر تو در مورد نصیر عوض کنه

: بهشون بگو نه

ترنج : کامران دیروز کلی دعوا کرد منم بهشون گفتم تو ناراحت میشی ولی مامان کامران گفت خودم میرم باهاش حرف می زنم تا راضی بشه

: من اگه می خواستم راضی بشم با زند ازدواج می کردم

ترنج : منم همین و به کامران گفتم

: بزار بیان خودم جوابشون میدم

سلام تبسم خانم

: سلام خانم مصطفوی ؛ ترنج بعد بهت زنگ می زنم

ترنج : باشه خداحافظ

خانم مصطفوی : دیشب دختر چرا اونقدر زود برگشتی خونه

: خوب دیگه دیر بود اتفاقی ام که نیافتاد

خانم مصطفوی : دیشب تا ساعت چهار همه بیرون بودند

لبخندی زدم

خانم مصطفوی : تبسم خانم لباس جواهر چند شد

: این چه حرفیه خانم مصطفوی کاری نکردم

خانم مصطفوی : نه به خدا عالی شده

: کار من خیاطی نیست اونم همین طوری دوختم

خانم مصطفوی : آخ نمیشه که

: نه این حرف و نزنید خودم می دونم عالی نشده

خانم مصطفوی : چرا خیلی خوب شده بود

: خدا کنه جواهر جون راضی باشه

خانم مصطفوی : اون که حسابی خوشش اومده

: خدا رو شکر

خانم مصطفوی : حالا بگو چند

: اون بزارید رو حساب آشنایت همین

خانم مصطفوی : آخ

: اینجوری بهتر

خانم مصطفوی : خیلی لطف کردی مزاحمت دیگه نمیشم

: شما مراحم هستید

صدای زنگ اومد ثریا رفت : ببخشید خانم مصطفوی یک پسری دم در منتظر شماست

خانم مصطفوی : حتماً خسرو برم ببینم چکارم داره ، خداحافظ

: به سلامت

هنوز دلم می خواست بدونم اون پسر اسمش چیه و کی هست

چند روز گذشت ، همه رفتند و من هنوز توی کارگاه داشتم کار می کردم صدای زنگ بلند شدم و در باز کرم از دیدن جواهر که خیلی ترسیده بود تعجب کردم

جواهر : سلام

: سلام عزیزم کاری داشتی

جواهر شروع کرد گریه کردن : میشه بیایی خونه ما

: چی شده جواهر

جواهر : تو رو خدا زود بیان

سریع کلید و برداشتم و دنبالش راه افتادم وارد خونشون شدم دیدم خانم مصطفوی روی زمین افتاده ، سریع رفتم طرفش : چی شده جواهر

جواهر با گریه : از روی نردبان افتاد

: زنگ بزن اورژانس

با گریه رفت آروم دست خانم مصطفوی رو توی دستم گرفتم بدنش گرم بود

جواهر : حالا چی میشه ؟

: هیچی عزیزم زنگ زدی اورژانس

جواهر : اره الان میاد ، بهتر نیست بلندش کنیم

: نه بهتر همین جا باشن تا دکتر بیاد

خانم مصطفوی چشم هاش و باز کرد می خواست بلند شه

: بهتر همین طوری دراز بکشید تا دکتر بیاد

خانم مصطفوی : چی شد ؟

جواهر با گریه : از روی نردبان افتادی

خانم مصطفوی سرش و تکون داد : آره

بالاخره اورژانس رسید اومدن داخل و خانم مصطفوی رو معاینه کردن خوشبختانه چیز خواستی نبود اورژانس رفت ، منم به خانم مصطفوی بهش کمک کردم تا روی مبل نشست

: بهترید

خانم مصطفوی : شرمنده نمی دونم چی شد

: هر چه بود به خیر گذشت

جواهر با سینی چای اومد و گذاشت روی میز صدای باز شدن در اومد

جواهر : خسرو

خسرو اومد تو : سلام

از جام بلند شدم : سلام

تا خانم مصطفوی دراز کشیده دید سریع اومد : چی شده مامان ؟

خانم مصطفوی : هیچی عزیزم از روی نردبان افتادم ، تبسم خانم اومد کمکم

خسرو : بهتر بریم دکتر

: اورژانس اومده بود خوشبختانه چیزی نبود گفتند نیاز به بیمارستان نیست

خسرو : چرا به من زنگ نزدید

جواهر : ترسیده بودم تبسم خانم نزدیک تر بودند

بهش لبخندی زدم

خسرو : ممنونم

: خواهش می کنم ، شما پیش خانم مصطفوی هستید

خسرو : بله

: پس با اجازه من میرم ؛ خداحافظ

خسرو : ممنونم ازتون

: خواهش می کنم کاری نکردم ، خانم مصطفوی بهتر خیلی مراقب خودتون باشید

خانم مصطفوی : ممنون

: خواهش می کنم خداحافظ

به سمت در رفتم تا اومدم در باز کنم در باز شد از دیدنش واقعاً شوکه شدم اونم به من نگاهی کرد سریع خودم و جمع و جور کردم : سلام

لبخندی زد : سلام

جلوی در ایستاده بود

: ببخشید اگه اجازه بدید من برم

با همون لبخند از جلوی در رفت کنار : بفرمائید

رفتم بیرون ولی قلبم تند تند می زد رفتم توی خونه و در بستم به در تکیه دادم پس پسر خانواده مصطفوی بود

رفتم بالا ولی حالا کنجکاو شده بودم تا در موردش بیشتر بدونم

یک هفته ای گذشت یکی دوبار به خانم مصطفوی سر زدم همیشه در مورد خسرو خیلی حرف می زد ولی یکبار ندیدم درباره پسر دیگه اش حرف بزنه

تبسم

: چی شده ترنج

ترنج : مامان کامران گفت بهت خبر بدم امروز بعدازظهر میان اونجا

: باشه منتظرشونم

ترنج : می خواهی منم بیام

: نه تو نباشی بهتر

ترنج : باشه هر طور تو صلاح می دونی ولی راحت حرف تو بزن

: باشه

گوشی رو قطع کردم باید می رفتم خرید تا میوه و شیرینی بگیرم

مانتو پوشیدم : ثریا من دارم میرم بیرون

ثریا : باشه حواسم هست

: فعلاً خداحافظ

اول شیرینی خریدم و بعد رفتم میوه فروشی خرید کردم حسابی دستم پر بود .

