X
تبلیغات
رمــــــان زیبــا
قالب وبلاگ

رمــــــان زیبــا
 
لینک دوستان
چت باکس



چراغ خواب لاک پشت *تخفیف ویژه*

http://upcity.ir/images2/77759216326613356445.jpg

قيمت فقـط : 43.000 تـومان

متوجه ی هیچ چیز وهیچ کس نبودم فقط صدایی آسمانی شعری آسمانی را می خواند.تمام تارهای روحم مرتعش شده بود.زیر وبم صدایی دلنشین وگرم درونم را ملتهب میک رد.بعد از پایان شعر همچنان به آن لبها خیره بودم دبم می خواست دوباره تکان بخورند وآن نوای بهشتی را زمزمه کنند.از همان جا بود که من به اشعار مولانا علاقمند شدم.
همه دست زدند.رضا دستی به شانه ی آرمان زد وگفت:
ـ این شعر مولانا ما رو به خلسه ی نابی برد!
مینا با شور وهیجان نگاهی به آرمان انداخت وپرسید:
ـ شما به شعر علاقه دارین؟!

پونه با آرنج به   من زد وگفت:
ـ دیدی گفتم حسم به من دروغ نمی گه!
آرمان با لبخندی موقر به مینا نگاه کرد وجواب داد:
ـ ما ایرانی ها با شعر خو گرفتیم بزرگ شدیم شعر در فرهنگ وادبیات ایرانی نقش پررنگی داره والحق که امانت دار خوبی برای تفکرات بزرگان وعرفای ما بوده طوری که حتی با گذشت قرن ها هم احساست اونها رو درک می کنیم وهم عقایدشون رو که خیلی هم گرانبهاست.شاعرهایی مثل مولانا،صائب وفرخی یزدی نه تنها شاعر بلکه عرفای بزرگی بودن که جور فلسفه رو هم کشیدن.(پس حافظ وسعدی چی؟)
مینا در حالی که سرش را تکان می داد در تایید حرف آرمان گفت:
ـ واقعا شعر حرف دله وبرای همین هم بر دل می شینه.ما از بچگی عادت داشتیم شبهای جمعه که همه ی فامیل دور هم جمع می شدن مشاعره کنیم.
لبخندی گوشه لبهای آرمان نشست:
ـ باید در یه فرصت مناسب یه مشاعره ی حسابی راه بیندازیم البته اگه تعدادمون بیشتر باشه بهتره.
ماهک شاد وبی خیال گفت:
ـ قراره چند نفر دیگه هم به ما اضافه بشن!
آرمان با تعجب پرسید:
ـ اِ...از بچه های کلاسن؟!
ماهک با اشاره به رویا ومن گفت:
ـ نه یکی شوهر رویا خانومه که باید از دفعه ی بعد با ما بیاد یکی هم نامزد یاسمنه!
آرمان فورا سرش را چرخاند وبا تعجب از من پرسید:
ـ شما نامزد دارین؟!
چشم غره ای به ماهک رفتم وبعد به آرمان نگاه کردم.با من من گفتم:
ـ بله.
ند ثانیه بدون پلک زدن نگاهم کرد وبعد با لبخندی خشک گفت:
ـ به سلامتی مبارکه...!
اشکان یکی از پسرهای شوخ کلاس خنده ی بلندی کرد وگفت:
ـ خانوم مهرپور پس شیرینی فراموش نشه فقط هم تر قبوله.
بابک با خنده گفت:
ـ داره کم کم به تعدادمون اضافه می شه.همه دعا کنین بلکه من هم به زودی با خانوم بچه ها بیام کوه.
صدای شلیک خنده در دل کوه پیچید.نگاهی به رویا انداختم وگفتم:
ـ هزار ماشاءا... اصلا بهتون نمی خوره ازدواج کرده باشین.من فکر می کردم دبیرستانی هستین.
رویا لبخند بانمکی زد وبا لحن مهربانی گفت:
ـ من سال سه آمارم...
اشکان پرید وسط حرف رویا وگفت:
ـ خدا به دادمون برسه رویا خانوم آمار همه مون رو می گیرن!
دوباره به رویا نگاه کردم وپرسیدم:
ـ چند وقته ازدواج کردین؟
همان طور که نگاهم می کرد پاسخ داد:
ـ پارسال ازدواج کردم.شوهرم مدیریت خونده وکارمنده...اصلا اهل کوه وکوهنوردی نیست.می گه من که مجبورم هر روز صبح زود بیدار بشم دلم می خواد روز جمعه روبا خیال راحت تا ظهر بخوابم.
بابک با خنده گفت:
ـ شانس آوردین ها.اکثر آقایون اجازه نمی دن خانم هاشون تنها تو این جور برنامه ها شرکت کنن.
سیترا چینی به پیشانی اش انداخت وبا لحن تندی به بابک گفت:
ـ بس که آقایون از خود راضی ان!بعضی هاشون فکر می کنن هنوز تو عهد دایناسور زندگی می کنن وبا تعصب های بیجاشون آدم رو از هر چی مرده بیزار می کنن!
آرمان بل لبخند مسالمت آمیزی گفت:
ـ اگه عشق باشه تمام مشکلات حله!
رضا درحالی که جعبه ی شیرینی رابه همه تعارف می کرد گفت:
ـ البته در مقوله ی ازدواج هر دو طرف هم زن وهم شوهر باید بدونن که ازدواج با اسارت فرق داره!
آرمان در روند بحث با منطق واستدلال گفت:
ـ ما نباید از ازدواج قفس بسازیم هر زوجی به تنهایی یه انسان مستقله با تفکر واراده ی جدا که باید آزادنه فکر کنه وتصمیم بگیره وطبق سلیقه ی خودش برای اوقات فراغتش برنامه ریزی کنه.عشق باله برای پرواز توی قفس نمی شه پرواز کرد وبه اوج رسید.
اشکان با حرکتی نمایشی مشتش را جلوی دهانش گرفت وبه تقلید از گزارش گران تلویزیون گفت:
ـ بینندگان عزیز سمینار عشق وازدواج در فضای باز از شبکه ی جهانی در حال پخشه!
بابک با مشت به شانه ی اشکان کوبید وگفت:
ـ خروس بی محل بحث جالبی بود.صحبت از عشق وازدواج وشمع وگل وپروانه بودها.
بعد با نگاهی به آرمان گفت:
ـ به نظر من عشق قدرت عجیبی داره حتی از نیروی جاذبه ی زمین هم قوی تره تا عاشق نشین درک نمی کنیم!
اشکان درحالی که با چشم وابرو ایما واشاره می کرد با پوزخند گفت:
ـ از ظواهر امر پیداست!
بابک هم با خنده گفت:
ـ این ترم دکتر شایان بلایی سرما آورده که حتی عشق رو هم از دید فیزیکی تعریف می کنیم!
باز صدای خنده بلند شد.اشکان با تمسخر گفت:
ـ صحبت عشق شد وقلبم مثل آونگ زد!ای عشق قانونت را اثبات می کنم با یک دل ویک لبخند ویک نگاه در وسط که رو کم کنی قانون نیوتونه!
مانی وبابک دلشان را گرفته بودند ومی خندیدند.بابک نگاهی به اشکان انداخت وگفت:
ـ جون مادرت بسه فکم درد گرفت.
رضا با خنده گفت:
ـ کم کم داریم تلفات هم می دیدن ها!
رویا به سکوی سنگی تکیه داد دستهایش را روی سینه قلاب کرد وروبه آرمان گفت:
ـ نظر شما در مورد عشق چیه؟
آرمان با نگاهی محجوب به رویا گفت:
ـ بعضی ها فکر می کنن عشق جرقه ی احساسه اما به نظر من عشق یه نیازه که با انسان زاده می شه وهمیشه در وجودشه ولی طی مراحلی ویا در زمان به خصوصی فعال می شه وما رو هدایت می کنه.
سیترا چهره در هم کشید:
ـ این ها همه در حد حرفه.به نظر من عشق واقعی وجود خارجی نداره وفقط لابه لای صفحات کتاب دیده می شه.این چیزی که من بین بعضی از جوون ها می بینم یه جور احساسات بچه گانه اس که متاسفانه با سادیسم تملک قاطی شده.یه جور صحبتهای کلیشه ای!هر کدوم از طرفین خودشون رو الکی لوس می کنن که جون من فلان کار رو بکن یا نکن که فقط آزادی واراده رو از طرف مقابل می گیره.
رضا با چند قدم کنار رویا ایستاد وبا نگاهی به سیترا گفت:
ـ من مخالفم!اولا عشق وجود داره ولی ما گاهی عشق روبا جنونی گذرا اشتباه می گیریم در ثانی عشق اونقدر وسیعه که با واژه بیان نمی شه.عشق ساده ست.عشق جدا از ما نیست.عشق واقعی وزنده ست.عشق همین لحظه های شاد وشیرین زندگیه.
آرمان با لبخند گفت:
ـ عشق نیازه وعاشقی برآوردن نیاز.انسان همیشه تشنه ی عشق ومحبته وهیچ وقت سیراب نمی شه.عشقی که از روی آگاهی وبصیرت باشه یه معجزه ست.هیچ انسانی بی عشق به معراج نمی ره.
جمله ی آخر آرمان مثل پژواک در گوشم تکرار شد.نگاه تحسین آمیزی به او انداختم واو با نیم نگاهی به من لبخند مهربانی زد.اشکان با خنده گفت:
ـ به نظر من عشق علاقه شدید قلبیه.
همه خندیدند.بابک همان طور که می خندید گفت:
ـ دست راست تمام عشاق زیر سر من!
باز بچه ها خندیدند.مانی گفت:
ـ مثل اینکه آفتاب خیلی تنده مدارهای مغز همه مون پاک قاطی کرده!
پسرها غر می زدند که وقت ناهار است وماهک پیشنهاد داد که ناهار را همان جا بخوریم.پونه لپم رو کشید وبا صدایی اهسته طوری که فقط من شنیدم گفت:
ـ اگه توی ذوقم نزنی می خوام بگم که آرمان وقتی فهمید تو نامزد داری شوکه شد.انگار جریان 220 ولت برق ازش عبور کرد وعین برق گرفته ها برای چند لحظه خشکش زد.
بعد با کمی مکث افزود:
ـ فکر کنم آرمان از تو خوشش می آدها!
یکباره از کوره در رفتم وبا صدایی نسبتا بلند گفتم:
ـ خیلی جدی می گم می شه با من از این شوخی ها نکنی؟
پونه از لحن تحکم آمیز من جا خورد ودوستانه گفت:
ـ لگه ناراحت شدی ببخشید.باشه دیگه چیزی نمی گم.

