X
تبلیغات
رمــــــان زیبــا
قالب وبلاگ

رمــــــان زیبــا
 
لینک دوستان
چت باکس



چراغ خواب لاک پشت *تخفیف ویژه*

http://upcity.ir/images2/77759216326613356445.jpg

قيمت فقـط : 43.000 تـومان

نیذ کودکمان را آمده کرد و تو هم آماده رفتن شدی.وقتی بدرقه تان میکردم گفتم مراقب هر دو باش.
با رفتن آنها احساس امنیت و آسودگی کردم و به جده گفتم دخترم رفت مهمانی اما برمیگردد.وارد ساختمان که شدم دیدم مادر و پانیذ سر کاناپه را گرفته اند و دارند پشت در قفل شده میگذارند.به مادر گفتم:این چه کاری است؟
گفت:من یقین دارم شبحی وجود ندارد و کسی میخواهد ما را بترساند و از خانه فراری دهد.
خواستم دیدن شبح را بهنگام پیدا کردن بهارمست بازگو کنم اما دلم بحال پانیذ سوخت که ناخواسته وارد معرکه ما شده بود و بخود گفتم چه ایراد دارد که دلشان خوش شود.بعد مادر چراغ خواب را بیرون آورد و گفت:امشب هم چراغ خواب روشن میماند و هم مهتابی.
پانیذ از جرات و شهامت مادر دلگرم شد ولی نه آنقدر که بتواند به شهامت او بسنده کند و تنها در اتاقش بخوابد.او ترس خود را با عنوان کردن اینکه جای خالی محبوبه خانم و پانیذ کوچولو امشب در کنارم خالی است نشان داد و مادر با فراست خود متوجه این ترس گردید و گفت:آیا میتوانی حضور مرا تحمل کنی؟
پانیذ خندید و گفت:اگر شما بتوانید مرا تحمل کنید من خوشحال میشوم.
مادر گفت:میخواهم موضوعی را به هر دوی شما بگویم اما دوست دارم رازدار باشید و تا این قضیه روشن نشده با هیچکس صحبت نکنید حتی نمیخواهم محبوبه هم مطلع شود.من صبح رفتم پیش دوستی و آنچه اتفاق در این باغ افتاده را برایش شرح دادم و از او چاره جویی کردم او بمن اطمینان داد که فردی میخواهد با ترساندن ما ما را وادار به ترک باغ کند تا به مقصودی برسد و آن هدف و مقصود نه ما هستیم و نه اثاث خانه بلکه هر چه هست در همین باغ است که با بودن ما رسیدن به آن غیرممکن است.ما باید هوشیار باشیم و نگذاریم نقشه اش عملی شود.
پانیذ پرسید:یعنی گم شدن بهار مست هم کار او بوده؟
مادر سر فرود آورد و گفت:او آدمی است که خوب به زوایای این باغ وارد است بهمین خاطر است که به آسانی آمد و شد میکند و ما نمیتوانیم او را ببینیم.امشب با گذاشتن کاناپه پشت در متوجه خواهیم شد که او از کجا داخل و خارج میشود.اگر راه سرداب فقط از طریق کمد باشد که ما هم در کمد و هم در اتاق را قفل کرده ایم و پشت آنهم کاناپه گذاشته ایم.اگر بخواهد با کلید وارد شود کاناپه را مجبور است که عقب براند و ما متوجه کار او میشویم.شما راحت بخواب من و کامیاب بیدار میمانیم و این ماجرا را همین امشب خاتمه میدهیم.
پانیذ پرسید:اگر او صلاح داشت و به شما حمله کرد چی؟
مادر سرتکان داد و گفت:نه او جرات اینکار را ندارد چرا که هر یک از ما اگر آسیب ببیند پای مامورین به باغ باز شده و نقشه او بهرحال با شکست روبرو میشود این است که من اطمینان دارم او فقط قصد ارعاب و ترساندن ما را دارد و به جانمان سوء قصد نمیکند.ضمن آنکه من فکر آنجا را هم کرده ام و چماق یا باتوم دارم که به موقع از آن استفاده میکنم.برویم بخوابیم که او بتواند زودتر کارش را شروع کند.
مادر با چنان قاطعیتی صحبت کرد که گویی با خاموش شدن چراغ او را بدام خواهد انداخت.وقتی شب بخیر گفتم پانیذ با آوایی که از آن ترس و دلهره بخوبی هویدا بود جوابم را داد و من برای آنکه خیال او را براستی راحت کنم گفتم:خوب بخوابید و یقین داشته باشید که من بیدار هستم.
پانیذ گفت:منهم مثل محبوبه خانم شده ام که وقتی اطمینان میدهید قلبم گرم میشود و احساس امنیت میکنم.شب شما هم بخیر.

آسمان شب نیمه ابری بود و باد سختی در حال وزیدن بود.جز صدای باد که در میان شاخ و برگهای درختان ولوله انداخته بود صدایی نمی آمد.در اتاق مادر و پانیذ نیمه بسته بود و نمیدانستم که آیا بیدارند یا اینکه بخواب رفته اند.یکی دو بار چماقی که مادر برای دفاع در اختیارم گذاشته بود را امتحان کردم و آن را کنار دستم آماده گذاشتم.بجای ترس و نگرانی احساس خوبی داشتم گویی نیرویی تازه در وجودم بوجود آمده بود که مرا به مبارزه و رودرو شدن با دشمن وادار میکرد.میدونی محبوبه من به این فکر کردم که چطور یک کلمه بجا و امیدوار کننده میتواند قفل سرد و یخ زده ناامیدی را باز کند.من با اندیشه اینکه در اتاق روبرو زن جوانی به امید حمایتم دیده بر هم گذاشته و بخواب رفته جرات و جسارت یک مرد مبارز و شجاع را یافته بودم و میدانستم که میتوانم حتی با شبح مبارزه کنم.همانطور که گاه حرفها و اطمینانهای تو موجب میشدند که خود راتسلیم فلاکت و بدبختی نکنم و به آینده خوشبین باشم.من به آن دختر گفته بودم که یاس و حرمان وقتی در مقابل نور امید قرار بگیرند یارای ایستادگی ندارند و فرار میکنند و او امشب با یک جمله امیدوار کننده ترس را فراری داد.
حس کردم که چراغ مهتابی خاموش شد و بعد صدای تیلییک کلید در آمد اما در باز نشد.بلند شدم و از شعاع نور چراغ خواب دیدم که د راتاق میخواهد باز شود اما میشر نمیشد هر زمان با من مادر هم سر از اتاق بیرون کرد و با دیدنم به در اشاره کرد و لبخند زد.کار باز کردن در یکبار دیگر تکرار شد و پس از آن دیگر تلاشی صورت نگرفت.مادر خود را بمن رساند و آرام زمزمه کرد:حواست را جمع کن و گوشت را باز نگهدار که بفهمی آیا از جای دیگر صدا می آید یا نه!