مجبور بودی اینقدر خرید کنی

برگشتم دیدم خودش : سلام

سلام ، بده بهت کمک کنم

: نیازی به کمک شما ندارم

بده کمکت می کنم البته این کمک بی منظور

توی چشم هاش نگاه کردم : خوب شدی گفتی و گرنه نزدیک بود به منظور بردارم

خنده ای کرد : می دونم از من بدت نمیاد

: دلیلی ندارم از شما بدم بیاد یا خوشم بیاد

خوب هیچ کس نمی تونه از من بگذره

بهش نگاهی کردم و به راهم ادامه دادم ، دیگه دنبالم نیومد

سلام تبسم خانم

ایستادم دیدم خسرو

: سلام

خسرو : کمک لازم دارید

: نه ممنون می تونم ببرم

خسرو : بدید به من معلوم سنگین

: مزاحم شما نمیشم

خسرو : این چه حرفیه

بیشتر پلاستیک ها رو ازم گرفت

: ممنون

خسرو : خواهش می کنم

نزدیک خونه که رسیدیم خسرو : تبسم خانم برادرم چیزی که بهتون نگفت

: نه

خسرو : مطمئنید

: بله

خسرو : اگه چیزی گفت ازش ناراحت نشید یکم از خودراضی

: بله متوجه شدم

خسرو : پس خشایار چیزی گفت

: دوست ندارم در موردش حرفی بزنم

در خونه رو باز کردم : خیلی لطف کردید

خسرو : وظیفه بود ، من از طرف برادرم عذرخواهی می کنم

: نیازی نیست

خسرو : با اجازه خداحافظ

: سلام برسونید خداحافظ

تا اومدم در ببندم چشمم افتاد بهش ، در بستم بچه پررو فکر کرده کی هست

خونه خوب تمیز کردم و همه چیز و برای اومدن مهمون آماده کردم ؛ ساعت 6 بود که اومدند همراهشون نصیرم بود ؛ نشستند براشون چای و میوه و شیرینی رو آوردم

خانم ناظمی : تبسم جان مزاحم شدیم برای نصیر جون ازت خواستگاری کنم ، نصیر ما ...

نگذاشتم حرفشون تموم بشه : خانم ناظمی مگه ترنج جواب شما رو نداده بود

خانم ناظمی کمی جا خورد : چرا ولی گفتم بهتر خودمون بهتون بگیم

مادر خانم ناظمی : راستش تعریف شما رو زیاد شنیده بودم ، می دونم می تونید نصیر من و خوشبخت کنید

: شرمنده جواب من نه

خانم ناظمی : چرا عزیزم تو که هنوز با نصیر حرف نزدی

: دلیلی هم برای حرف زدن با ایشون نمی بینم ، ایشون فقط دایی آقا کامران هستند همین

نصیر با ناراحتی بلند شد و از خونه رفت بیرون

خانم ناظمی : تبسم خانم ما فکر می کردیم شما موافقت کنید

: ترنج که بهتون گفته بود من جوابم نه

مادر خانم ناظمی : گفتیم نصیر شما رو متقاعد می کنه چون از شما خوشش اومده

: بهتر بگردید یک دختر دیگه برایشون پیدا کنید

با ناراحتی بلند شدند و رفتند

تا شما باشید فکر کنید طرف بی کس و کار هر کاری بگید انجام میده

ساعت هفت ترنج زنگ زد

: سلام

ترنج : سلام چی شد ؟

تمام ماجرا رو براش تعریف کردم

ترنج : خوب کردی دلم خنک شد ، دیدم اومدن ولی نیومدن بالا

: تو چیزی به روشون نیار

ترنج : نه هیچی نمیگم ؛ فکر می کردند بیان تو از خوشحالی غش می کنی

: خوب دیدن از این خبرها نیست

ترنج : خدایش اگه من جای تو بودم و قرار بود بین دایی نصیر و کاوه یکی رو انتخاب کنم کاوه و انتخاب می کردم

: ترنج بس ، الان که خدا رو شکر از کاوه ام خبری نیست

ترنج : چرا هست

: ترنج چکار کردی ؟

ترنج : به خدا من کاری نکردم

: پس چی ؟

ترنج : ظهر کامران اومد دنبالم

: خوب

ترنج : رفتیم یک رستوران

: خوب

ترنج : کاوه ما رو دعوت کرده بود من بی خبر بودم

: ترنج نباید می رفتی

ترنج : به جون تو خبر نداشتم

: خوب چی گفت

ترنج : خیلی التماس کرد که ازت بخواهم بهش فکر کنی

: تو چی گفتی

ترنج : منم بهش گفتم تبسم اصلاً حاضر نیست بهت فکر کنه ، حتی اگه بفهمه ما شما رو دیدم ناراحت میشه