در تمام طول مسیر فکر می کردم به عشق به ازدواج به اینکه من چه تعریفی از عشق دارم.چه قدر دلم می خواست مثا آرمان ورضا در مورد مسائل گوناگون آگاهی داشته وصاحب نظر باشم.با خودم فکر می کردم باید باورها ونگرش هایم را عوض کنم.احساس می کردم زمان یادگیری ام فرا رسیده.شب تا دیروقت فکر می کردم وبالاخره عزمم را جزم کردم تا با یک تغییر اساسی زندگی جدیدی را طراحی کنم.دلم می خواست نکته سنج،نواندیش وژرف نگر باشم.وروز بعد اولین قدم را به سوی دنیای جدید وتازه ام برداشتم بعد از کلاس به خیابان انقلاب رفتم وتعدادی کتاب در موضوعات مختلف وحتی چند جلد کتاب شعر خریدم وبلافاصله بعد از رسیدن به خانه با شور وهیجان مشغول مطالعه شدم.این مطالعات شبانه وبینهایت لذت بخش خواب را از چشمانم می ربود.شوقم لحظه به لحظه بیشتر می شد وانگار پنجره های روشنی رو به ذهنم گشوده می شد.
برنامه های هفتگی کوهنودی مرا با نظرات وتفکرات بچه ها بیشتر آشنا می کرد وهمیشه هنگام پایین آمدن از کوه سرشار از نشاط وهیجان بودم وچرخش انرژی را در روح وجسمم احساس می کرد.فیلم های جدیدی که می دیدم وکتابها وشعرهایی که می خواندم همه وهمه ابزارهای تغییر وتحول در زندگی من بودند.من در طلوع آگاهی هایم به درک جدیدی از زندگی رسیدم ولذت این ادراک زیر پوستم مثل نبض می زد.یک ماه از سفر پژمان به دوبی گذشته بود واو هنوز برای امدنش امروز وفردا می کرد.هربار که به من زنگ می زد از او می خواستم که زودتر برگردد واز دلتنگیهایم برایش می گفتم اما او با مهربانی توضیح می داد که هنوز مقداری از جنس هایش از گمرک ترخیص نشده حسابهای شرکت هم حسابی به هم ریخته وممکن است اقامتش طولانی تر شود.گاهی به خودم می گفتم حتما دلش برای من تنگ شده ولی نمی تواند کارهایش را ناتمام رها کند وبه ایران برگردد.ولی نمی دانم چرا دلم شور میزد.ذهن هوشیارم به من می گفت:«بی خود در انتظار او نشسته ای.اگر او واقعا عاشق تو بود این دوری طولانی مدت را تحمل نمی کرد برای عاشق دوری سخت وعذاب آور است.»
به هر حال روزهای من در انتظار برگشتن او سپری می شد.در ماه بود وهوا سرد وبارانی.به خانه که رسیدم مادرم در حال جمع کردن روکش مبلها وتروتمیز کردن خانه بود.حدس می زدم که باز مهمان داریم.خدایا الان چه وقت مهمان آمدن بود؟می خواستم کتابی را که تازه شروع به خواندنش کرده بودم تمام کنم.بی حوصله روی مبل لم دادم وبه مادرم گفتم:
ـ حالا این مهمون های ناخونده کی هسن؟حتما خاله اینها!
بعد از چند لحظه سکوت با لبخند معنی داری نگاهم کرد وگفت:
ـ نه خیر خانوم خانوم ها یه مسافر تازه از سفر برگشته که خیلی هم عجله داره دخترم رو زودتر ببینه!
در ذهنم سریع نام پژمان حک شد وجغ بلندی از خواشحالی کشیدم.مثل فنر از روی مبل پریدم ومادرم را در آغوش گرفتم وصورتش را بوسه باران کردم.بعد ناباورانه نگاهش کردم وپرسیدم:
ـ پژمان برگشته؟!
حیرت زده از رفتار عجیب وغریبم نگاهم کرد وبعد در حالی که از حرکات من خنده اش گرفته بود گفت:
ـ بله خانوم!
دلم ریخت.دستم را روی قلبم گذاشتم خدا می داند که چقدر خوشحال شدم.سر از پا نمی شناختم.چنان ذوق زده وهول شده بودم که حال خود را نمی فهمیدم.مادر با نگاه پر از مهر ومحبتی گفت:
ـ با این ریخت وقیافه می خوای بیای جلوی مهمون ها؟!
فورا پرسیدم:
ـ سیمین خانوم هم میان؟
لبخندی روی لبهایش نقش بست وبا مهربانی گفت:
ـ آره یه ساعت پیش سیمین خانوم زنگ زد وگفت با پژمان میان یه سر تو رو ببینن.
قلبم داشت آهنگی موزون می نواخت.با عجله به اتاقم رفتم ومقنعه ومانتوام را روی تخت اندخاتم.لباس گلبهی جدیدم را از کمد بیرون آوردم وپوشیدم.
صدای در برایم پیک شادی بود.سراسیمه به طرف راهرو دویدم.پژمان با دسته گل زیبایی وارد شد ونگاه سبزش بر من بارید.مدتی چشم در چشم خیره به هم نگاه کردیم.می خواستم او رابه خاطر دیرآمدنش مواخذه کنم ولی با خودم گفتم:«حالا که او همان طور عاشق در کنار من است چرا باید وقت رابه شکوه وشکایت بگذارنم؟»
سیمین خانوم مرا بوسید وروی کاناپه کنار مادرم نشست وبا لبخند مهربانی به من گفت:
ـ چقدر دلم برای دختر گلمون تنگ شده بود از بس که خوب ودوست داشتنیه.
در حالی که با انگشت هایم بازی می کردم نگاهش کردم وبا صدایی که به زحمت شنیده می شد گفتم:
ـ ممنون.
سیمین خانوم با نگاه خیره ای به من در حالی که انگشت خم شده اش را به میز چوبی کنارش می زد گفت:
ـ ماشاءا... بزنم به تخته روز به روز خوشگل تر هم می شه!
پژمان با ولع نگاهم کرد ولبخند زد.گونه هایم از خجالت گر گرفت.سرم را پایین انداختم ودر حالی که قلبم از این تعریف وتمجیدها مالامال از شادی بود گفتم:
ـ شما لطف دارین.
مادرم گفت:
ـ خب پژمان خان سفر خوش گذشت؟رفتید وحسابی موندگار شدین!
پژمان با چهره ای خندان گفت:
ـ خوش که نه سفر کاری بود.اون قدر خسته شدم که حد نداره.اگه یه ماه استراحت کنم بازم کمه.
سیمین خانم نایلکس بزرگی را که همراهش بود به طرف من گرفت وبا لبخند گفت:
ـ یاسمن جون اینها سوغاتی های آقا پژمانه امیدوارم که خوشت بیاد.
نیم خیز شدم ودر حال گرفتن نایلکس گفتم:
ـ دست شما دردک نکنه.
بعد نگای به پژمان انداختم وگفتم:
ـ راضی به زحمت نبودم.
با لبخندی جذاب پاسخ داد:
ـ قابل شما رو نداره!
پزمان بسته ی کادویی را روی میز گذاشت وبه مادرم گفت:
ـ خانم مهرپور ناقابله.
مادرم با نگاهی مهربان گفت:
ـ پسرم حسابی ما رو خجالت دادی ها!
سیمین خانم کیفش را باز کرد ودو ژورنال لوله شده را از آن بیرون آورد وبه طرف من گرفت:
ـ یاسمن جون نگاه به این ژورنال ها بنداز تا هر کدوم از این لباسها رو که پسند کردی برای عقدت سفارش بدیم.پژمان این ژورنالها را از بهترین فروشگاه های دوبی گرفته.
وبا خنده ادامه داد:
ـ زمان زیادی به تاریخ عقد نمونده ها!
بعد رو به پژمان کرد وگفت:
ـ لباسی رو که خوشت اومده به یاسمن جون نشون بده.
پژمان به طرف من آمد وروی مبل کنارم نشست.مادرم وسیمین خانم مشغول صحبت شدند.پژمان با نگاهی شیطنت آمیز به من گفت:
ـ خوشگل خانوم!نگفتی دلت برای ما تنگ شده بود یا نه؟
با اخمی ساختگی نگاهش کردم وگفتم:
ـ فکر کردی می تونی منو با این سوغاتی ها گول بزنی تا باهات آشتی کنم؟کور خوندی من باهات قهرم!
بعد چشمهایم را روی هم گذاشتم وسرم را برگرداندم.
با صدایی گرم وگیرا گفت:
ـ اخم نکن دیگه اگه بدونی چه قدر دلم هوات رو کرده بود.
نگاهش کردم قلبم فرو ریخت.با شیطنت خاصی گفت:
ـ به دقیقه چشمات رو ببند.یه سورپرایز برات دارم.تا ده بشمار وبعد چشمهای خوشگلت رو باز کن.
هنوز شمارش بی صدایم تمام نشده بود که با مهربانی گفت:
ـ حالا چشمات رو باز کن.
پلکهایم را آهسته گشودم.نگاهم روی دستهایش سر خورد.بسیته ی کوچکی رابه طرفم گرفت وگفت:
ـ این مال عروسکه منه!
با نگاهی قدرشناسانه گفتم:
ـ ممنون اما تو که به حد کافی برام سوغاتی آوردی.