من پاورچین پاورچین پشت در آشپزخانه رفتم و گوش به در چسباندم صدایی نمی آمد.به مادر با تکان سر گفتم که خبری نیست.به نزدیک اتاقم که رسیدم مهتابی بعد از یکی دوبار چشمک زدن روشن شد.مادر به ساعت دیوار نگریست و با گفتن دقایقی دیگر سه میشود و تا سپیده صبح چیزی نمانده گمان نکنم که برگردد!گفتم شما هم بخوابید من بیدار میمانم.
مادر از پیشنهادم استقبال کرد و به اتاق بازگشت که اینبار آسوده استراحت کند.اما من به بستر نرفتم و روی صندلی به چرت زدن پرداختم و بقول مادر هم گوش بودم و هم حواسم جمع بود.مهتابی تا هنگام صبح دیگر خاموش و روشن نشد.وقتی مادر برای ادای نماز خارج شد بمن گفت:تا کسی متوجه نشده بیا کاناپه را بجایش برگردانیم.نمیخواهم نه مریم و آقا شمس بفهمند ما چه کرده ایم.
پرسیدم:به این پیرزن و پیرمرد شک کرده اید؟
گفت:بخود آنها نه اما به زبان نگهداشتن شان شک دارم.
کاناپه را بحال اول خود در آوردیم اما قفل در را باز نکردیم و من با آسوده بودن از اینکه اتفاقی رخ نخواهد داد به بستر رفتم و خوابیدم.صبح آنشب زندگی روال عادی را طی کرد و پانیذ قصد داشت برای انجام امور خود به خانه پدرش برود و مادر مرا مامور رساندن او کرد.وقتی اتوموبیل را از باغ خارج میکردم آقا شمس پرسید:میروید محبوبه خانم را بیاورید؟
گفتم:نه او را عصر بخانه برمیگردانم.
گفت:دست خدا به همراهتان آقاجان وقتی برگشتید صدایم کنید با شما کار دارم.
قبول کردم و بهمراه پانیذ راه افتادیم.کمی از راه را در سکوت طی کردیم و من گفتم:متاسفم که پای شما به مشکلات داخلی خانواده ما باز شد.
-اتفاقا دیشب پیش از اینکه خوابم ببرد داشتم بهمین قضیه فکر میکردم و از خودم پرسیدم که چگونه سرنوشت مرا د رمقابل راه شما قرار داد و توسط خانمتان پایم به خانواده شما باز شد و از نزدیک شاهد اتفاقات عجیب این خانواده شدم.بعد نتیجه گیری کردم که عمری را بدون هیجان و بطور یکنواخت مثل گذشت عقربه های ساعت طی کردم و دور خود چرخیدم اما د راین مدتی که دارم با شماها زندگی میکنم هر روز زندگیم با هیجانی روبرو بوده که فلسفه زنده بودن را برایم معنا کرده.امید به هنگامی که نمیدانی وقتی چشم برهم میگذاری بار دیگر قادر خواهی بود که آن را باز کنی خودش یه نفسی که می آید و میرود و به صبحی که آغاز میشود مفهموم میبخشد.من دارم کلاس میگذرانم و باید از محبوبه تشکر کنم که نامم را در این کلاس ثبت کرد.اما موضوعی که ذهنم را بخود مشغول کرده این است که اگر گفته های زیبا خانم درست باشد و آن روح یا آن شبح به دخترها کاری ندارد چون از باغ سهمی نمیبرند پس چرا باید این روح البته اگر وجود داشته باشد بخواهد این کودکان را که هر دو دختر هستند نابود کند.آیا پانیذ و یا بهارمست سهمی میبرند؟
-اگر فرزندم پسر بود پس از من نگهداری از این باغ به او میرسید اما نه!نه پانیذ و نه بهارمست و نه هیچ فرد دیگری سهمی نخواهد داشت.
-و اگر شما هرگز صاحب پسر نشوید تکلیف باغ چه میشود؟
-و در آن صورت به عمو و اگر عمو در قید حیات نباشد به پسر او و بعد از او به فرزند پسر او خواهد رسید.
پانیذ گفت:پس با این حساب هنوز این باغ جانشین ندارد چون فرزند بهراد هم دختر است و ....
گفتم:مادر معتقد است که پای فرد دیگری خارج از این طایفه در میان است.کسی که نه به قصد تصاحب باغ و یا اجناس عتیقه بلکه بخاطر چیز دیگری که در این باغ وجود دارد قصد ترساندن و فراری دادن ما را دارد.
-بله منهم فکر میکنم که باید همین باشد.شاید از اجداد شما چیز گرانبهایی مثل گنج در این باغ بجای مانده که او میداند و میخواهد تصاحب کند.
-در اسنادی که بدست عمو رسیده و پدرم به امانت به او داده تا به من برگرداند نقشه ای وجود ندارد.من خود صندوقچه را بازرسی کرده ام.
-شاید پیش از آنکه شما و یا پدر مرحومتان به صندوقچه دستیابی پیدا کنید آن فرد بخصوص نقشه را برداشته و منتظر زمان بوده تا اقدام کند.
-پدربزرگم پیش از فوت و در هنگام مرگ خبر از صندوقچه داد و هیچکس جز خودش نمیدانست که صندوقچه گذاشت.فقط در هنگام فوت به پدرم گفته بود صندوقچه طلسم خوشبختی من نشد و گمان ندارم که برای شما هم سعادت ببار آورد.
-افراد مقتدر تنها بهنگام مرگ است که پی میبرند دنیا واقعا ارزش آنهمه حرص و طمع و جاه طلبی نداشته و از کرده خود پشیمان میشوند.من باز هم به این نکته که حتما در صندوقچه چیزی بوده که از چشم همه شما پنهان مانده تاکید میکنم.
-هم امروز وقتی برای آوردن محبوبه میروم صندوقچه را از عمو میگیرم و یکبار دیگر آن را بازرسی میکنم.شاید بقول شما بتوانم سرنخی پیدا کنم.
-آیا بمن هم اجازه دیدن صندوقچه را میدهید؟
خندیدم و گفتم:اگر از جادو و نفرین نمیترسید که با دست زدن به اوراق دامنتان را بگیرد از طرف من منعی وجود ندارد.
او گفت:من اطمینان دارم که شما میتوانید گره کور این معما را باز کنید.
-از اطمینانتات ممنونم.باور کنید وقتی دیشب گفتید که به توانایی ام ایمان دارید قدرتی فوق العاده در خود حس کردم و میتوانستم با شبح مبارزه کنم و خوشحالم که شما و محبوبه البته وقتی نفرت و کینه را فراموش میکند بمن اعتماد دارید.
پانیذ خندید و گفت:شما برا ی محبوبه قهرمانید!