: خوب چی گفت ؟

ترنج : باور کن می خواست گریه کنه

: بهتر دیگه نبینیش

ترنج : تبسم خیلی دوستت داره

: ترنج اون زود از یک چیزی خسته میشه

ترنج : ببین الان دو سال اون دنبال تو

: همین که من و بدست بیار ولم می کنه

ترنج : تو اینجوری فکر می کنی

: آره چون توی اون مدت دیدم با چند نفر بوده

ترنج : باشه به کامرانم میگم دیگه باهاش حرف نزنه

: ممنون ترنج

ازش خداحافظی کردم چرا کاوه دست بردار نبود

صدای زنگ بلند شد چادر و انداختم روی سرم و رفتم پایین در باز کردم از دیدن خشایار تعجب کردم

: امرتون

خشایار لبخندی زد : سلام

: سلام امرتون

خشایار ظرفی رو طرفم گرفت : این و مامان داد بدم به شما

ظرف و ازش گرفتم : ممنون

در بستم اصلاً ازش خوشم نیومد خیلی بی ادب و خودخواه بود . تا اومدم برم بالا دوباره صدای زنگ بلند شد در باز کردم دیدم ایستاده

: بله

خشایار لبخندی زد : ظهر بهم نگفتی ازم خوشت میاد

زل زدم توی چشم هاش : پسری به بی ادبی تو ندیده بودم حالا هم زحمت و کم کن

خنده ای کرد : می دونم دوستم داری

در بستم و رفتم بالا پسر پررو از خودراضی

حسابی عصبانی شده بودم .

----

تبسم خانم کار تموم شد ما داریم میریم

: به سلامت

توی کارگاه بودم از دیدن خانم مصطفوی تعجب کردم

: سلام

خانم مصطفوی : سلام تبسم جان

: بفرمائید بریم بالا

خانم مصطفوی : نه همین جا خوبه

: امری داشتید

خانم مصطفوی : نه تو خونه تنها بودم اومدم مزاحم تو شدم

: این چه حرفیه کار خوبی کردید ، بفرمائید بریم بالا

خانم مصطفوی قبول کرد و رفتیم بالا

: خانواده خوب هستند

خانم مصطفوی : آره همه خوبند

احساس کردم کمی ناراحت ؛ چای ریختم اومدم نشستم : چیزی شده ؟

خانم مصطفوی اشک هاش ریخت

هول کردم : چی شده خانم مصطفوی کمکی از دستم بر میاد

خانم مصطفوی : کمکی از هیچکس بر نمیاد

: بگید شاید آروم تر شدید

خانم مصطفوی : از دست این خشایار عصبانیم نمی دونم دیگه باید باهاش چکار کنم

: پسرتون ؟

خانم مصطفوی : اون پسر من نیست

: یعنی چی ؟

خانم مصطفوی : من زن دوم اکبر ، خشایار بچه اون زنش

: که این طور

خانم مصطفوی : اکبر از اون زنش جدا شده بود که من باهاش ازدواج کردم و خشایار و داشت ، از وقتی با اکبر ازدواج کردم فقط من و داره اذیت می کنه

: چرا ؟

خانم مصطفوی : چون مادرش اینطور می خواهد ، هنوز با اون در رفت و آمده و هر دفعه میره اونجا بر می گرده فقط قصد آزارم و داره الان تو خونه بود داشت با حرف هاش اذیتم می کرد اومدم اینجا

: خوب کردید

خانم مصطفوی : نمی دونم چرا اینجوری می کنه

: با اکبر آقا حرف نزدید

خانم مصطفوی : خیلی با خشایار حرف زده ولی فایده ای نداره

: با همسر قبلیشون حرف نزده

خانم مصطفوی : بره چی بگه اصلاً کسی پیداش نمی کنه .

: اون ازدواج نکرده

خانم مصطفوی : چرا ازدواج کرد و جدا شده

: تازه جدا شده ؟

خانم مصطفوی : می دونی خشایار اصلا از مادرش خبری نداشت از منم خوشش نیومد . همیشه مادر اکبر یاد مادرش می کرد آخ مادر خشایار دختر خواهرش ، اون من و به عنوان عروس قبول نداره و هنوز دختر خواهرش و عروس خودش می دونه

: خشایار تازه مادرش و پیدا کرده

خانم مصطفوی : آره دو سال ، قبلاً قابل تحمل تر بود ولی از وقتی اون دیده دیگه نمی تونم تحملش کنم

: مادرش تا حالا کجا بوده ؟

خانم مصطفوی : پی خوشگذرونی

: خودتون باهاش حرف نزدید

خانم مصطفوی : جرات ندارم برم ، می دونی از نظر مالی از ما خیلی بالاتر فکر می کنم خشایار بیشتر تحت تاثیر این قرار گرفت

شروع کرد گریه کردن معلوم بود خیلی ناراحت ولی خوب کاری نمی تونستم بکنم ؛ کمی پیشمون موند و بعد رفت . خیلی دلم گرفت معلوم بود خیلی روش فشار اومده بود که اومد با من حرف زد . پس این خشایار خان کلاً آدم نرمالی نیست .

برای خودم چای ریختم و جلوی تلویزیون نشستم تمام فکرم پیش خشایار بود ، یک لحظه چهره اش و به یاد آوردم ، قد بلند پوست گندمی ، چشم های عسلی ، لبهای کمی برجسته همه ی اجزای صورتش با هم همخونی داشت موهای قهوه ای اش با اون حالت زیباش از یادآوریش لبخندی زدم ، یک دفعه به خودم اومدم و خدا رو شکر که تنها بودم و کسی من و اونجوری ندید .

صبح باید می رفتم پیش سمعی تا کارها رو تحویل بدم و کار جدید بگیرم .