نگاهش روی صورتم چرخید:
ـ این با بقیه فرق داره!بازش کن.
با اشاره ی او جعبه کوچک را باز کردم ودر کمال ناباوری وتعجب انگشتر زیبایی را دیدم که نگین های برلیانش به طرز خیره کننده ای برق می زد.با صدای بلند گفتم:
ـ وای چه قشنگه!
همان طور خیره نگاهم می کرد معلوم بود که از خوشحالی من لذت می برد.
ـ این رو فعلا دستت کن برای عقد یه حلقه برات می خرم که بی نظیر باشه.
انگشتر را در انگشتم فرو کردم وبعد دستم را صاف گرفتم وبه آن نگاه کردم.پژمان با نگاهی رضایتمندانه به دستم گفت:
ـ آدم حیرون می مونه این زیبایی به خاطر انگشتره یا دستهای به این ظرافت!
سیمین خانوم برای جمعه شب ما را به صرف شام به منزلشان دعوت کرد وعلی رغم تعارف های مادرم خیلی زود خداحافظی کردن ورفتند.تمام سوغاتی های پژمان را روی تختم ریختم ومثل بچه ای در میان اسباب بازی هایش تک تک آنها را با اشتیاق وارسی کردم.در میان هدایایش یک دست سوئیشرت وشلوار صورتی بیشتر از بقیه نظرم را به خود جلب کرد.احساس می کردم پژمان عاشقترین مرد روی زمین است واز این حس غرق در شادی بودم.روز بعد چهارشنبه بود وساعت سه تعطیل شدیم.به پیشنهاد ماهک تصمیم گرفتیم به مرکز خرید ونک برویم.شاد وخوشحال تاکسی گرفتیم وبعد از یک ساعت به میدان ونک رسیدیم.آخ که چ روزهایی بود چه خاطرات بی تکرار وزیبایی!هنوز هم شادی وهیجان آن روزها را احساس می کنم.همراه لرزشی خفیف ورخوتی دلچسب.ماهک مقابل هر مزون لباس عروس که سر راهمان بود می ایستاد وبا شیطنت وشوق یک بچه می خواست همه ی لباس ها را پرو کند.مغازه ی جالبی که اجناس تزئینی ودکوری زیبایی داشت نظر مرا به خود جلب کرد.دست ماهک را کشیدم وگفتم:
ـ یه دقیقه صبر کن.
نگاهم روی جعبه ی زیبایی که فندک وجاسوئیچی نقره ای رنگی داخل آن بود ثابت ماند وتصمیم گرفتم آن را بخرم.می خواستم برای اولین بار به پژمان هدیه بدهم.چه ذوق وشوقی داشتم.چهره ی او را هنگام دریافت هدیه ام مجسم کردم ولبخند جذابی که مطمئنا صورتش را می پوشاند.
پول های داخل کیفم را شمردم.به اندازه ی خرید آن جعبه پول همراهم بود.نف راحتی کشیدم ولبخند زدم.می خواستم وارد مغازه بشوم که ماهک دستم را کشید وگفت:
ـ یاسمن خانوم چیزی که چشماتون رو گرفته اصلا برای هدیه دادن مناسب نیست.بدآموزی داره!
پونه که پشت سرما ایستاده بود با خنده به ماهک گفت:
ـ کار از این حرفها گذشته!نامزد خوش تیپ یاسی دودکشه!
ماهک سرش را به عقب چرخاند وبا نگاهی کنجکاو به پونه پرسید:
ـ باز کارآگاه بازی های تو شروع شد!از کجا می دونی؟
پونه بی حوصله گفت:
ـ به جون خودم راست می گم.تو چند تا عکسی که من از یاسی وپژمان دیدم پاکت سیگار توی جیب پیراهن پژمان پیدا بود.
ماهک سری تکان داد وبا حیرت گفت:
ـ تو دیگه کی هستی؟!
بعد با خنده روبه من گفت:
ـ فعلا این جعبه رو بخر تایه برنامه بریزیم ویه جوری آقا پژمان رو ترک بدیم.
همه خندیدم.به داخل مغازه رفتیم.بوی عطر بخصوصی در فضا پیچیده بود.جادوگری که سوار جاروئی بود از سفق آویزان شده وبا خنده های ترسناکی بالا وپایین می رفت.
پونه با خنده گفت:
ـ بچه ها این جادوگره منو یاد اشکان می اندازه!خنده هاش به اون شباهت داره.
مینا با اخم واعتراض به پونه گفت:
ـ خجالت بکش تو مدام یا باید مسخره کنی یا فضولی؟!
پونه با پوزخند گفت:
ـ خوبه که گفتم اشکان اگه گفته بودم آرمان که حتما تا حالا جوجه کبابم کرده بودی!
مینا با همان اخم گفت:
ـ تو چی رومی خوای ثابت کنی؟
پونه شکلکی در اورد وبا شیطنت گفت:
ـ این که گلوی تو پیش آرمان گیر کرده وبدجوری گلو درد گرفتی!
مینا با لحن تندی گفت:
ـ بی خودی مارک نزن.من فقط به همکلاسی هام احترام می ذارم!
پونه با تمسخر گفت:
ـ وحتما به آرمان هم بیشتر از همه!
سرم رابه عقب چرخاندم وبا عصبانیت گفتم:
ـ بسه دیگه.امروز هم که سیترا نیست شما دوتا به هم می پرین.
جعبه را خریدم واز فروشنده خواستم تا آن را برایم کادو کند.از مغازه که خارج شدیم ناگهان فکری مثل جرقه به مغزم خطور کرد.تا شرکت پژمان راهی نبود.تصمیم گرفتم به آنجا بروم وضمن دیدنش هدیه اش را هم بدهم.حتما از دیدار غیرمنتظره ی من خوشحال می شد.وقتی با بچه ها خداحافظی می کردم پونه با کنایه وخنده گفت:
ـ خوبه دیگه رفیق نیمه راه به تو می گن!
هیجان بی سابقه ای داشتم.قلبم از شادی تندتند می تپید.با عجله از پاساژ بیرون رفتم.کارت شرکت را از کوله ام بیرون اوردم وبه دقت ادرس را خواندم.طولی نکشید که آن جا را پیدا کردم.با خوشحالی وهیجان پله ها را دوتا یکی بالا رفتم ووارد شرکت شدم.در انتهای سالنی پهن وبزرگ خانم عسگری منشی شرکت که بارها تلفنی با او صحبت کرده بودم نشسته بود.جلو رفتم وخودم را معرفی کردم.از جایش برخاست وبالبخند مرا دعوت به نشستن کرد.همان طور که نفس نفس مس زدم از او خواستم که پژمان را از امدن من مطلع کند ولی او با همان لبخند مهربان توضیح داد که پژمان چند دقیقه پیش شرکت را ترک کرده واگر زودتر خودم رابه پارکینگ برسانم ممکن است او را پیدا کنم.با عجله خداحافظب کردم واز پله ها پایین پریدم.به سمت پارکینگ می دویدم وخدا خدا می کردم که پژمان هنوز نرفته باشد...ولی او آنجا نبود.تمام اشتیاقم یک باره ازبین رفت.قدم زنان به راه افتادم وحوالی میدان ونک تاکسی گرفتم.خانمی که دختر بچه ای در بغلش بود جابه جا شد ومن کنارش نشستم.راننده به راه افتاد.قبل از میدان به ترافیک سنگینی برخوردیم مثل همیشه راننده تاکسی که به نظر می رسید زیادی عجول وعصبی است با مهارت خاصی فرمان اتومیبل را چرخاند ووارد لاین سمت چپ که ترافیک کمتری داشت شد.چشمم به ماشین جلویی افتاد.خدابا چقدر برایم آشنا بود.نگاهی به شماره ی ماشین انداختم باورم نمی شد ماشین پژمان بود.قلبم به شدت می زد.تصمیم گرفتم از تاکسی بیرون بپرم وخودم را به او برسانم.نگاهی به مست راننده انداختم خود پژمان بود اما انگار باکسی صحبت می کرد.نگاهم چرخید خانمی روی صندلی جلو نشسته بود.حدس زدم یکی از دختر عمه های پژمان باشد با این حال قلبم به درد آمد.برای لحظه ای کوتاه این فکر از ذهنم گذشت که از تاکسی پیاده شوم واو را در آن حال غافلگیر کنم اما فورا پشیمان شدم.نباید احساسی عمل می کردم وواکنش تندی از خودم نشان می دادم.نمی خواستم جلوی آن دختر خودم را خرد کنم.آرنجم را به دستگیره ی در تکیه دادم وچند ضربه به پیشانی ام زدم.در دل خدا خدا می کردم تا هر طور شده چهره ی آن دختر را ببینم.چند دقیقه بعد راننده که جسابی کلافه بود با حالتی عصبی دوباره لاین خود را عوض کرد.انگار نیرویی مافوق الطبیعه ما را درست روبه روی ماشین پژمان قرار داد.حالا نیمرخ دختری را که کنار پژمان نشسته بود می دیدم.گوشه ای از ذهنم زنگی آشنا به صدا درامد.چقدر چهره ی آن دختر برایم آشنا بود.