-بله همینطور است و این احساس از کودکی با اوست.شما محبوبه را دیده اید و میدانید که او زن بسیار زیبا و دل فریبی نیست اما منهم در رویاهای نوجوانی ام از او فرشته ای زیبا و دوست داشتنی ساخته ام که هنوز هم بر همان باور هستم.فرشته ای با نگاه معصوم و بی گناه.حتی وقتی کیارش را برگزید و به او دل باخت نتوانستم نفرت را جایگزین مهر کنم و از او متنفر شوم.میدانی در عمق نگاه محبوبه حتی وقتی که خشمگین است و پرخاش میکند همان معصومیت دوران کودکی وجود دارد گویی آن نگاه میگوید مرا باور کن و این آتش فروزنده را نبین که پایدار نیست و زود خاموش میشود.مثل اینکه همان نگاه میگوید مرا باور کن که هنوز هم نگران سلامتی ات هستم و اگر آسیب ببینی شیون و واویلا براه می اندازم.مرا باور کن که هنوز هم سر شانه ات مامنی امن برای سرگذاشتن و هق هق کردن است و هنوز هم تو همان قهرمانی هستی که میتوانی دست دراز کنی و ستاره ای پر فروغ از آسمان بچینی و به سقف اتاقم آویزان کنی.میدونین من به نگاه بیش از زبانی که میجنبد و به واژه معنی میدهد معتقدم.
او خندید و گفت:خوش بحال محبوبه چون خیلی کم مردی پیدا میشود که از نگاه پی به راز درون همسرش ببرد.او زن خوشبختی است اما هنوز باور ندارد.
بعد پانیذ مرا هدایت به کوچه ها پیچ در پیچ کرد و هنگامیکه دستور توقف داد گفت:وقتی با محبوبه خانم به خانه برگشتید تماس بگیرید من فوری حرکت میکنم.شماره تماس را به محبوبه خانم دادم.

-بسیار خوب پس تا غروب خدا نگهدار.
با پیاده کردن او دلم هوای تو را کرد.از تو گفتن و از تو به تصویر کشیدن دلم را وا داشت تا نیاز دیدنت را هوس کند و از خود بپرسم صبح با عصر چه فرق میکند میروم و تا غروب در کنارشان هستم و بعد همگی برمیگردیم باغ.در مقابل فروشگاه اسباب بازی فروشی نگه داشتم و برای بهار مست جعبه ای از ابزار بازی فکری خریدم و بسوی خانه تان حرکت کردم.آفتاب گرم خبر از تابستانی سوزان و طولانی میداد.هوای آلوده شهر را پشت سر گذاشتم تا خود را به شما برسانم.مادرت با گرمی از من استقبال کرد و چون قدم به درون حال گذاشتم بوی تریاک شامه ام را آزار داد.مادرت با تغییری بیکباره در چهره ام پدیدار شد سربزیر انداخت و گفت:به پا دردش کمر درد هم اضافه شده و نوبت کشیدن را زیاد کرده.
-میدانم زنعمو همه ما سالهاست که به این کار عمو عادت کرده ایم.بهارمست چطور است؟آیا زبانش باز شده؟
مادرت گفت:تب کرده و فقط صبح توانستیم کمی به او صحبانه بدهیم اما حرف نه!
وارد اتاق که شدیم همه را دور هم دیدم پدرت پای منقل بود که با دیدنم آن را کناری گذاشت و بهراد از در اتاق دیگر خارج کرد و تو به تماشای تلویزیون نشسته بودی و بهارمست در بستری نزدیک پدرت در خواب بود.تو با دیدنم چهره د رهم کشیدی و پرسیدی:کجا بودی؟زنگ زدم ننه مریم گفت گه خیلی وقت است از خانه بیرون رفته ای.
خواستم جواب بگویم که پدرت مداخله کرد و با خشم گفت:بگذار از راه برسد بعد استنطاق کن.اصلا چه معنی دارد که زن بخواهد مفتشی کند حتما کاری داشته که طول داده.
به عمو گفتم:رفته بودم پرستار را برسانم به خانه پدرش راه دور بود و خیابان هم پر ترافیک.
مادرت برایم چای آورد و پرسید:دیشب خبری نشد؟
فهمیدم که منظورش روح است گفتم:نه هیچ اتفاقی رخ نداد و همه راحت خوابیدیم.
با ورود بهراد به اتاق و او با هم شروع به صحبت کردیم و برادرت با نگرانی گفت:بهار مست تب دارد و هنوز هم با کسی صحبت نکرده.من باید او را ساعت 4 بعدازظهر به آزیتا تحویل بدهم.
دست روی پیشانی بهارمست کشیدم و گفتم:دختر خوبم الان بیدار میشود و میبیند که عمو برایش چه آورده.
صدایم موجب بیداری بهار مست شد و وقتی چشم گشود و مرا دید تن تب دار خود را از بستر جدا کرد و در بغلم جای گرفت.آرام گفتم:به عمو سلام نمیکنی؟
سر پایین آورد و با صدایی ضعیف گفت:سلام.صدای او موجی از خوشحالی در اتاق بوجود آورد و او خیره بهمه نگریست.بسته کادویی را به دستش دادم و گفتم:حدس بزن عمو چه برایت خریده!
شانه بالا انداخت به نشانه ندانستن من کاغذ کادویی آن را پاره کردم و بهارمست با دیدن مکعبهای خانه سازی بوجد آمد .گفتم:با بابا بهراد خانه ای بسیار زیبا که هیچکس مثل آن را نداشته باشد.
گفت:بابا بلد نیست خانه بسازد تو بلدی.
خندیدم و گفتم:خودم برایت میسازم خانه ای زیبا مثل خانه فرشتگان.تو هیچ میدانی از همه بچه ها خوشگلتری تو حتی از پانیذ کوچولو هم خوشگلتر و خانم تری.
بهار نگاهش را به دیده ام دوخت و گفت:آقاهه گفت شیطون بلا!
حرف بهار سکوتی سنگین بر اتاق حاکم کرد و کسی جرات نکرد از او بپرسد آقا کیست؟من مکعبها را در آوردم و روی زمین ریختم و گفتم:بیا بنشینیم و خانه را بسازیم.اون آقاهه چون دوستت داشت بتو گفت شیطون بلا.اون کجا بود؟
بهار سعی کرد مکعبها را در هم جای دهد و بگوید:تو اتاق رفته بود تو کمد قایم شده بود بمن گفت بیا بازی کنیم شیطون بلا!
پرسیدم:و تو هم با اون بازی کردی؟
-آره اقاهه بمن گفت بیا قایم موشک بازی کنیم تو چشماتو هم بذار تا بهت نگفتم باز نکن.منهم چشمامو بستم و اون منو بغل کرد و با خودش برد.
پرسیدم:خب اونوقت تو بردی یا اون؟
بهارمست گفت:وقتی بمن گفت چشماتو باز کن همه جا تاریک بود و اون آقاهه نبود.اونجا یخ کردم و هی تو رو صدا کردم.
گفتم:خب منهم داشتم دنبالت میگشتم.هم من هم بابا بهراد هم اقا ایرج همه اومدیم تا پیدات کنیم اما توی ناقلا از ما بردی و به صدای ما جواب ندادی.
-آخه من نباید حرف میزدم اون آقاهه گفت اگه صدات در بیاد خفه ت میکنم.عمو من خیلی ترسیده بودم.