ثریا بیا کمک

ثریا از جاش بلند شد و به من کمک می کرد تا پلاستیک ها رو توی ماشین بزارم

ثریا : همین یکی مونده

: باشه تو برو به کارت برس می گذارمش توی ماشین

تا اومدم برش دارم یکی پلاستیک و برداشت بهش نگاه کردم : خودم می تونم بردارم

خشایار : نگفتم نمی تونی

پلاستیک و توی ماشین جا داد

: ممنون

سوار ماشین شدم ، ماشین حرکت کرد سعی می کردم دیگه نگاهش نکنم که یک بار متوجه نشه ازش خوشم میاد .

کارها رو تحویل سمعی دادم و با کارهای جدید برگشتم .

روی صندلی نشستم : چه خبر ؟

ثریا : ترنج خانم زنگ زد ، خانم مصطفوی اومدن دیدن شما نیستید رفتند ، همین دیگه

: ممنون

خیلی خسته بودم چند شب بود درست استراحت نکرده بودم : من میرم بالا کارم داشتید خبرم کنید

رفتم بالا و یک متکا گذاشتم و دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد با صدای در بیدار شدم و در باز کردم ثریا بود که گفت همه رفتند اونم داره میره

ازش تشکر کردم و اون رفت ، صدای بسته شدن در اومد ، دیگه احساس خستگی نمی کردم برای خودم چای دم کردم که صدای زنگ بلند شد رفتم در باز کردم از دیدن خشایار تعجب کردم : امرتون

خشایار : اجازه هست از سمت حیاط برم خونه خودمون

با تعجب بهش نگاه کردم

خشایار : کلید خودم و جا گذاشتم و کسی خونه نیست که در برام باز کنه

: بفرمائید

به سمت حیاط راهنمایش کردم نردبان گذاشت و رفت بالا ، و باز نردبان بلند کرد و گذاشت سمت حیاط خودشون تا بره پایین : ممنون بعد نردبون براتون میارم

: باشه

خشایار : خداحافظ

جوابی بهش ندادم برگشتم توی خونه و در بستم ، قلبم تند تند می زد . با خودم دعا کردم که اون از چهره ام چیزی نفهمیده باشه

---

صبح جمعه بود لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون و رفتم تا سری به مامان و متین بزنم خیلی وقت بود پیششون نرفته بودم ، اول رفتم پیش مامان و کمی باهاش حرف زدم و بعد رفتم پیش متین

سلام متین

دلم برات تنگ شده

متین دلم می خواهد باهات در مورد خشایار حرف بزنم ، وقتی می بینمش نمی تونم احساسم و کنترل کنم ، واقعاً از دست خودم عصبی میشم اونم فکر کنم متوجه شده چون هر دفعه من و می بینه یک لبخندی می زنه نمی دونم چکار کنم متین

خانم مصطفوی زیاد ازش خوب نگفت ، حالا باید چکار کنم تو راهنماییم کن

ساکت نشستم و به خشایار فکر کردم که حالا باید چطوری فراموشش کنم ، ساعت یک شد از جام بلند شدم تا به مهرنوش هم سری بزنم آروم آروم قدم می زدم تا بهش رسیدم لبخندی زدم : سلام مهرنوش

نشستم و براش فاتحه ای خوندم دیدم کسی کنارم نشست سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم

سلام تبسم خوبی ؟

: فکر نمی کردم به مهرنوش سر بزنی

کاوه لبخندی زد : اون دخترم بود گاهی بهش سر میزنم

: یادم تو به چهل نرسید فراموشش کردی

کاوه : فراموش نکردم ، فقط صلاح دیدم دیگه مجلسی نگیرم

: که این طور

کاوه : تو چرا اومدی اینجا ؟

: من هر دفعه پیش مامان و متین میام به مهرنوشم سری می زنم

کاوه : که این طور ، چه خبر

: هیچی

از جام بلند شدم : خداحافظ

کاوه دستم و گرفت : من می رسونمت

: نیازی نیست می تونم خودم برم

کاوه : نگفتم نمی تونی ولی بیا با هم بریم

: که چی بشه ؟

کاوه : من و تو دوستیم می تونیم گاهی وقتی برای هم بزاریم

لبخندی زدم : اگه موضوع فقط دوستی باشه آره خوب

کاوه : فقط همون

: خدا کنه

سوار ماشینش شدم : از تاج­الزمان چه خبر

کاوه : اصفهان دیگه بر نمی گرده

: خوب از دست تو راحت شده چرا باید برگرده

کاوه خندید : بله از دست من راحت شده و داره راحت با خواهرش زندگی می کنه

: این کار رو باید خیلی وقت پیش می کرد نه الان

کاوه : آره ، تو چه کار می کنی ؟

: هیچی مثل همیشه

کاوه : تا کی می خواهی یکنواخت زندگی کنی

: تا وقتی بتونم

کاوه : ببین تبسم این زندگی نیست که تو باید داشته باشی باید دنبال چیزهای بهتری بگردی

بهش نگاه کردم : حتماً تو هم یکی از اون ها هستی

کاوه ابروش و داد بالا : خوشحال میشم باشم

: خوب برات متاسفم چون نیستی

کاوه : شنیدم برات خواستگار اومده

: کی ؟

کاوه : خود تو به اون راه نزن دایی کامران و میگم

: خوب

کاوه : ببین تبسم من زن ندارم و از نظر مالی در رفاه کامل هستم من از اون خیلی بهترم

: از نظر من هر دو رد هستید و اصلا بهتون فکر نمی کنم

کاوه : چرا من و دوست نداری ؟

: چون دوست ندارم

کاوه : یکم تلاش کن تبسم تو همیشه فقط من و رد می کنی بدون اینکه بهم فکر کنی

: آخ چیزی خاصی نداری که بخواهم بهت فکر کنم

کاوه کنار خیابون نگه داشت : یعنی چی ؟

: یعنی چیزی نداری که بگم از بقیه مردها سر تری

کاوه : یعنی هیچ چیز تو وجود من نیست تا من و از بقیه سر تر کنه

سرم و تکون دادم : نه

کاوه : باید بیشتر دقت کنی

: ببین تو شاید تنها چیزی که از دیگران بیشتر داشته باشی پول باشه و اون از نظر من اصلاً مهم نیست