شاید او را در شب عروسی نیلوفر دیده بودم.داشتم خودم را قانع می کردم که حتما یکی از فامیل های پژمان است که اتفاقا در خیابان او را دیده وسوارش کرده که ناگهان متوجه ی نگاههای معنی داری بین آن دو شدم!آتش خشم قلبم را سوزاند.بغض راه گلویم را بست ویک لحظه احساس کردم در حال خفه شدن هستم.دندانهایم را بر روی لب پایینم آن قدر فشار دادم که طعم خون را زیر زبانم احساس کردم.برای مدتی بدون پلک زدن به پژمان خیره ماندم.باورم نمی شد مردی که قرار بود به زودی همسر من بشود خوشحال وخندادن با دختر دیگری صحبت می کرد در چشمهایش برق اشتیاقی می درخشید که من آن رابه خوبی می شناختم وفکر می کردم فقط به من تعلق دارد.ناگهان خشکم زد.پژمان دست دخترک را گرفت وبعد از چند بار تکان دادن نیشگونی از گونه او گرفت.احساس کردم خون در رگهایم منجمد شده بی صدا نگاه می کردم اما از درون فریاد می زدم.قلبم از احساس تلخ حسادت وشکست مچاله شد.خدایا من قلبم را احساسم رابه چه کسی سپرده بودم؟علی رغم کشمکش های درونی ام برای رد اتهاماتی که علیه پژمان به مغزم هجوم می آورد حرکات پژمان وناز واداهای آن دختر هیچ شکی برایم باقی نمی گذاشت که میان آنها رابطه ای احساسی وجود دارد.حقیقت جلوی چشمهایم بود حتی اگر ذهنم با لجبازی نمی خواست آن را بپذیرد.
به میدان که رسیدیم پژمان به سمت چپ پیچید وبا سرعت دور شد.همان وقت آن دختر راشناختم اسم او آناهیتا بود ودر دبیرستان ما درس می خواند.زمانی که من تازه وارد دبیرستان شده بودم او سال چهارم بود.از آن جهت اسم او وچهره اش رابه خاطر داشتم که او دختردایی یکی از دوستانم به نام سارا بود وما گاهی تفریح ها رابا هم می گذراندیم.
حالم بدتر از آن بود که فکر می کردم.از تاکسی که پیاده شدم چند دقیقه دستم رابه درختی گرفتم وایستادم.انگار خواب بودم.نه تازه بیدار شده بودم ولی هنوز گیج وخواب الود بودم.قلبم هنوز می لرزید.ذهنم آنقدر چرخید تا از فعالیت باز ایستاد.دلم می خواست همان جا بنشینم وبه حال وروز خودم گریه کنم اما از شدت خشم وعصبانیت اشکی هم نداشتم که بریزم.دست وپایم بی حس شده بود وبه زور خودم را تا خانه کشاندم.تکلیف خودم را نمی دانستم.
به محض رسیدن به خانه یکراست به اتاقم رفتم وروی تخت افتادم.مادرم با نگرانی وارد اتاق شد روی لبه تختم نشست وموهایم را از روی پیشانی ام کنار زد.بغضم ترکید وزدم زیر گریه.مادرم آرام نوازشم می کرد بدون آنکه با سوالهایش عذابم بدهد.چشمهای نمناکش نگران بود ولی حس همدردی عمیقش کمی ارامم می کرد.در میان گریه گفتم که پژمان کسی نبوده که فکر می کردم گفتم که حدس می زنم پسر دمدمی مزاج وهوسبازی باشد.گفتم که شاید بخواهم قول وقرارهایم رابا او به هم بزنم وهمه چیز را تمام کنم.مادرم با صبوری خاصی تمام حرفهایم را شنید وباز هم چیزی نگفت.اشکهایش که پی در پی روی گونه هایش سرمی خورد داشت دیوانه ام می کرد.تا صبح نخوابیدم.چقدر هم طولانی بود آن شب!بالاخره تصمیم گرفتم اگر چه با تاخیر ولی پژمان را بشناسم.نمیخ واستم زندگی ام را با شک وتردید شروع کنم.اولین حدسم این بود که شاید آناهیتا با پژمان فامیل باشد.گرچه در مقصر بودن پژمان تغییری حاصل نمی شد اما نمی خواستم تصمیم عجولانه ای بگیرم.دلم می خواست اگر هم رابطه ام را با پژمان به هم زدم جای هیچ گونه پشیمانی باقی نگذارم.یک بار شتابزده تصمیم گرفته بودم وحالا وقت آن بود که آگاهانه ومنطقی با مشکلم برخورد کنم.تمام تقویم ها ودفترچه تلفن هایم را زیر ورو کردم وبالاخره شماره ی سارا را یافتم.
صبح زود هنوز ساعت 8 نشده بود که با منزلشان تماس گرفتم.خودش تلفن را جواب داد.از او خواستم که یک قرار ملاقات فوری با من بگذارد توضیح دادم که کار مهمی با او دارم.قرار شد ساعت چهار بعد از ظهر در پارکی نزدیک خانه شان یکدیگر را ببینیم.تا بعدازظهر از اتاقم بیرون نیامدم هرچه مادرم اصرار کرد که کمی غذا بخورم نتوانستم.حالت تهوع داشتم وسرم گیج می رفت.مادرم نگران بود ومی خواست همراهم بیاید برای این که خیالش را راحت کنم به پونه زنگ زدم واز او خواستم به خانه ی ما بیاید تا با هم به پارک برویم.به مادرم گفتم به این هواخوری واقعا احتیاج دارم ودر ضمن می خواهم یکی از دوستان قدیمی ام را ببینم.حواسم پرت بود ذهنم درست کار نمی کرد.مدام فکر وخیال می کردم.از خودم می پرسیدم:«آیا پژمان آناهیتا را دوست دارد؟آیا در تمام مدتی که در گوش من حرفهای عاشقانه می خواند با او ارتباط داشت؟..» ودهها سوال دیگر که مثل سیل در مغزم جاری می شد.پونه خیلی زود امد.چه آرامشی داشت صحبت کردن با او.حرفهایی را که به هیچ کس نمی توانستم بگویم حدس وگمان هایم وشک وتردیدهایم را گفتم وچه قدر سبک شدم.پونه به من اطمینان خاطر داد که هر طور شده ته وتوی قضیه را بیرون می اورد وحتی اگر لازم باشد با آناهیتا صحبت می کند.
به پارک که رسیدیم سارا منتظرمان بود.با هم سلام واحوالپرسی گرمی کردیم وفورا روی نیمکت سرد ونمداری نشستیم.سارا کنکور قبول نشده بود وتصمیم جدی داشت که امسال رتبه ی دلخواهش رابه دست بیاورد.صحبتهایمان بیشتر در مورد درس وکنکور بود تا این که پونه با زیرکی خاصی از سارا پرسید:
ـ یه دختر دایی بامزه داشتی اون چه کار می کنه؟دانشگاه رفت؟
سارا با خنده گفت:
ـ آناهیتا رو می گی؟اون اصلا تو فاز درس ودانشگاه نیست.داره میره آمریکا...
با تعجب به سارا نگاه کردم وگفتم:
ـ نکنه ازدواج کرده!
سارا بی حوصله گفت:
ـ نه بابا.
پونه با تردید گفت:
ـ اما من چند وقت پیش اون روبا یه پسر تو خیابون دیدم...
سارا با بیخ یالی گفت:
ـ آناهیتای ما یه کم غربی فکر می کنه!
پونه با سماجت گفت:
ـ شاید خبرهایی هست وتو نمی دونی!لیلی ومجنونی بودن که نگو!
سارا انگار کنجکاو شده بود پرسید:
ـ پسره چه تیپی بود؟
پونه با آب وتاب گفت:
ـ یه پسر قد بلند هیکلی که چشمهای زاغی هم داشت...
سارا پرید وسط حرف پونه وبی تفاوت گفت:
ـ آهان فهمیدم پژمان بوده!
قلبم انگار ایستاد.لحظه ای تصمیم گرفتم که از سارا بپرسم پژمان را از کجا می شناسد وچه ارتباطی میان او واناهیتا وجود دارد اما می دانستم که با بغضی سنگین در گلو قادر نخواهم بود لرزش صدایم را کنترل کنم.پونه در کمال خونسردی گفت:
ـ پژمان دیگه کیه؟از فامیل هاتونه؟!
سارا بر خلاف تصورم با بی پروایی خاصی گفت:
ـ نه یه مدت باهم دوست بودن.اناهیتا تو یه مهمونی با پژمان آشنا شد.خیلی هم بهش علاقه داره اما می گه پژمان مرد زندگی نیست.می گه از اون خوش گذرونهاییه که بعید به نظر می رسه بعد از ازدواج دل به زن وبچه بده!حالا هم باید از هم جدا بشن.چند وقت پیش که آناهیتا برای کارهای مربوط به اقماتش به دوبی رفته بود پژمان رو اونجا دیده از وقتی هم که برگشته کلافه ست.همیشه برام درد دل می کنه.چند شب پیش که اومده بود خونه مون می گفت کاش می تونست پژمان رو فراموش کنه.اما آناهیتا بدجوری گرفتار پژمانه.یا تلفنی با هم حرف می زنن یا توی شرکت وخیابون همدیگه رو می بینن.
گیج ومبهوت به سارا نگاه می کردم اما جلوی چشمهایم تار شده بود وهیچ چیز نمی دیدم.پونه که تا ته وتوی قضیه رودر نمی اورد دست بردار نبود به سارا گفت:
ـ این پسره پژمان که می گی خیلی قیافه اش به نظرم آشنا اومد بچه ی کجاست؟فامیلش چیه؟
سارا گوشه ی چشمی نازک کرد وگفت:
ـ بچه ی شهرکه از اون هفت خطهاست خیلی هم تابلوئه.یه تویتای بژ داره وعصرها توی شهرک می چرخه شاید اونجا دیدیش...
بقیه حرفهای سارا را نمی شنیدم.به نظرم در مهی غلیظ فقط لبهایش تکان می خورد.انگار در گوشم ناقوس های مرگ به صدا درآمد.دیگر ذهنم از پذیرش واقعیت امتناع نمی کرد.تصویر پژمان در ذهنم وارونه شد.قلبم از حسادت می سوخت.از سادگی وحماقت خودم ومهارت پژمان در دروغگویی!قطره اشکی در گوشه ی چشمهایم سرگردان بود.ذهنم لحظه به لحظه تاریکتر می شد.
پونه که متوجه حالم شده بود بلند شد دستم را گرفت وزیر نگاه های متعجب سارا با او خداحافظی کرد ومرا با خودش به سمت خیابان کشید.اصلا متوجه زمان ومکان نبودم.مثل بچه ها زار می زدم.چخ حماقتی!چقدر از دست خودم عصبانی بودم.داتم از خشم خفه می شدم.می خواستم همان موقع به شرکت پژمان بروم وبا یک سیلی به گوشش تمام حرفهایی را که لایقش بود به او بزنم.می خواستم هرچه زودتر آن نمایش احساسی را تمام کنم...اما پونه نگذاشت.او از من خواست که چند روز فکر کنم بعد با مادرم صحبت کرد.
به اتاقم رفتم ودر راقفل کردم.آن قدر فکر کردم که سردرد گرفتم.دیگر حتی حافظی ام هم یاری ام نمی داد.سایه ای سنگین را روی قلبم احساس می کردم.از خودم بدم می آمد.نمی خواستم باز هم اسیر دست احساستم باشم.پس کو آن عقل...کو آن فهم وشعور؟!پس آن همه کتاب خواندن برای چه بود؟جز بالا بردن سطح درک وقضاوت؟!می خواستم محکم وقوی باشم می خواستم این عشق لعنتی ونکبت بار را در درونم بکشم.به اندازه ی کافی احساساتم به بازی گرفته وغرورم جریحه دار شده بود.تصمیم گرفتم پژمان را از زندگی ام حذف کنم.البته کار آسانی نبود.هنوز قلبم او ار می خواست گرچه عقلم به شدت با قلب واحساسم ستیز می کرد.
روز بعد جمعه بود.مادر ناهارم رابه اتاقم آورد وگفت:«پژمان چند بار زنگ شده واحوالت رو پرسیده...اصرار داشت که در اولین فرصت بهش زن بزنی....»ودر ادامه گفت:«قرار امشب رو لغو کردم وبه پژمان گفتم یاسمن مریضه...»