بغلش کردم و گفتم:اون آقاهه غلط کرد که تو رو ترسوند مگه من و بابا بهراد میذاشتیم تو رو اذیت کنه!اون داشت با تو شوخی میکرد اما تو باز هم اشتباه کردی با اون آقاهه رفتی مگه نه؟
بهار مست سر فرود آورد و گفت:من از اون آقاهه بدم میاد.
-آره عزیزم اون آدم خوبی نبود که تو رو ترسوند.ببینم دوست داری خونمون باغچه هم داشته باشه؟
بهارمست تایید کرد و گفت:عمو من میدونستم که تو پیدام میکنی برای همین نترسیدم.
بهار مست دوست داشت او را شجاع و نترس بدانم همان تصوری که تو در کوچکی از من داشتی بهمین خاطر ناخودآگاه بتو نگریستم و دیدم لبخند معنی داری بر لب داری.در جواب بهارمست گفتم:من میدانم که تو شجاعی و از هیچی نمیترسی اگر آنجا روشن بود تو اصلا نمیترسیدی.
بهار مست گفت:اون آقاهه چراغ قوه داشت.
-بتو نداد تا با اون بازی کنی؟
-نه اون چراغ قوه رو برداشت و رفت.
بهراد پرسید:کجا رفت؟
بهارمست شانه بالا انداخت و من به بهراد گفتم:تاریک بوده و بهارمست شجاع ما نمیتونسته ببینه.خب عیب نداره حالا همه چی تموم شده و آقاهه باخته و تو بردی اینم جایزه برنده شدن تو
خانه برای بهارمست ساختم و بعد از آن به او گفتم:عمه محبوبه غذای خوشمزه ای برایت درست کرده با عمه برو تا اون بهت غذا بده.
تو بلند شدی و دست بهار را گرفتی تا ما تنها شویم و بتوانیم با هم صحبت کنیم.با خارج شدن شما از اتاق عمو گفت:پس پای روحی در میان نیست و یک نفر دارد سربسرمان میگذارد.
بهراد گفت:چه کسی ممکن است که آنقدر پست و شریر باشد که بخواهد با جان کودکی بازی کند؟
عمو گفت:کار آقا شمس که نیست چون نه توان دویدن دارد و نه...
گفتم:او با ما بود.هر که هست جوان است که میتوانم به سرعت بدود.
بهراد گفت:در اقوام نزدیک هم جوانی نداریم.شاید غریبه ای در میان ما رخنه کرده و ...
مادرت گفت:غریبه که به وضع باغ آگاه نیست ما خودمان تا خراب نشدن دیوار نمیدانستیم که سرداب دیگری هم وجود دارد.من میگویم پای یک روح شریر در میان است روح یک مرد نه یک زن!
عمو کم حوصله گفت:اما آنجا فقط دو تا گور است که به دو زن تعلق دارد.
مادرت گفت:شاید اگر بیشتر میگشتید گور دیگری هم پیدا میکردید.
بهراد گفت:منکه دیگر حاضر نیستم به هیچ قیمتی پا در آن سرداب بگذارم همین دوبار را هم اشتباه کردم و با این اشتباه نزدیک بود دخترم را از دست بدهم.
مادرت گفت:هیچکس نباید دیگر به آنجا پا بگذارد.من میگویم آن را رها کنید و خود را از شر طلسم و نفرین ازاد کنید.دیشب محبوبه توی خواب داشت هذیان میگفت و چند بار با صدای بلند التماس کرد که دخترش را با خود نبرد اگر همینطور پیش بروید همه دیوانه میشویم.کامیاب مادرت را راضی کن از آنجا چشم بپوشد و بجای دیگر نقل مکان کند.محبوبه به مادرت وابستگی زیادی پیدا کرده و حاضر نیست او را تنها بگذارد.از قول من به مادرت بگو اگر به جان خودش رحم نمیکند بجان محبوبه و پانیذ و خود تو رحم کند و دور باغ را ظم بگیرد.

گفتم:چشم فرمایش شما را به او خواهم گفت.اما با حرفهای بهارمست دیگر یقین کردم که موجودی زمینی قصد آزار و شکنجه ما را دارد و به شما قول میدهم هر طور که شده او را گیر انداخته و خیال همه را راحت کنم.
بعد بیاد حرف آنروز صبح پانیذ و یاد صندوقچه افتادم و پرسیدم:عموجان میشود من صندوقچه را با خود ببرم؟شاید بتوانم با مطالعه دقیقتر این معما را حل کنم.
عمو گفت:منکه بهت گفته بودم این صندوقچه باید در اختیار تو باشد.حالا هم همینجاست و میتوانی ببری.
پرسیدم:شما مطمئنید که درون صندوقچه فقط همان دو سه کاغذ بود شاید...
عمو با قاطعیت گفت:به روح پدرت قسم صندوقچه را همانطور که از او گرفتم دارم بتو برمیگردانم.
دیدم پدرت از سخنم برداشت ناثواب کرده پس گفتم:عمو جان من به درستی و امانت داری شما هرگز شک نکرده ام بلکه منظورم پیش از گرفتن صندوقچه از پدرم بوده است.شادی همینطور که این صندوقچه دست به دست گشته است سند و یا نقشه ای هم که متعلق به صندوق بوده ربوده شده و دست به دست گشته تا رسیده به این آدم که قصد دارد ما را بترساند و بعد خیال راحت به هدفش برسد
عمو کمی به فکر فرو رفت و گفت:تا من بیاد دارم پدرت این صندوق را چون جان شیرین حفظ میکرد و نه به آن خاطر که صندوق خوش یمنی بوده بلکه به این خاطر که او با کنجکاوی میخواست محل دفن جده را پیدا کند.نه گمان نمیکنم که کسی توانسته باشد به صندوقچه دستبرد زده باشد.
بهراد گفت:شاید این دستبرد پیش از رسیدن آن به عمو صورت گرفته باشد یعنی در زمانی که هنوز در اختیار خود پدربزرگ بوده.
اینبار پدرت گفت:این ممکن است اما اگر این نظریه درست باشد پس چرا اینهمه سال صبر شده و حالا دارد اقدام میکند؟
خندیدم و گفتم:شاید طلسم و جادوی آن نقشه یا سند دامنگیر آنها هم شده و تا به امروز کسی جرات پیگیری پیدا نکرده است.
پدرت گفت:اینهم درست اما راز پیدا شدن سرداب و گور جده ها را جز خودمان کسی نمیداند.ما حتی کارگر نگرفتیم که این راز افشا نشود حاکی هم از در باغ بیرون نرفت که...
بهراد گفت:شاید ننه مریم و اقا شمس با کسی در این مورد صحبت کرده باشند میدانید که آنها چندان سر نگهدار نیستند و بخاطر کهولت سن و رقت قلبی که دارند همه را مثل خود خوب میبینند و اسان دردل میکنند.
گفتم:من همین امشب با اقا شمس در این مورد صحبت میکنم شاید سر نخی پیدا کنم.