کاوه : عشقی که به تو دارم

: این عشق و تا حالا به چند نفر دادی

کاوه : بهت دروغ نمیگم به یک نفر که اونم ترکم کرد رفت

: می دونی چرا

کاوه : نه

: چون انتخابات هیچ وقت درست نبوده یک بار زن بزرگ تر از خودت پیدا کردی و حالا می خواهی یکی خیلی کوچکتر از خودت پیدا کردی و بهش دل بستی ، بهتر حرکت کنی

کاوه ماشین و روشن کرد : ولی می دونم در کنار تو خوشبخت میشم

: ولی من در کنار تو خوشبخت نمیشم ، بعد از مدتی خسته کننده میشی

کاوه : بهت قوا میدم اونقدر تو زندگی چیزهای جدیدی بهت بدم که خسته نشی

: کاوه داری بحث الکی می کنی قرار بود مثل دو تا دوست باشیم

کاوه سرش و تکون داد : باشه دیگه حرفی نمی زنم ولی فقط همین و بگم کسی رو پیدا نمی کنی که به اندازه من دوستت داشته باشه

: باید دید

جلوی یک رستوران نگه داشت : خوب بریم ناهار بخوریم

: قرار بود من و فقط ببریم خونه

کاوه : یک ناهار دوستانه

: مثل رسوندن دوستانت

کاوه : نه بیا بریم

با هم وارد رستوران شدیم یک دفعه چشمم افتاد به خشایار که با چهار تا دختر دور یک میز نشسته بودند ، تا من و دید با تعجب نگاهم کرد ، بهش توجه ای نکردم و پشت میز نشستم

کاوه : خوب چی می خوری ؟

: هر چی سفارش دادی برام فرقی نمی کنه

کاوه : سفارش بده دیگه

منو رو نگاه کردم : من ماهی می خورم

کاوه برای هر دو مون ماهی سفارش داد : خوب بگو

: چی بگم

کاوه : کار چطور ؟

: عالی

جای که نشسته بودم به راحتی می تونستم میز خشایار ببینم با دخترها داشت می خندید و اصلا به ما توجه ای نداشت ، نمی دونم چرا حرصم گرفته بود

کاوه : نمی خواهی کار تو جمع کنی ؟

به کاوه نگاه کردم : نه ، چرا باید جمع اش کنم

کاوه : خسته نیستی از این که همش داری کار می کنی ؟

: من کار نمی کنم

کاوه : درست تو مدیریت می کنی و بقیه کار می کنند ولی بالاخره خسته میشی

: کار برای من یک سر گرمی

کاوه : خوب ، نمی خواهی دیگه کار نکنی و برای خودت خانمی کنی

با عصبانیت : باز داری شروع می کنی کاوه

کاوه : باشه عصبانی نشو دیگه ادامه نمیدم

برامون غذا رو آوردن ، چشمم به میز خشایار افتاد داشت به من نگاهی می کرد ابروش و بالا داد و لبخندی زد از لبخندهاش خوشم نمی اومد چون می دونستم به مسخرگی لبخند می زنه ؛ محلش ندادم و مشغول غذا خوردن شدم کمی خوردم و دست از غذا کشیدم

کاوه : بخور

: مرسی سیر شدم

کاوه : چیزی نخوردی

: همون برام کافی بود

کاوه دیگه حرفی نزد و غذاش و خورد : می خواهی بریم

: اگه غذا تو خوردی آره

کاوه پول میز و حساب کرد تا می خواستیم از در بریم بیرون خشایار با ما همگام شد ، کاوه پشت سر من بود . دخترهای که باهاش بودند رفتند بیرون خشایار در نگه داشت و با یک حالتی : بفرمائید

از در رفتم بیرون و اصلاً ازش تشکر نکردم

کاوه ازش تشکر کرد : بریم تبسم

به طرف ماشین کاوه رفتم وقتی می خواستم سوار بشم دیدم خشایار داره نگاهم می کنه

کاوه : خوب میری خونه ؟

: بله ممنون میشم

دیگه هیچ حرفی نزد جلوی خونه نگه داشت : ممنون

کاوه : تبسم بهم فکر کن

سرم و تکون دادم : چند بار بگم هیچ احساسی بهت ندارم ، خداحافظ

کاوه دیگه هیچی نگفت در بستم ، رفتم توی خونه برگشتم به کاوه نگاه کردم برام دستی تکون داد و رفت ، می دونستم از دستم دلخور شده بود ولی خوب من اصلاً دوستش نداشتم ، تا می خواستم وارد بشم

خوش گذشت

برگشتم دیدم خشایار : به شما بیشتر خوش گذشت

رفتم توی خونه در بستم از جوابی که بهش دادم خوشحالم بودم تا اون باشه بهم متلک بندازه یا با تمسخر نگاهم کنه .