سینی غذا دست نخورده روی میزم ماند تا شب.اشتها به غذا که نداشتم هیچ حالت تهوع امانم را بردیه بود.در دلم می گفتم:«چقدر ساده واحمق بود که فکر می کردم پژمان عاشقم شده!اون اهل این حرفها نیست.پسر دمدمی مزاجی که اصلا روی حرف واحساسش نمی شه حساب کرد که نمی تونه مرد زندگیم بشه...افسوس بر من که قلبم رو به وان داددم وافسوس بر اون که قدر پاکی این قلب رو ندونست» به خودم نهیب می زدم ودر دل فریاد می کشیدم:«گریه کن...اشک بریز...باید به هشدارهای ضمیرت توجه می کردی...اشک بریز که مقصری...تو اونو میخ واستی تا ستایشت کنه تا حرف های قشنگ کلیشه ای برات ردیف کنه...چه قدر خام وساده ای!نشناختی ودل بستی....حالا گریه کن وتوی اشکهات غرق شو.اون قدر مثل بچه های سربه هوا دنبال پروانه های رنگی نگاهش دویدی تا از حقیقت دور شدی...حالا بدون نقشه بدون جهت نما گم شدی!تا دیر نشده خودت رو پیدا کن.»
روز بعد هم در اتاقم ماندم وبه دانشگاه نرفتم.نزدیک ظهر بود که به پژمان زنگ زدم واز او خواستم بعد از ظهر با من قرار ملاقات بگذارد.خوشحال وشاد قول داد که بعد از آن که سری به شرکت زد به دنبالم بیاید.لحظه ای هم شک ودودلی به خودم راه ندادم.می خواستم همه چیز را تمام کنم.با خود گفتم:«در این مدت پژمان به هر دلیلی که نمی دانم چیست فقط نقش یک عاشق را بازی می کرده باید صحنه را ترک کنم وبه این بازیگر حرفه ای بیشتر از این مجال بازی ندهم.»به خودم روحیه می دادم ومیخ واستم اعتماد به نفسم را بالا ببرم اما انگار آن حادثه ی ناگهانی خردم کرده بود وتعادلم را حسابی به هم ریخته بود.بعدها که مادرم درم وردش تحقیق کرد فهمیدم که چقدر هوسباز بوده وچه قدر خدا دوستم داشته که زودتر او را شناختم.آن روز بعداز ظهر جلوی خانه دنبالم آمد.تا او را دیدم قلبم گرفت مثل همیشه خوش تیپ وادوکلن زده با موهایی که زیر نور خورشید مثل طلا می درخشید به ماشین تکیه داده بود.من را که دید اول دستی باریم تکان داد وبعد با یک حرکت ناگهانی به طرفم آمد وسلام واحوالپرسی کرد.اراده ام داشت متزلزل می شد.او در ماشین را برایم باز کرد وبا سرعتی دیوانه وار به اتوبان وارد شد.شوخ وشلوغ تعریف می کرد می خندید وجملات عاشقانه ی روتین را تکرار می کرد.چه قدر پرهیجان بود.آن روز برای اولین بار احساس کردم که ثبات روحی ندارد.هیجانات هم نقش مهمی در برانگیختن احساسات من داشته بود.بعد از گذشت یک ربع با نگاهی کنجکاوانه به من پرسید:
ـ خیلی کسلی چیزی شده؟
پوزخندی زدم وبا کنایه گفتم:
ـ فعلا بلاتکلیفم باید حال وروزم اینجوری باشه!
یکه ای خورد وبا چشمان گرد شده پرسید:
ـ به خاطر چی بلاتکلیفی توی دانشگاه اتفاقی افتاده؟
برای لحظه ای گذرا تصمیم گرفتم همه ی ماجرا را برایش تعریف کنم ولی خیلی زود پشیمان شدم.می خواستم به او مجال بدهم شاید حرف هایی برای گفتن داشت.شاید علی رغم تمام اشتباهاتش حالا پشیمان بود.باید باز هم صبرمی کردم.با لبخندی ساختگی رو کردم به او وپرسیدم:
ـ عصر چهارشنبه کجا بودی؟من اومدم شرکت اما نبودی...
وبا کمی مکث افزودم:
ـ راستش رو بگو.
با صدای بلندی که به نظرم ترسناک بود خندید وگفت:
ـ اگه می دونستم میای از شرکت تکون نمیخ وردم!متاسفانه یه کار فوری پیش اومده بود ومجبور شدم از شرکت برم.
بدون نگاه به او گفتم:
ـ حالا کجا رفتی؟
با کلافگی چنگی به موهایش زد وگفت:
ـ به قرار کاری داشتم.
آرام ولی با تحکم پرسیدم:
ـ مطمئنی که قرارت کاری بود؟
یک آن وارفت ولی فورا به خودش مسلط شد وبا تکان سر گفت:
ـ آره...معلومه که مطمئنم.
سیگاری از جیبش در آورد وآتش زد وخونسردتر از قبل گفت:
ـ مگه به من شک داری؟!
با قیافه ی حق به جانب وقاطعیتی که برایخ ودم هم عجیب بود گفتم:
ـ شک که نه...اطمینان دارم که دروغ می گی!
پک محکمی به سیگارش زد ودر حالی که سیگار لای انگشتهایش قرار داشت محکم فرمان را گرفت.علی رغم آن که سعی می کرد خونسرد باشد کاملا عصبی وپریشان بود.ولی چه قدر خوب نقش بازی می کرد.با لبخند نگاهم کرد وبا صدایی که می لرزید گفت:
ـ اگه دروغ می گفتم که مثل پینوکیو دماغم دراز می شد!
بعد قهقهه زد.چه قدر حرصم گرفت.دندانهایم را روی هم فشار دادم وبرافروخته نگاهش کردم.حساب کار دستش آمد وخنده اش را فرو خورد.تمام توانم را جمع کردم وبا عصبانیت گفتم:
ـ من چهار شنبه جنابعالی رو دیدم البته بایه دختر خانم که کنار دستتون نشسته بودن!
برخلاف تصورم باز هم خندید.بعد پک دیگری به سیگارش زد وهمان طور با خنده گفت:
ـ شما دخترها همه مثل هم هستین حسود وبی منطق!اون دختری که توی ماشین من دیدی خواهر دوستم بود که ازدواج هم کرده.
بعد با نگاهی به من ادامه داد:
ـ تو کوچولو زاغ سیاه منو چوب می زدی...
نمی دانستم تاچه حد از خودش دفاع می کند ولی علی رغم تردید ودودلی هایم تیر آخر را زدم وبا پرخاش گفتم:
ـ اینقدر فیلم بازی نکن.من از جریانات تو وآناهیتا خبر دارم حتی می دونم دوبی هم که بودی اونو می دیدی...
جا خورد.رنگ ورویش پرید ولبهایش به سفیدی گرائید.در یک لحظه کنترل ماشین از دستش خارج شد وترمز شدیدی کرد.گره ای در ابروهایش افتاد ودر حالی که عضلات صورتش به شدت منقبض شده بود با صدایی بلند ولرزان بدون نگاه به من گفت:
ـ عروسک تند نرو!موضوع تو با آناهیتا فرق داره.من می خوام با تو ازدواج کنم...
از کوره در رفتم وبا حالتی عصبی گفتم:
ـ دیگه اون کلمه ی لعنتی رو به زبون نیار من عروسک دست تو نیستم.منبرخلاف عروسک عقل وشعور دارم ومی خوام همین جا هر چی که بین من و تو بوده رو تموم کنم!
از قدرت بیانم حیرت کرد.چه قدر لحنم محکم وقاطع بود غمگین اما مغرور ومقتدر...پژمان مشت محکمی به فرمان کوبید وبا فریاد اعتراض آمیزی گفت:
ـ من وتو با هم قول وقرار گذاشتیم نمی تونیم که یه دفعه زیر حرفمون بزنیم.
بعد ماشین را گوشه ای پارک کرد ودرحالی که سعی می کرد آرم باشد با لحن ملایمتری گفت:
ـ ببین!آناهیتا فقط برای من یه دوست بوده من هیچ وقت در موردش تصیمیم جدی نگرفتم...بفهم تو با اون فرق داری تو قرار زن من بشی!
نفس عمیقی کشیدم ودر حالی که سعی می کردم برتری ام در کلام وتسلط بر خودم رابه رخش بکشم شمرده شمرده گفتم:
ـ یادته مابه هم قول داده بودیم که کس دیگه ای توی زندگیمون نباشه؟تو زیر قولبت زدی!شاید اگه هر دفعه این قولهای مسخره رو تکرار نمی کردی آتیش امروز من اینقدر تند نبود.تو با من صادق نبودی.من هم نمی تونم با کسی که از حالا دروغ تحویلم میده ازدواج کنم!
بعد با تقلید لحن وصدای خودش گفتم:
ـ بفهم!
برخلاف انتظارم غش غش خندید وگفت:
ـ ما رو گرفتی ها...
خون در مغزم جوشید واز شدت خشم وعصبانیت به مرز انفجار رسیدم.کنترلم را در یک لحظه از دیت دادم.حرصم را خالی کردم وبا صدای بلندی گفتم:
ـ حالم ازت به هم می خورده دروغگو!
سبزی چشمهایش از خشم تیره شد.رنگ ورویش پرید.آشفته وعصبی نگاهم کرد ودر حالی که رگهای گردنش از شدت خشم متورم شده بود سرم داد کشید:
ـ بسه دیگه!هرچی دلت می خواد می گی.اعصابم روبه هم ریختی.یه طرفه قضاوت می کنی رای می دی ومحکوم می کنی.چند دقیقه ساکت باش وگرنه دیگه به حرفهات گوش نمی دم!
از لحن تحکم آمیز ودستوری اش بدم آمد.پوزخندی زدم وبا تمسخر گفتم:
ـ من حرف نمی زنم بفرمائید از خودتون دفاع کنین!اول ژست بی گناهی بگیرین وبعد هم با زبون چرب ونرمتون خودتو رو تبرئه کنین.
با بی پروائی خاصی که حسابی لجم را در اورد گفت:
ـ آدم که نکشتم بیخ ودی داری شلوغش می کنی چهارتا کلمه حرف که به عشق ما لطمه نمی زنه.بی خیال بابا...!
فکر نمی کردم به این راحتی اعتراف کند.نه اعتراضی کرد ونه دفاعی.انگار می خواست به من بفهماند که مرتکب گناهی نشده.حقیقت برایم آشکار می شد او آن عاشق بی قراری نبود که تصور می کردم.بعد از چند لحظه سکوت در حالی که آرامتر به نظر می رسید نگاهم کرد وبا خنده ای تقریبا عصبی گفت:
ـ من قول می دم که تو رو خوشبخت کنم....
بعد با لحنی آرامتر ادامه داد:
ـ ببین یاسمن من عاشق توام برای همین هم زود اومدم خواستگاریت.چه جوری بهت حالی کنم؟آناهیتا دیر یا زود از زندگی من می ره این جور رابطه ها که پایدار نیست.اون وقت من می مونم وتو.باید بدونی که عشق با هوی وهوس فرق داره.عشف موندگاره اما هوی وهوس موقتی وگذرا.این رو بفهم تو برای من همیشگی هستی وجایگاه خاص خودت رو داری.
با ناباوری وخشم نگاهش می کردم.هضم خرفهایش برایم غیر ممکن بود.داهنم را باز کردم تا چیزی بگویم اما بغض داشت خفه ام می کرد.خدایا او تا این حد پست ورذل بود ومن نمی دانستم!مثل اینکه داشت به من می گفت که سوگلی عزیزش هستم.احساس کردم حقیر وکوچک شده ام.مه جلوی چشمهایم را پوشاند.نه من دیگر نمی توانستم او را دوست داشته باشم.میخ واستم از او متنفر باشم.تا همین جا هم به قدر کافی لطمه دیده بودم.او آن زمین امنی نبود که شالوده ی زندگی ام را روی آن بنا کنم.مثل مرداب عشق من را در خود فرو می برد ومی بلعید.او از پایه واساس ویران بود.در حالی که به زور جلوی اشکهایم را می گرفتم انگشتر وزنجیرش را از کیفم بیرون آوردم وبا دستهای لرزان روی کنسول ماشینش گذاشتم.دندانهایم از خشم به هم کلید شده بود اما با صدایی آرام ولرزان از میان همان دندانهای بسته گفتم:
ـ من وتو با هم خیلی فرق داریم....
در ماشین را باز کردم تا پیاده شوم که فریاد زد:
ـ یاسمن!
برگشتم ونگاهش کردم به چشمهایی که بارها قلبم را لرزانده بودند.هزاران یاد وخاطره به دلم خنجر می زد.باید به خودم مسلط می شدم واین بار تحت تاثیر آن نگاه های سحرآمیز وجذاب قرار نمی گرفتم.او کار خودش را خوب بلد بود.نگاهش حالت خواب آلوده ای به خود گرفت وبا مهربانی خاصی گفت:
ـ این بار دیگه قول مردونه می دم.
انگار در یک لحظه ی کوتاه باز داشتم تحت تاثیر چشمهای سبزش قرار می گرفتم ولی خیلی زود به خودم مسلط شدم.دست او برایم رو شده بود.بدون این که حرفی بزنم از ماشینش پیاده شدم.اصلا نمی شد روی قولهای او حساب کرد.انگار پشت این بازی هم بازی دیگری بود.بی هدف در خیابان قدم زدم.آسمان هم بی هدف می بارید از خودم احساس رضایت داشتم.نه تنها جلوی او خودم را نشکستم وحتی قطره ای اشک نریختم بلکه غرورم را حفظ واراده ام را به او تحمیل کردم...هیچ وقت نفهمیدم که پژمان چه نوع احساس به من داشت وچرا به خواستگاری ام آمد اما حدس می زنم که به من علاقمند بود منتها بی بند وباری جزئی از زندگی او بود.