تو قدم به اتاق گذاشتی و گفتی غذا آماده است.پدرت بلند شد و بسوی اتاق دیگر پیش افتاد و در همان حال گفت:فکر میکنم کلید حل این معما در دست اقا شمس باشد.اگر چیزی از او فهمیدی حتما بامن تماس بگیر.
به پدرت اطمینان دادم و همگی سر میز غذاخوری نشستیم ضمن آنکه بهار مست بار دیگر در کنارم نشست و اینبار بار با پرسش های خود اجازه نداد تا طعم و مزه غذا را احساس کنم.
****
تو گفتی:بهارمست به بهراد که پدرش است چنان وابسته نیست که بتو شده و این خوب نیست.بچه باید با والدین خود احساس نزدیکی و یکی بودن کند نه دیگران او بعدها که بزرگتر شود آسیب خواهد داد او نباید چنین تصور کند که تو همیشه هستی و میتواند بتو تکیه کند.در ذهن بهارمست تو...
گفتم:من هرگز نخواستم در قلب او جای پدرش را بگیرم.شاید در ضمیر ناخودآگاهش دارد برایم دلسوزی میکند و محبتش را اینطوری نشان میدهد مطمئن باش وقتی بزرگتر شد و توانست تفاوتها را از هم تمیز دهد بسوی پدرش خواهد رفت و مرا فراموش میکند شاید هم هرگز بخاطر نیاورد که در کودکی چه احساسی داشته.زمان بدنبال خود فراموشی می آورد نگران نباش.
تو گفتی:اما من اینطور فکر نمیکنم چه خودم حتی وقتی بزرگ شدم نه پدرم نه بهراد و نه هیچکس دیگر نتوانست جایگاه عاطفی که تو اشغال کرده بودی بگیرد.
گفتم:اما تفاوتها را از هم تمیز دادی جایگاه هر کسی را شناختی.سرشانه من برای خالی کردن عقده هایت خوب دانستی قلب کیارش را برای پذیرفتن عشق و جایگاه خانواده را برای مهر ورزیدن و داشتن پناهگاهی امن و مطمئن.چه ایراد دارد که بهار مست هم مثل عمه ش در انتخاب آزاد باشد و یقین کند که روی توانایی افرادی که دوستش دارند میتواند حساب کند.
-متمایز کردن احساس ها آسان نیست چون همه به یک اسم خطاب میشوند.
خندیدم و گفتم:نوع رفتار و بروز احساس خود روشنگر عواطف است.بهار مست هرگز مرا عاشقانه دوست نخواهد داست بلکه وقتی بزرگ شود احساسی همچون محبت به پدربزرگ عمو و یا دایی بمن خواهد داشت نه فقط شوهر عمه.
تو گفتی:این که معلوم است اما من خودم هنوز برای احساسی که به دیگران دارم نتوانسته ام اسمهای مناسب بگذارم.یا از آدمها خوشم آمده یا از آنها متنفر بوده ام.
گفتم:از آقا شمس متنفری؟
خندیدی و گفتی:چرا متنفر؟
پرسیدم:آیا عاشق آقا شمس هستی؟
بار دیگر با صدا خندیدی و گفتی:نه از او خوشم می آید چون پیرمرد مهربانی است ننه مریم هم همینطور.دوستشان دارم اما عاشق آنها نیستم.
-همین یعنی تفاوت احساسی و فرق بین عشق و علاقه.تو روزی گفتی که نمیتوانی از من متنفر باشی ضمن آنکه عاشق منهم نیستی پس این علاقه است که گاه بسوی بیزاری متمایل میشود و گاه بسوی دوست داشتن.وقتی از درجه نفرت ها کاسته شود کفه علاقه و مهر سنگین تر میشود و بالعکس وقتی میزان نفرت فزون شود کفه تنفر و انزجار سنگین میشود و بی تفاوتی تعادل بین دو کفه است.
پرسیدی:پانیذ در کدام کفه است؟اگر بگویی شاهین دو کفه است باور نخواهم کرد.
گفتم:من مثل تو نیستم و راحت انسانها را به دو دسته تقسیم نمیکنم.من علاقه ام را درجه بندی میکنم و نسبت به رفتار و منش هر انسان بارمی میدم.ترازوی من درجه بندی شده است.
-درجه چه شماره ای را نشان میدهد؟
-در مورد چه کسی؟
-پانیذ!

-او؟چرا در مورد او سوال میکنی؟چرا از خودت از کودکمان از مادر و یا آقا شمس و ننه مریم نمیپرسی؟
-چون میدانم عقربه آنها روی چه شماره ای می ایستند تنها مقدار و اندازه پانیذ را نمیدانم!
نگاهت کردم و پرسیدم:اگر تا این حد مطمئنی بگو درجه در رابطه با خودت چه عددی رانشان میدهد؟
تو با قاطعیت و خونسردی گفتی:صفر و شاید هم زیر صفر.
-برایت متاسفم و توصیه میکنم که هیچوقت پشت ترازو برای اندازه گیری ننشینی.
-تو که اینقدر حساب دقیق میدانی بگو عقربه پانیذ کجا می ایستد؟
نگاهت کردم و گفتم:تا زمانی که درجه بندی را یاد نگرفته ای بتو نخواهم گفت.
رنجیده به بیرون شیشه اتوموبیل نگاه کردی و گذر اتوموبیلها را دیدی و با سکوت خود خلوت کردی.من زمزمه کردم من به دیدار زنی رفتم در آن سر عشق ناامید برگشتم!تو گفتی اشتباهی بجای برداشتن چراغ محبت چراغ هوس را با خود بردی.گفتم:تو ندیدی که تمام تنم از باران محبت خیس بود؟زمزمه کردی نور نبود آتش بود که به یکباره همه جانم را سوخت و خاکستر کرد بهره اش نفرت بود!گفتم پس چرا از من دست نمیکشی و خود را راحت نمیکنی؟گفتی چون شانه هایت را برای گریستن کم میارم.پرسیدم هرگز آن یکی کفه سنگین شد؟گفتی روزگاری سنگین بود روزگاری نه چندان دور که فکر میکردم هیچ چیز و هیچکس نمیتواند رشته محبتی را که آرام ارام در بن جانم پای گرفته نابود کند و از بین ببرد حتی به کیارش گفته بودم!
پرسیدم:به کیارش در مورد من چه گفته بودی؟
-من به کیارش گفتم هر وقت از خودم و از تو متنفر شوم پیش کامیاب میروم تا مرا دوباره با خودم و با تو آشتی دهد او تنها انسانی است که کلامش تاثیر لالایی دارد.به او گفتم کامیاب ساحل امنی است که هر غریقی به آن دل خوش میکند.به او گفتم که تو باغبانی هستی که در شوره زار گل شقایق پرورش میدهی اما...