---

لباس بیرونم در آوردم تا اومدم دراز بکشم صدای زنگ بلند شد چادر سرم کردم و در باز کردم

سلام تبسم خانم

: سلام جواهر جان کاری داشتی

جواهر : مامانم گفت میشه یک لحظه بیان خونه ما

: باشه الان میام

کلید و برداشتم و رفتم سمت خونشون

جواهر : بفرمائید

وارد خونه شدم : سلام

خانم مصطفوی : سلام تبسم خانم شرمنده مزاحمت شدم

: خواهش می کنم کاری داشتید

خانم مصطفوی به یک خانم که شباهت زیادی بهش داشت : خواهرم راضیه است

: خوشبختم

راضیه خانم : سلام

خانم مصطفوی : تبسم خانم می خواستم این چادر و برش بدم ولی می ترسم خراب کنم بهم کمک می کنید

: بله حتماً

خانم مصطفوی : چادر تو در بیار مردی تو خونه نیست

چادرم و در آوردم و گذاشتم لب مبل با کمک خانم مصطفوی چادر رو تا زدم و بعد برش زدم

خانم مصطفوی : دستت درد نکنه

: خواهش می کنم

راضیه خانم : شماها بلد نیستی یالله بگی

سرم یک دفعه بلند کردم از دیدن خشایار و خسرو شوکه شدم ، خشایار داشت من و نگاه می کرد ، ولی خسرو سریع رفت بیرون

خانم مصطفوی : خشایار برو بچه

خشایار سرش و انداخت پایین و رفت ، منم سریع چادر و سرم کردم ؛ حسابی خجالت کشیدم : با اجازه من برم

خانم مصطفوی : ببخش عزیزم

هیچ جوابی بهش ندادم : خداحافظ

سمت در رفتم خشایار و خسرو اونجا بودند

خسرو : سلام

بدون این که نگاهشون کنم : سلام

سریع از در رفتم بیرون ، وارد خونه شدم دستم و جلوی چشم هام گرفتم اصلاً باورم نمی شد اینجوری من و ببیند باز اون خسرو فهمیده بود این خشایار عوضی رو بگو زل زده بود به من

صدای تلفن بلند شد : بله

سلام تبسم معلوم هست کجایی؟

: سلام ترنج رفتم سرخاک متین و مامان

ترنج : کاش می گفتی منم بیام

: یک روز آقا کامران تو خونه است می خواستی بیای چکار یک بار وسط هفته میریم

ترنج : باشه ، کامران سلام می رسونه

: سلامت باشن تو هم سلام من و برسون

ترنج : جایی که نمیری ؟

: نه خونه ام

ترنج : شاید بهت سری زدیم

: باشه

ترنج : خداحافظ

: خداحافظ

گوشی رو قطع کردم و همونجا نشستم یعنی وقتی خشایار من و دیده چی با خودش گفته ، اصلا فکر نکنم من براش مهم باشم اون دخترهای که امروز باهاش بودند چه تیپ و قیافه ای داشتند من حتی انگشت کوچک اون هام نمی شدم .

کمی از فکر خودم دلم گرفت ولی اون واقعیت بود .

صدای زنگ اومد : بله

تبسم خانم

سریع چادرم و سرم کردم و در باز کردم از دیدن خشایار خجالت کشیدم سرم و انداختم پایین : سلام

خشایار : مامان گفتم اگه براتون زحمت نیست همین چادر و براشون بدوزید

چادر و تا اومدم ازش بگیرم دستم و محکم گرفت

بهش نگاه کردم : ولم کن

خشایار لبخندی زد : فکر نمی کردم اینقدر خوشگل باشی

دستم و ول کرد چادر و ازش گرفتم : خیلی بیشعوری

خشایار فقط لبخندی زد و رفت ؛ لبخند این بارش با همیشه فرق داشت ، قلبم تند تند می زد رفتم توی کارگاه جلوی آینه ایستادم لپ هام قرمز شده بود از این که خشایار بهم گفته بود خوشگلم خیلی خوشحال بودم .

چادر و دوختم ساعت هفت تموم شد می خواستم برم بهشون بدم ولی هر چی فکر کردم دیدم بهتر نرم نمی خواستم به خشایار رو بدم . برای همین تصمیم گرفتم به خانم مصطفوی زنگ بزنم بگم چادرش و دوختم

صدای مردی اومد نمی خواستم حرف بزنم ولی دیدم زشت

: سلام ببخشی خانم مصطفوی هستند

بگم کی کارشون داره

: تبسم هستم همسایه تون

نه بابا فکر نمی کردم صدای نازی هم داشته باشی

فهمیدم خشایار : گوشی رو بده به مامانت

خشایار : اگه ندم

: خیلی بی ادبی

گوشی رو قطع کردم ، صدای تلفن بلند شد : بله

ببین بی ادب خودتی ، نگو از من خوشت نمیاد که می دونم دروغ

: ببین بچه پررو اصلاً ازت خوشم نمیاد

خشایار خندید : ولی چشم هات چیز دیگه میگه

: چشم هام غلط می کنه چیز دیگه ای بگه

خشایار : وقتی میای اینجا مراقب باش ، دوست ندارم غیر از خودم کسی تو رو بدون چادر ببینه

: غلط های زیادی

خشایار : درست حرف بزن

: نزنم می خواهی چه غلطی بکنی

خشایار : ببین تبسم دارم باهات راه میام

با تمسخر : راه نیا ببینم می خواهی چکار کنی ؟

خشایار : ببین هرزه خانم

: هرزه خودتی نه من ، بیشعور

گوشی رو قطع کردم خیلی بهم برخورد ، مرتیکه عوضی اسم خودش و بالای من می گذاره ، خیلی ازش بدم اومد .