نگاهی دوباره به ساعت می اندازم کمی از دو گذشته انگار امشب شب یلداست طولانی وپرهیجان!
به آشپزخانه می روم واز توی کابینت قرص آرام بخش برمی دارم وبا لیوانی آب آن را فرو می دهم شاید کمی آرام شوم وبتوانم چند ساعتی راحت بخوابم.کولر را خاموش می کنم وبه اتاقم برمی گردم.پرده های تور را کنار می زنم وپنجره را باز می کنم.هوای تازه به داخل اتاق هجوم می اورد.با خودم فکر می کنم انسان چه وجود پیچیده ای است وچه ظرفیت محدودی دارد نه تحمل سختی زیاده از حد را دارد ونه تحمل شادی بیش از حد را.حکایت من مثل آن کسی است که بعد از بارانی سخت وطولانی رنگین کمان زیبایی را می بیند وآن قدر به آن زل می زند تا باور کند رنگ ها حقیقی اند نه خطای دید.می خواهم ثانیه به ثانیه ی این روزهای بی نهایت قشنگ تابستانی را بنوشم وباور کنم که خواب نیستم.نفس عمیقی می کشم وچشمهایم را می بندم.چه قدر دلم می خواهد هنرمند بودم.کاش قدرت آن را داشتم که خوشبختی ام را به تصویر بکشم.بی شک زیباترین پرده ی دنیا را لق می کردم یک خانه می کشیدم که هیچ چیز خاصی نداشت.شاده وزیبا با پنجره ای بزرگ رو به آسمان وگل های آفتابگردان عاشق روبه خورشید ویک جاده ی پرپیچ وخم وسبز به سوی خوشبختی.
***
بعد از آن قرار آخر چند روز بی حال وخسته بودم البته روح وروانم این خستگی وبی حالی رابا خود همراه داشت.زیاده از حد حساس شده وبه محرکها بیش از حد معمول عکس العمل نشان می دادم.یک حرکت ناگهانی با یک صدای بلند آن چنان درمن اثر می کرد که تا چند دقیقه از درون می لرزیدم.الان خیلی بهتر شده ام.من بهای سنگینی را برای اشتباهم پرداختم.موقع امتحانات پایان ترم بود ومن کاملا گیج بودم.چند بار یک خط را می خواندم وبعد اصلا یادم نمی آمد که آن خط را خوانده ام یا نه.حافظه ام کند شده بود.حواس پرت بودم وخدا می داند باچه حالی سر جلسه ی امتحانات حاضر می شدم.
سه هفته ی متوالی به کوه نرفتم وبا وجودی که تمام وقتم را درخانه می گذراندم امتحاناتم نیز خوب نشد.پنج شنبه عصر بود.داشتم جزوه هایم را مرتب می کردم که تلفن زنگ زد.گوشی را بی حوصله برداشتم وبا صدایی خسته گفتم:
ـ بفرمایید.
صدای بم ودلنشینی از آن سوی خط پاسخ داد:
ـ خانم مهرپور حالتون چطوره؟
لحظه ای فکر کردم وبعد از این که نتوانستم حدس بزنم مخاطبم چه کسی است به حیرت پرسیدم:
ـ شما؟!
ـ من قدوسی هستم.می خواستم حالتون رو بپرسم.
صدای آرمان از پشت تلفن کمی گرفته وپرطنین تر بود برای همین او نشناختم.آب دهانم را فرو دادم وبا دستپاچگی گفتم:
ـ خوبم....ممنون.
با مهربانی خاصی گفت:
ـ چند هفته است نمی یاین کوه!
ـ شرایط روی مناسبی ندارم.
ـ با خونه نشستن هم مشکلی حل نمی شه.می خوام خواهش کنم فردا حتما بیاین.انگار گروه کامل نیست بدون شما!
ـ سعی می کنم.
با تحکمی دلسوزانه گفت:
ـ سعی تنها فایده نداره.عزم رو جزم کنین وحتما بیاین.
بی اختیار از سماجتش خوشم آمد وآرام گفتم:
ـ چشم حتما می آم.
با لحنی خاص گفت:
ـ مواظب خودتون باشین ودر ضمن قدر خودتون رو هم بدونین!
گوشی را که گذاشتم مشغول جمع کردن وسایلم شدم بعد از یک ماه شوق رفتن به کوه در من نیروی تازه ای را ایجاد کرد.
بچه ها خوشحال بودند که بعد از چند هفته من دوباره به کوه امده ام.پونه تمام طول مسیر با من حرف می زد وسعی می کرد هر طور شده لبخندی روی لبهای پژمرده ام بنشاند.هوا سرد بود وهرچه بالاتر می رفتیم سوز وسرمای هوا برایم آزاردهنده تر می شد.به استراحتگاه که رسیدیم وچند لیوان چای داغ خوردم کمی سرحالتر شدم.مینا پیشنهاد مشاعره داد وبچه ها با شادی از پیشنهادش استقبال کردند.من اما حوصله ی شعر ومشاعره را اصلا نداشتم بنابراین از جمع جدا شدم وبعد از کمی قدم زدن روی تخته سنگی نزدیک لبه ی کوه نشستم وبه شهر که زیر پاهایم قرار داشت نگاه کردم.هزار جور فکر وخیال مثل سیل در ذهنم جاری شد.
در افکارم غرق بودم که صدایی آشنا مرا به خود آورد:
ـ چرا تنها نشستین؟
سرم را چرخاندم.آرمان بود با لبخندی آرامش بخش.در حالی که سعی می کردم لبخندی گوشه ی لبهایم بنشانم گفتم:
ـ از تنهایی لذت می برم.
نگاهش را روی صورتم چرخاند وگفت:
ـ تنهایی خوبه اما نه زیاد...
بعد با تردید پرسید:
ـ می تونم بنشینم؟
بی اختیار لبخندی زدم وگفتم:
ـ بله البته.
کنجکاوانه نگاهم کرد وبا لحن مهربانی گفت:
ـ من خیلی دلم می خواست با شما هم صحبت باشم اما خب...شما نامزد داشتین.تا این که شنیدم از نامزدتون جدا شدین وحالا فرصت رو غنیمت شمردم.
بی حوصله نگاهش کردم وبا خود اندیشیدم که خبرها چقدر زود در دانشکده پخش می شود.گفتم:
ـ فکر نکنم بتونم هم صحبت خوبی برای شما باشم!نه مثل شما خوب صحبت می کنم ونه اطلاعات ومعلوماتم به سطح شما می رسه.
خیره نگاهم کرد وبعد از چند ثانیه گفت:
ـ راستش برای من خیلی سخته دختر شاد وشلوغ کلاس یه دفعه عین ملکه ی غم سرد وگرفته بشه!
دوباره نگاهم رابه مناظر اطراف دوختم وگفتم:
ـ از خودم خسته ام.اشتباه بزرگی کردم یه انتخاب عجولانه!واز دست خودم حسابی عصبانی ام طبیعیه که نمی تونم بشکن بزنم ووانمود کنم که خوشحالم.
با لحنی دلداری دهنده گفت:
ـ همه ی ما اشتباه می کنیم.مهم اینه که اشتباهمون رو تکرار نکنیم.شما هم سعی کنین این قدر خودتون رو آزار ندین...
بعد صدایش را پایین تر اورد وافزود:
ـ با خودتون مهربونتر باشین!
آهی کشیدم وزیر لب گفتم:
ـ سعی می کنم.
با لبخند گفت:
ـ دنیا خیلی بزرگه وشما خیلی جوون.
وبعد از مکث کوتاهی گفت:
ـ من می خوام برم کلاس های استاد حقانی از پنج شنبه ی هفته ی آینده شروع می شه.کاش شما هم می اومدین.
کنجکاوانه پرسیدم:
ـ این کلاس ها در چه زمینه ای اند؟!
با لبخند توضیح داد:
ت دوستام که قبلا به این کلاس ها رفتن می گن تو این کلاس ها در مورد همه چیز بحث می شه اما تکیه ی استاد بر موضوع عرفان وراه های بهتر زندگی کردنه.
یکباره به وجد آمدم وگفتم:
ـ خیلی عالیه!من یکی که خیلی به همچین کلاسی احتیاج دارم.
آرمان همان طور که مستقیم نگاهم می کرد گفت:
ـ همه مون احتیاج داریم.روح هم مثل جسم به تغذیه نیاز داره.من به شما اطمینان می دم که هیچ وقت از اومدن به این کلاس ها پشیمون نمی شین.
با نگاهی قدرشناسانه گفتم:
ـ ممنون.