-یکبار به روبرویت نگاه کن آیا بدنبال هر شب طلوعی نیست؟
گفتی در بیابان جز خار نروید.گفتم آتش بدست تست بسوزان و خاکستر کن.خندیدی:چه فایده خاکستر روی خاکستر.گفتم اما جای امیدی هست چرا که باورت هنوز بیرنگ نشده.گفتی پنجره را تا آخر باز کرده ام تا همسفر باد شوند.گفتم آنوقت شانه ام را برای تهی شدن کم میاری.گفتی:دیگر اشکی باقی نمانده گفتم بمن نگاه کن!در بحر نگاهت ابری باران زا دیدم و زمزمه کردم دروغ میگویی.
آه محبوبه بعد از انتظاری طولانی یک جوانه در قلبم رویید و دانستم شانه هایم نحیفم هنوز هم میتوانند سجده گاه سر تو باشند.تو اگر تمام باورهایت را بدست باد بسپاری هنوز معتقدی هنوز ایمان داری که کامیاب میتواند تو را با خودت آشتی دهد.میتواند در کفه دیگر آنقدر مهر بریزد که سنگین تر باشد.تو هنوز معتقدی که میشود با دستی خاکستر را پس راند به امیدی شاید آتش هنوز برجا باشد.من یاس تو را لحن غمگین تو را باور کردم.من یقین آوردم که از فروریزی این سقف این آوار میترسی.گرچه با بی مهری و سردی سعی در کتمان داری اما من تو را بهتر از خودت میشناسم و بهمین خاطر میگویم که هنوز کامیابم.
مادر گونه ات را بوسید و پانیذ را از آغوشت گرفت تا تغییر لباس بدهی.وقتی بسوی اتاق میرفتی گفتی:یک امشب بگذار پناهی پیش خانواده اش باشد من از پانیذ مراقبت میکنم.
مادر گفت:خوشحالم که سرحالی.
تو خندیدی و گفتی:آخه میدونم که شبح د رکار نیست و جده با هیچکس سر جنگ و تلافی ندارد.
مادر از من پرسید:بهش گفتی؟سر تکان دادم و گفتم:نه مادر بهارمست اقرار کرد.
مادر هیجان زده پرسید:پس اون صحبت کرد؟
گفتم:آره قضیه ربودنش کار روح جده نیست اون گفت یک مرد بود.
مادر پرسید:صورتش ایا بهار صورت مرد رو دیده؟
گفتم:نه چون هیچی نگفت.
مادر گفت:اگر دیده بود کار آسونتر میشد.اما باز هم فرقی نداره حالا میدونیم که اون یک آدمه.
پرسیدم:آقا شمس کجاست؟چند بار بوق زدم اما نیومد در را باز کنه.
مادر گفت:برمیگرده رفته خرید ننه مریم هم تو آشپزخونه ست.این چیه لای پارچه؟
گفتم:امانتی است.
پرسید:صندوقچه است؟
-آره عمو داد تا خوب اوراق رو بخونم شاید نکته ای پیدا کنم.
-نمیبایست حالا و تو این شرایط می آوردی شاید دزدیده بشه.
-نه میدونم کجا قایمش کنم امروز خبری نشد؟
به اتاق قفل شده اشاره کردم.مادر سر تکان داد و گفت:هیچ خبری نبود شاید همون دیشب فهمیده که ما دستشو خوندیم و دیگه از اینجا رفته.
تو پانیذ رو از مادر گرفتی و پرسیدی:کی از اینجا رفته؟
گفتم:مادر میگه شاید دزده فهمیده که ما هم فهمیدیم و از اینجا رفته.
تو گفتی:نه امکان نداره اون نصف راه رو طی کرده و ممکن نیست که از نیمه راه برگرده.ممکنه راه ورودش رو تغییر بده یا اینکه....

ننه مریم از آشپزخانه بیرون اومد و با دیدن ما صورتش شکفت و پرسید:کی اومدین؟پاییز خوبه؟ 
مادر گفت:ننه پاییز نه پانیذ؟
ننه مریم خندید و گفت:پاییز و پانیذ هر دو یکین حالش خوبه؟
گفتم:آره خوبه آقا شمس کی برمیگرده؟
ننه مریم بسوی باغ نگاه کرد و از روی آفتاب گفت:خیلی وقته رفته دیگه باید برگرده.
پرسیدم:ننه مریم اگر چیزی ازت بپرسم جوابمو میدی؟
چینی به پیشانی انداخت و گفت:کی از من چیزی پرسیدین که راستش رو نگفتم؟
گفتم:میدونم دروغ تو ذاتت نیست فقط میخوام خوب فکر کنی و بعد جواب بدی.
نشان داد که آماده شنیدن است.گفتم:ننه مریم تو این چند هفته کسی نیومد به باغ؟یکی که از خودمون نباشه؟
ننه بدون فکر کردن گفت:هیچکس!
گفتم:ننه اول خوب فکر کن و بعد جواب بده.منظورم یک مرده مردی که ممکنه شما و آقا شمس بشناسین اما برای ما غریبه باشه؟
ننه مریم باز هم سر تکان داد و گفت:ما سالهاست که با شما داریم زندگی میکنیم و خانم جان خوب میدونه ما هیچکس رو نداریم که بیاد سراغمون.خیلی سالهای پیش عموی آقا شمس میومد که وقتی مرد دیگه هیچکی سراغی از ما نگرفت.
پرسیدم:شاید اومده اما شما اونو ندیدین.آقا شمس چیزی نگفت؟
ننه مریم خندید و گفت:اگه کلاغ از روی درخت بپره آقا شمس بمن خبر میده نه والله کسی نیومد!
-ننه مریم قسم نخور حرفتو باور میکنم.خب پس اینهم نشد!
پرسید:چی چی و نشد؟
گفتم:داشتم امیدوار میشدم که غریبه ای توی خونه راه پیدا کرده اما وقتی میگی هیچکی نیومده...
ننه مریم گفت:آقا جون درست نیست که بگم اما روح جده...
گفتم:کار اون نیست یک مرده!
دهان ننه مریم باز مونده بود و مادر حرفهای بهارمست را برای ننه تعریف کرد.ننه گفت:ما برایش تله میزاریم و گیرش میاریم.
تو پرسیدی؟چطوری؟
ننه گفت:وقتی اومد تو اتاق همه چراغها را روشن میکنیم و راه فرارشو میبندیم اینکه کاری نداره!
مادر بمن نگاه کرد و در همان زمان صدای در باغ شنیده شد.ننه مریم گفت:اومد میخواین از خودش هم سوال کنین.
آقا شمس با بغلی از نان گرم وارد شد و با دیدن ما لبش به خنده باز شد و در جواب سلام ما گفت:چه خوب کردین اومدین به اوس محمود گفتم وقتی شماها خونه نباشین غم عالم رو سینه ام سنگینی میکنه.
مادر پرسید:اوس محمود؟!
آقا شمس نانها را بدست ننه مریم داد و گفت:اوس محمود پسر اوس عباسه و اون هم پسر اوس تقی خدابیامرز که این ساختمون رو علم کرده.
همه با کنجکاوی به او نگاه کردیم و من پرسیدم:اون خونه ش کجاست؟
آقا شمس گفت:وقت زیادی نیست که از ده برگشته.