ساعت ده شد از ترنج هیچ خبری نشد فهمیدم دیگه نمیاد برای خودم متکا آوردم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم ، یک دفعه در با شدت باز شد از جام پریدم و از دیدن خشایار جلوی در خیلی ترسیدم

: چرا اومدی اینجا ؟

خشایار اومد طرفم : تا بهت ثابت کنم هرزه ای

: گمشو بیرون کثافت

خشایار : نگو نیستی که باورم نمیشه اون مردی که امروز باهات بود خیلی جاها دیده بودم

: ببین برو بیرون تا جیغ نزدم

خشایار : جیغ بزنی آبروی خودت میره نه من

: برو بیرون از اینجا

خشایار اومد طرفم خیلی ترسیده بودم ، به طرف اتاق دیدم ولی اون موهام توی دستش گرفت : آخ

حسابی دردم اومد من و کشید سمت خودش : فرار نکن

اشک هام می ریخت : تو رو خدا ولم کن

خشایار : چرا باید ولت کنم

: خواهش می کنم جون هر کی که دوست داری

خشایار : هیچ کس و دوست ندارم می فهمی از همه متنفرم

از دهنش بوی خیلی بدی می اومد احساس کردم اصلاً حالت طبیعی نداره

: باشه تو حق داری فقط ولم کن

تو چشم هام نگاه کرد من و توی بغلش گرفت یک دفعه ولم کرد ، شیشه ای که دستش بود و آورد بالا و ازش خورد فهمیدم حسابی مست کرده ، دوباره من و کشید سمت خودش : خشایار بهتر بیای اینجا بشینی تو حالت خوب نیست

خشایار خنده ای کرد : خیلی هم خوبم

ولی تلو تلو می خورد همونجا نشست و کمی دیگه از محتویات داخل شیشه رو خورد براش متکا آوردم و اون دراز کشید و خوابش برد بهش نگاه کردم ، حالا باید باهاش چکار می کردم ، شیشه رو از دستش در آوردم و گذاشتم کنار روش یک پتو انداختم ، دیدم کفش هاش پاش آروم از پاش در آوردم تا راحت بخواب خودمم از ترس اینکه دوباره بیدار رفتم توی کارگاه و در قفل کردم .

خوابم نمی برد برای همین نشستم پشت چرخ به دوختن . ساعت هفت بود که یکی یکی خانم ها می اومدند ، یکی دوبار رفتم بالا و به خشایار سر زدم خواب بود بیدارش نکردم تا یک بار وحشی نشی .

ساعت شش خانم ها یکی یکی می رفتند جرات نداشتم برم بالا و یا زنگ بزنم به خانم مصطفوی می ترسیدم با خودشون فکر بدی بکنند .

ساعت هفت شد دلم و زدم به دریا و رفتم بالا دیدم هنوز خواب ، رفتم توی آشپزخونه تا چیزی درست کردم غذا آماده شد رفتم بیرون و در اتاق و آروم بستم تا صدای تلویزیون بیدارش نکنه .

جلوی تلویزیون نشستم و فیلم نگاه کردم یک دفعه در باز شد از جام بلند شدم خشایار به من نگاهی کرد : من اینجا چکار می کنم ؟

برای یک لحظه خنده ام گرفت می خواستم بگم من دزدیدمت ، ولی فقط بهش نگاه کردم

اومد جلوم ایستاد و با اخم : بهت میگم اینجا چکار می کنم ؟

با آرامش : خودت یادت نیست ؟

همونجا نشست : سرم خیلی درد می کنه

: بایدم درد بکنه دیشب خیلی مست بودی

خشایار بهم نگاه کرد : چطوری اومدم اینجا ؟

: نمی دونم

خشایار : می دونی ساعت چند بود

: ساعت دو بود

رفتم توی آشپزخونه براش یک مسکن با آب آوردم : بیا این و بخور

خشایار : نمی خواهم بهتر برم خونه یک دوش بگیرم

صدای تلفن بلند شد ، گوشی رو برداشتم : بله

سلام تبسم خانم ، مصطفوی هستم

به خشایار نگاه کردم : سلام خانم مصطفوی خوب هستید

خشایار به من نگاهی کرد

خانم مصطفوی : تبسم خانم شرمنده ما رفتیم شهرستان مادرشوهرم فوت کرده

: خدا بیامرزدشون

خانم مصطفوی : چادر و که بهت دادم میگم خشایار بیاد ازت بگیره الان هر چی زنگ می زنم جواب نمیده

: باشه بهشون بگید

خانم مصطفوی : شرمنده شدم دیروز وقتی تو رفتی بهم خبر دادند برای همین زحمتش و انداختم گردن تو

: این چه حرفی

خانم مصطفوی : من دیگه باید برم خداحافظ

: خداحافظ

گوشی رو قطع کردم

خشایار اومد نزدیکم : چکار داشتند ؟

ازش فاصله گرفتم : برای چادر زنگ زدن که بدم به شما

خشایار : بهتر برم خداحافظ

: از کجا می خواهی بری خونه

خشایار : از در

: که همه همسایه ها ببیننت

خشایار : از توی حیاط میرم

: باشه برو

خشایار به سمت در رفت رفتم توی اتاق دیدم شیشه اش اونجاست

: آقا خشایار

خشایار به من نگاهی کرد

شیشه رو به سمتش گرفتم : این و جا گذاشتید لطفاً دفعه دیگه مست کردید خونه من نیاین

خشایار سرش و انداخت پایین و رفت حتی یک عذرخواهی نکرد به خاطر کارهای دیشبش

دیگه ازش هیچ خبری نشد حتی برای گرفتن چادرهم نیومد خود خانم مصطفوی اومد گرفت و اونم از خشایار حرفی نزد . هر دفعه بیرون می رفتم اطراف و نگاه می کردم شاید خشایار و ببینم ولی اون نبود .