بعد پرسیدم:
ـ می تونم به دوست هام هم در مورد این کلاس ها بگم؟
دوباره لبخند زد وپاسخ داد:
ـ البته.
چند لحظه خیره نگاهم کرد وبعد با لحنی دوستانه گفت:
ـ غم به چشمهای شما نمی آد.چشم هاتون می خوان همیشه شاد باشن!
***
کلاس استاد حقانی بیش از حد تصورم به من کمک کرد.آرمان چهارشنبه عصر تلفن زد وتاکید کرد که حتما به کلاس استاد بیایم.این کلاس ها به مرور به من کمک کرد تا خودم را پیدا کنم.اولین جلسه ای که به کلاس رفتم را هنوز کاملا به یاد دارم اوایل بهمن ماه بود وهوا سوز سردی داشت.دستهایم یخ کرده بود وبینی ام از سرما می سوخت.من و مینا وپونه بودیم.سه راه جمهوری از اتوبوس پیاده شدیم وقدم زنان به آدرسی که آرمان داده بود مراجعه کردیم.خانه ی استاد حقانی در کوچه ی پشت سفارت فرانسه قرار داشت.خانه ای قدیمی با حیاطی بزرگ وبا صفا که پر از درختهای میوه بود.از پله های باریک ومارپیچ آهنی واقع د انتهای حیاط گذاشتیم وبه تراس طبقه ی دوم وارد شدیم واز پنجره ای قدیمی وپهن به سالن رفتیم.آنجا با موکت فرش شده ودور تا دورش تشکچه های ابری چیده شده بود.خانم ها در یک طرف وآقایان در طرف دیگر نشستند.چه صمیمیت وصفایی داشت آن کلاس!یازده نفر بودیم که خیلی زود تبدیل به یک گروه صمیمی شدیم.استاد حقانی چهره ای دلنشین داشت.حدودا شصت ساله بود.صورت گرد وچشم های ریز ونافذی داشت.با موهایی یک دست سفید وریشی بلند عینکش شیشه های گرد کوچکی داشت که در موقع صحبتها وبحث ها برداشته می شد.
در همان جلسه ی اول فهمیدم که با فیلم وکتاب وکلاس نمی شود به جهش های عرفانی رسید بلکه اول باید پایه های معنوی واعتقادات دینی را محکم کرد.فهمیدم که عرفان جریان شفاف وسیال همان اعتقادات دینی ماست.جلسه دوم جلسه ی عجیبی بود.استاد می گفت برای تغییر سرنوشت ودستیابی به اهدافمان باید به ذهنمان برنا مه ای منظم در جهتی ثابت دهیم.ومن فهمیدم که ذهن انسان هدیه ای الهی است با قدرتی مطلق واستثنایی!ودرست طبق فرمانی که به آن می دهیم عمل می کند.چه قدر خوشحال شدم وقتی که فهمیدم تسلط مقتدر ما برذهن چه کارها که انجام نمی دهد.همان جا بود که تصمیم گرفتم پژمان را برای همیشه فراموش کنم ونیروی ذهنی وروحی خودم را با فکر در مورد او وسرزنش وملامت خودم بی خود هدر ندهم.می خواستم وضعیت جسمی وروحی ام را التیام بخشم وذهنم رابه سمت درس واهدافم معطوف کنم.همان موقع بود که متوجه شدم دوست دارم ادامه تحصیل بدهم.روحم داشت به مرور ترمیم می شد.
ترم اول نمرات خوبی نیاوردم وعلاه براین که از مکانیک افتادم مشروط هم شدم.اما تصمیم گرفتم تلاش کنم وبدون این که مایوس بشوم خودم رابه کلاس بسانم.جلسه سوم با شور وهیجانی عجیب به کلاس استاد حقانی رفتم.انگار بال درآورده بودم وپرواز می کردم.وقتی همراه پونه وارد کلاس شدیم مینا را دیدیم که چهارزانو در صدر مجلس نشسته.پونه با حیرت وکنجکاوی نگاهی به او انداخت وگفت:
ـ همچین حس گرفتی که یه لحظه با استاد عوضی گرفتمت!
بعد با کمی مکث ادامه داد:
ـ نکنه از شب قبل اومدی زنبیل گذاشتی؟!
بعد با خنده گفت:
ـ با سر می آی به این کلاس ها!
مینا بی توجه به پونه دیوان شمس استاد را باز کرد ونگاهی به آن انداخت.پونه با اشاره ای چشم وابرو به مینا وبعد به من نگاه کرد وگفت:
ـ مینا فقط از خدا روز پنج شنبه رو می خواد.خانم راحت وبی دردسر با آقا آرمان اختلاط می کنه.بفهمی نفهمی تا اونجا که تابلو نشه نگاهش هم می کنه دیگه چی می خواد؟مرگ!
مینا چند لحظه نگاه عاقل اندرسفیه اش را به پونه دوخت وبعد گفت:
ـ متاسفم که این کلاس هنوز نتونسته روی تو یکی تاثیر بذاره!تو هنوز نمی دونی بحث منطقی وتبادل نظر یعنی چی؟اما من امیدوارم.چون استاد حقانی می تونه روی سنگ هم تاثیر بذاره.
پونه خنده ای کرد وبا بدجنسی خاصی به مینا گفت:
ـ ولی خدا رو شکر این کلاس تاثیرش روی تو فوق العاده بود چون می بینم که هر هفته عشقت به آرمان سوزانتر می شه!
به زور جلوی خنده ام را گرفتم.مینا چینی به پیشانی اشن انداخت وبا چند تکان سر گفت:
ـ از دست تو!
کنار مینا نشستیم.پونه زانوهایش را در بغل گرفت وبا خنده به من گفت:
ـ مینا مثل اون کبکه ست که تا شکارچی رومی بینه سرش رو می کنه زیر برف ودمش رو هوا! فکر می کنه چون شکارچی رو نمی بینه شکارچی هم اون رو نمی بینه.حالا این خانم سر یه بیت شعر دو ساعت در کلاس وامیسته وبا آقا آرمان صبت می کنه فکر می کنه ما نفهمیم یا دور از جونمون احمق!
بعد با شیطنت به مینا گفت:
ـ ماکه غریبه نیستیم ناسلامتی دوستهای صمیمی هستیم!اعتراف کن بذار همچین یه ذره سبک بشی عشق پنهونی پدر آدم رودر میاره.شاید تونستیم وساطت کنیم ودستت رو بذاریم توی دست آرمان...بعد هم توی جشت ازدواج دانشگاهی ثبت نام می کنین وبه سلامتی بعد از عقد مراسم می رین سر خونه وزندگیتون....!
آنقدر خندیدیم که دلم درد گرفت.مینا هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد وبا خنده گفت:
ـ خوب برایخ ودت می بری ومی دوزی!
پونه نیشگونی از گونه ی مینا گرفت وگفت:
ـ خوب کسی رو پیدا کردی!آرمان پسر خوبیه؛خوش تیپ نیست که هست درسخون نیست که هست...کلک تو آینده نگری ها...همه ی جوانب کار رو در نظر گرفتی....از اون مردهای خوش آتیه ست....برو که نونت تو روغنه!
پونه با شیطنت چشمگی زد وبه من گفت:
ـ کله قنده که تو دل مینا خانوم آب می شه!
نگاهم به در ورودی کلاس بود که آرمان را دیدم وفوری گفتم:
ـ بسه دیگه آرمان ورضا اومدن.
پونه دستش را جلوی دهانش گرفت ویواشکی گفت:
ـ مینا خانوم بپا پای قلبت لیز نخوره!
پونه با نگاهی به آرمان که لبخندزنان به طرف ما می آمد گفت:
ـ تریپش منو کشته!
اول آرمان وبعد رضا با ما سلام واحوالپرسی کردند وما در حالی که از جایمان بلند می شدیم مودبانه پاسخ شان را دادیم.رضا با همان وقار همیشگی در حالی که لبخند مهربانی برلب داشت گفت:
ـ بفرمایید بنشینید مثل این که امروز استاد یه کمی دیرتر میان.
آرمان با نگاهی به من گفت:
ـ کلاس های استاد چطوره؟تا حالا راضی بودین؟
نگاهش کردم وبا لحن ملایمی گفتم:
ـ بله خیلی ممنون از این که ما روبا استاد آشنا کردین.
بخندی زد وبا نگاهی رضایتمندانه گفت:
ـ سعی کنین به طور مرتب در کلاس ها شرکت کنین.
بعد همراه رضا به طرف دیگر کلاس رفتند ودر گوشه ای نشستند.کمی بعد استاد به کلاس آمد وبا شعری از حافظ سخنانش را شروع کرد.بعد از کلاس پونه با عجله وسایلش را جمع کرد ودستپاچه گفت:
ـ من باید برم خونه مادربزرگم فعلا خداحافظ می بینمتون.
من ومینا بعد از خداحافظی از بچه های کلاس قدم زنان از خانه ی استاد خارج شدیم.مینا دختر ملایم ومهربانی بود از آن دسته ادمهایی که در کناران احساس راحتی وآرامش می کردی.هوا سرد بود.دستهایم را در جیب کاپشنم فرو بردم وبا نفسی بلند حجمی از هوای سرد وگزنده رابه ریه هایم فرستادم وبا نشاط وپر انرژی به مینا گفتم:
ـ عجیبه!وقتی از کلاس بیرون میام احساس می کنم سرحال ترم.انگارنه انگار که دو ساعت ونیم یه گوشه عین میخ نشستم.
بعد با شوق عجیبی ادامه دادم:
ـ باورت نمی شه دارم تغییرات روحی ام رو حس می کنم.چه قدر لذت بخشه!
مینا با نگاه تحسین آمیزی به من گفت:
ـ هرکسی قدرت تغییر نداره.خیلی خوبه که تو خواستی ودر حال تغییری.
علی رغم تردید ودودلی هایم با لبخند گفتم:
ـ می خوام یه چیزی ازت بپرسم....البته اگه ناراحت نمی شی.
مینا یا لبخند عمیقی که نانه ی مهر وصمیمیت بود گفت:


موضوعات مرتبط: رمان عشق بي نقاب
[ یکشنبه 29 آبان1390 ] [ 19:28 ] [ باران ]


ساعت بند چرم الیزابت


قيمت فقـط : 20000 تـومان

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه زندگي را
جز براي او و جز با او نمي خواهي !
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما Online User align="center">بیا2حالشوببر(خنده و سرگرمی)