بعد رو به مادر کرد و گفت:یادتون میاد اوس عباس همونکه وقتی آقا خدابیامرز زنده بود پشت اتاق برای ما آشپزخونه ساخت.
مادر با کشیدن آه و گفتن حالا یادم اومد رو بمن کرد و گفت:اوس عباس مرد باخدایی بود.تو باید محمود رو بشناسی همون که وقتی داشتیم آشپزخانه را برای آقا شمس میساختیم با پدرش میومد و با تو بازی میکرد.
گفتم:یک چیزهایی یادم میاد اما اون حالا باید همسن من باشه شاید هم بزرگتر!
آقا شمس گفت:بنظر میاد از شما بزرگتره.
پرسیدم:اونو کجا دیدی آیا به باغ هم اومد؟
آقا شمس سرتکان داد و گفت:نه به باغ نیومد اما خیلی دوست داشت که شومارو از نزدیک ببینه.از من پرسید که زن دارین بچه دارین؟منم گفتم که تازگی ها خدا بشما اولاد داده خیلی خوشحال شد و پیغام داد که اگر باغبونی یا بنایی داشته باشین میتونه انجام بده.
پرسیدم:تو اونو کجا دیدی؟
آقا شمس گفت:تو نونوایی.
باز هم پرسیدم:بتو نگفت اگه کارش داشته باشیم کجا میتونیم پیداش کنیم؟
آقا شمس خندید و گفت:تو نونوایی!
همه خندیدیم و مادر پرسید:اونجا کار میکنه؟
-تازه مشغول شده نون چونه میکنه.
مادر پرسید:تو اونو شناختی یا اون تو رو شناخت؟
آقا شمس خندید و گفت:اون منو شناخت من کی حواسم جمعه که این دفعه باشه.بنده خدا کلی آشنایی داد تا شناختمش اما اون همه ماهارو خوب بخاطر داشت حتی از آقا حبیب و آقا بهراد هم پرسید آخه اوس عباس چند روزی هم خونه آقاعمو کار کرده و محمود با اون به خونه تون رفته.
روی آقا شمس به تو بود.تو گفتی:منکه چیزی یادم نمیاد!
مادر گفت:من یادم میاد برای شما تو زیرزمین یک انباری ساخت که جای برنج و خواربار باشه.اما بعد چیزهای ارزشمند و گذاشت توش و درش رو قفل کرد.
تو گفتی:اون انباری تو زیرزمین هنوز هم هست و بابام گاهی وقتها میره و توش و ساعتی با خرت و پرتها سرشو گرم میکنه.اون تو چیز با ارزشی نیست.
مادر گفت:به هر حال اوس عباس اونو ساخته شایدم اینجا بیشتر از یک اشپزخونه چیز ساخته حواسم نیست ننه مریم تو یادت میاد؟
ننه مریم به حالت تمسخر گفت:از من بپرس شام دیشب چی بود یادم نیست.
من به آقا شمس گفتم:در مورد اوس محمود و اینکه ما با هم در مورد اون صحبت کردیم بهش هیچی نگو.اگر ازت پرسید بگو یادت رفت و یا هر چی جز اینکه بگی ما میدونیم اون کیه و چیکاره هست.یک چیز دیگه میدونی اون حالا کجا زندگی میکنه؟
بجای اقا شمس تو با ریتم گفتی:تو نونوایی!

همه خندیدیم و اقا شمس گفت:اتفاقا آره شبها همونجا میخوابه.
گفتم:خیلی د رمورد اوس محمود صحبت کردیم دیگه کافیه.
وقتی به اتاق مادر پا گذاشتم نشستم و فاصله نانوایی و باغ را سنجیدم و دیدم اون خیلی راحت میتونه بیاد و بره.از در هم احتیاجی نبود وارد بشه از دیوار پشت باغ جایی که به قطعه زمینی بایر اتصال داشت میتونست آمد و شد کنه مخصوصا در شب که وقتی آفتاب غروب کنه پرنده در کوچه باغ پر نمیزنه.حال مونده بود موضوع سرداب و راه وارد شدن به اون که جز در کمد راهی نداشت.از خود پرسیدم نکنه از سرداب اولی به این سرداب در مخفی وجود داشته باشه که ما از اون بیخبریم.یادم اومد هیچوقت تا آخر سرداب نرفته بودم و وجود دیگهای سنگین مسی و خمره های متعدد مانع میشد که تا آخر سرداب عبور کنیم و یا اینکه دیدن اینهمه خرت و پرت حوصله گشتن و رفتن به آخر سرداب را نداده بود.بخود گفتم ای کاش به حرف تو گوش کرده و تا آخر سرداب رفته بودیم.فکر عملی کردن این کارو گذاشتم برای صبح روز آینده و به نقشه ننه مریم فکر کردم که گفته بود میتونیم تله بزاریم و غافلگیرش کنیم.این فکر بدی نبود میشد کاناپه رو از پشت در برداریم و به او مجال داخل شدن بدهیم و وقتی داخل سالن شد با بستن در توی سالن غافلگیرش کنیم.فاصله اتاقها از هم زیاد بود و در یک آن نمیشد هم از اتاق خارج شد و هم در دیگرا را قفل کرد.مگر اینکه میشد پشت کاناپه کمین کرد و تا او داخل شد به سرعت بلند شد و در را قفل کرد.سر میز شام به همه نقشه کار را گفتم.آقا شمس هیجان زده گفت:من آن وقتها یک نفری چند تا دزد از همین باغ گرفتم و کت بسته تحویل پدرتان دادم و ...
ننه مریم گفت:این مال جوانی هات بود نه حالا که نای راه رفتن نداری.
آقا شمس غمگین شد و مادر برای آنکه دل او را شاد کند گفت:من آنوقتها به امید بودن اقا شمس در باغ میماندم و پدرت به سفر میرفت.حالا هم همان دل و جرات را دارد.
برق رضایت از چشم آقا شمس درخشید و من گفتم:بسیار خب امتحان میکنیم.
بعد به اقا شمس گفتم:تو امشب پشت کاناپه کمین میکنی و من هم در اتاق مادر بیدار میمانم.خانمها هم میروند پیش پانیذ میمانند.
مادر گفت:من با تو میمانم و ننه مریم و محبوبه مراقب پانیذ هستند.
تو گفتی:ما هم بیدار میمانیم و چراغها را روشن میکنیم.
مادر گفت:خوب است وقتی از آشپزخانه خارج شدیم در را قفل کنیم که جایی برای فرار نداشته باشد.
همه یکبار دیگر نقشه را با هم مرور کردیم و مادر چماق را به اقا شمس داد تا از آن برای دفاع استفاده کند و باتوم را برای خودمان برداشت.ننه مریم گفت عصای منهم هست!همه بی اختیار سکوت کردیم و به کاری که در پیش داشتیم فکر کردیم.صدای تیک تاک ساعت دیواری به گوشمان رسید و اینبار بر خلاف گذشته عقربه ها با ثانیه ها مسابقه گذاشته و دقایق را با سرعت طی میکردند به ساعت نگاه کردم و آرام گفتم:مثل هر شب چراغها را خاموش میکنیم و نه دیرتر و نه زودتر.هیچکاری که شک برانگیز باشد نمیکنیم.آقا شمس تو برو به اتاقت و مثل هر شب چراغت را خاموش کن و بعد آرام و اهسته برگرد همینجا من در هال را باز میگذارم و به انتظارت هستم.