حسابی کلافه بودم دلم می خواست بدونم خشایار کجاست

سلام تبسم خانم

: سلام خانم مصطفوی

خانم مصطفوی : خوبی ؟

: ممنون

خانم مصطفوی : راستش اومدم باهات حرف بزنم

: بفرمائید

خانم مصطفوی : اگه بشه تنها

: بفرمائید بریم بالا

رفتیم بالا براش چای ریختم و گذاشتم جلوش : بفرمائید

خانم مصطفوی استکان و برداشت : تبسم خانم ، خواهرم که یادتون

: بله

خانم مصطفوی : راستش از تو خیلی خوشش اومده می خواست اگه اجازه بدی برای پسرش بیاد خواستگاری

سرم و تکون دادم : من قصد ازدواج ندارم

خانم مصطفوی : مگه میشه این ها همه حرف بالاخره یک دختر خوب و خانم مثل تو باید عروس بشه

: خوب الان آمادگیش و ندارم

خانم مصطفوی : حالا چه ایرادی داره بزار بیاد شاید خوشت اومد

: وقتی قصد ازدواج ندارم چرا بگم بیان

هر چی اصرار کرد جواب من منفی بود و اونم با ناراحتی رفت .

تو خودم بودم هنوز به اون شب فکر می کردم که خشایار اومده بود اینجا خدا رو شکر کردم که کار خواستی نکرده بود . فقط بغلم کرده بود نمیدونستم از دستش ناراحتم یا نه

---

صدای زنگ بلند شد در باز کردم خانم مصطفوی و خواهرش بود : سلام بفرمائید تو

خانم مصطفوی : ببخش تبسم خانم مزاحمت شدیم

: خواهش می کنم بفرمائید تو

اومدن داخل می دونستم برای دوباره گفتن حرفشون اومدن و اصلا از این موضوع خوشم نیومد

راضیه خانم : تبسم خانم می خواستم در موردی که خواهرم باهاتون حرف زده حرف بزنم

: من جوابم و دادم

راضیه خانم : می دونم ولی تو هنوز پسر من و ندیدی اون پسر خوبیه

: من نگفتم پسر شما بده گفتم قصد ازدواج ندارم

خانم مصطفوی : تبسم خانم بزارید بیان

: من واقعاً نمی خواهم ازدواج کنم

راضیه خانم : چون پسر من

: نه نه من الان آمادگی ازدواج و ندارم

خانم مصطفوی : دخترم آخ الان موقع اش

صدای زنگ بلند شد در باز کردم از دیدن خشایار شوکه شدم : سلام

خشایار با عصبانیت : مامانم اینجاست ؟

: بله ، بفرمائید تو

خشایار : بهش بگید بیاد پایین کارش دارم

: چشم

رفتم بالا : خانم مصطفوی ، آقا خشایار اومدن دم در کارتون دارند

خانم مصطفوی : یعنی چکار داره ؟

خانم مصطفوی رفت و من پیش راضیه خانم نشستم یک دفعه صدای داد و بیداد خشایار اومد که می گفت بیخود نباید به کسی چیزی بگی

راضیه خانم سریع رفت بیرون منم دنبالش رفتم

خشایار تا ما رو دید : به خاله خانمم که اینجاست

خانم مصطفوی : خشایار

خشایار : بریم خونه

راضیه خانم : ما

خشایار با عصبانیت : بریم خونه

دیگه کسی حرف نزد خودش رفت و خانم مصطفوی و راضیه خانمم دنبالش حسابی از کارش تعجب کردم . در بستم و رفتم توی آشپزخونه پنجره باز بود صدای داد و بیداد خشایار می اومد فقط صداش اونقدر واضح نبود که بفهمم چی داره میگه

سه هفته گذشت از خانم مصطفوی هیچ خبری نشد ، حتی من خشایارم توی کوچه ندیدم . نمی دونم اون شب چی شده بود که دیگه خانم مصطفوی این طرف ها اصلا نیومد .

تبسم خانم یک خانمی با شما کار دارند

از جام بلند شدم و رفتم دم در دیدم راضیه خانم با یک پسر جوون

: سلام

راضیه خانم : سلام تبسم خانم خوبی ؟

: ممنون ، بفرمائید تو

اومدن داخل خونه و نشستند ، پسر زل زده بود به من ، خیلی معذب بودم براشون چای آوردم

راضیه خانم : می خواستم با خواهر بیام ولی از دیروز رفت شهرستان چهلم مادرشوهرش بود

: امرتون بفرمائید

راضیه خانم : برای امر خیر مزاحمت شدیم

: راضیه خانم من جوابم و به شما داده بودم

راضیه خانم : آره ولی من دوست دارم تو عروسم بشی این پسرم صادق

صادق یک لبخندی زد ، اصلا ازش خوشم نیومد

راضیه خانم : خوب بهتر بریم سر اصل مطلب

: راضیه خانم بهتر دیگه در این مورد دیگه حرف نزنیم چون من گفتم قصد ازدواج ندارم پس چیزی برای حرف زدن نمی مونه

راضیه خانم : تبسم خانم تو یک بار با صادق من حرف بزن

: نه من جوابم و واضح به شما گفتم

راضیه خانم : یکبارش که ایراد نداره

بلند شد و خودش رفت بیرون صادق با یک حالتی به من نگاهی کرد از جام بلند شدم : خوب حرفی برای زدن ندارم پس خدانگهدار

صادق از جاش تکون نخورد : ولی من کلی حرف دارم که بزنم

: ولی من اصلا تمایلی به شنیدن ندارم

صادق : مامانم گفت خیلی ناز میاری

اخم هام و توی هم کردم : بهتر تشریف ببرید خدانگهدار

 

 

 


موضوعات مرتبط: رمان تبسم (باران)
[ جمعه 8 دی1391 ] [ 22:36 ] [ باران ]


ساعت بند چرم الیزابت


قيمت فقـط : 20000 تـومان

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه زندگي را
جز براي او و جز با او نمي خواهي !
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما Online User align="center">بیا2حالشوببر(خنده و سرگرمی)