آقا شمس گفت:پس من رفتم.
وقتی آقا شمس از در ساختمان خارج شد بر خلاف هر شب آهنگی زیر لب زمزمه میکرد که خبر از شادی و دلخوشی او میداد.ننه مریم گفت:چه وقت خواندن است این موقع شب خوبیت ندارد.
مادر گفت:شاید میترسد و میخواهد با خواندن ترس را از خود دور کند.
تو پانیذ را با ساکش برداشتی و به اتاقت رفتی و ننه مریم هم در اتاق پانیذ را قفل کرد و بمن اشاره کرد که در آشپزخانه باز نماند.من و مادر وقتی از آنجا خارج شدیم مادر گفت:من اینجا میبندم تو درهای دیگر امتحان کن.
با بازرسی تمام درها من پشت در هال ایستادم تا چراغ اتاق آقا شمس خاموش شود بعد به محبوبه گفتم:حالا چراغها را خاموش کن فقط مهتابی روشن بمونه.با خاموش شدن چراغها در هال را کمی باز کردم که آقا شمس راحت بتونه وارد بشه.همه چشم بدر دوخته بودیم که هر چی زودتر اون از راه برشه وقتی در باز شد و آقا شمس دولا دولا مثل یک گربه خزید توی هال صدای تو و مادر که از وحشت وای گفتید توی هال پیچید.آقا شمس همونطور خمیده رفت پشت کاناپه و نجوا کرد:چماق کجاست؟من چماق را کنار دستش گذاشتم و در هال را قفل کردم و رفتم به اتاق تا برنامه هر شب تکرار بشه.شب ساکت و آرام بود که میشد بخوبی به هر صدایی گوش کرد.مادر چراغ خواب را روشن کرد و دیگر آن را به هال نبرد.همه در انتظار ورود شبح ثانیه شماری میکردیم و قلبهایمان در اثر هیجان تند و تند میزد چوب باتوم در دستم عرق کرده بود که نشان میداد ترسی ناگزیر به وجودم رخنه کرده.داشتم مایوس میشدم و فکر انصراف دزد هم داشت در ذهنم خانه میگرفت که یکهو مهتابی خاموش شد و مادر گفت داره میاد آماده باش.چوب باتوم رو با هر دو دست گرفتم که نکنه بترسم از دستم بزمین بیفته.بجای خود شبح صدای زنی به گوشمان رسید که گفت:من اینجام بیا بیرون کامیاب مگه نگفتم که حق نداری بچه را از خونه بیرون ببری.حالا هر چی دیدی از نافرمانی خودت دیدی.
آشکارا دست و پایم شروع کرد به لرزیدن و حس کردم که توان ایستادن ندارم.مادر بازویم را چنگ زد و آرام پرسید:صدای در نیومد!خواستم دهان باز کنم که صدا شنیده شد و بعد از آن سایه بلندی از مقابل اتاق ما رد شد.مادر گفت حالا!با فرمان او جان گرفتم و از خودم را انداختم بیرون.مادر چراغ اتاق را روشن کرد و محبوبه هم کلید لوسترها را زد آقا شمس با جهشی بلند در اتاق خالی را بست و همه د رهال جمع شدیم اما جز خودمون کسی در هال نبود.مات و حیران زده به یکدیگر نگاه کردیم و مادر گفت:باید همینجا باشد.زیر مبلها و میز نهارخوری را گشتیم حتی درهای بسته را باز کردیم و نگاه کردیم اما هیچکس نبود.آقا شمس گفت:میتونم قسم بخورم که کسی وارد شد باید همینجا باشه مگه اینکه...
آقا شمس دلش نیومد جمله خود را تمام کند و باعث وحشت بیشتر ما شود.ننه مریم که منظور او را فهمیده بود شروع کرد به خواندن دعا و پشت هم به دور سالن سرگرداندن و فوت کردن.مادر که ناامید شده بود نشست روی مبل و گفت:فکر میکردم که همین امشب کار تموم میشه.
تو گفتی شاید فهمیده و اصلا داخل نشده.
از کلام تو از جا پریدم و در اتاقو باز کردم.در کمد باز بود و کسی دیده نمیشد گفتم:از همین راه در رفته.
آقا شمس گفت:وقتی اومد من فوری درو قفل کردم.از در بسته چطوری رد شده؟
ننه مریم گفت:اون میتونه از دیوار هم عبور کنه!
و با این حرفش به همه فکر روح و تلقین کرد.تو گفتی:پانیذ؟همه متوجه پانیذ شدیم و به اتاق تو دویدیم اما خوشبختانه کودکمان در گهواره اش خوابیده بود.تو پانیذو بغل گرفتی و از اتاق خارج شدی همه بار دیگر در هال جمع شدیم و دور هم نشستیم.مادر گفت:من میگم داخل شد اما خارج نشد.
آقا شمس گفت:منهم همینو میگم.
من گفتم:؟پس کو؟کجاست؟
تو گفتی:شاید یک در دیگه وجود داره دری که تنها اون میدونه.
گفتم:غیر ممکنه من 30 ساله دارم اینجا زندگی میکنم اگر در دیگری بود من میفهمیدم.
به تمسخر گفتی:مگه فهمیدی که پشت در کمد چه خبره؟!
مادر گفت:دعوا نکنید بجاش بیاین فکر کنین که چه باید بکنیم.
من گفتم:من خودم دیدمش که از جلوی اتاق عبور کرد.
مادر گفت:اول صداش اومد بعد رد شد.
تو گفتی:صداش مردونه نبود یک زن بود.
ننه مریم گفت:منم شنیدم یک زن بود یک زن عصبانی که خط و نشون میکشید.آقا شمس گفت:پس یکی دیگه هم هست.
تو پرسیدی:حالا چکار کنیم؟من که حسابی گیج شدم ای کاش پناهی الان اینجا بود.
پرسیدم میترسی؟گفتی نمیدونم خودت بگو!گفتم:برو بخواب من بیدارم یعنی همه برین بخوابین.از امشب من بیدار میمونم و کشیک میدم.
آقا شمس گفت:منهم هستم دو نفری پاسبونی میدیم از هیچی نترسین.
مادر هم گفت:من هوشیار میخوابم تو بگیر بخواب.
تو با اکراه بلند شدی و در عمق نگاهت یک خواهش یک التماس نهفته بود.مثل اینکه میخواستی چیزی بگی اما روت نمیشد.وقتی داشتی داخل اتاق میشدی یکبار دیگه نگاهم کردی و من فهمیدم کارم داری.بلند شدم و به دنبالت وارد اتاق شدم و گفتم:تا خود صبح پشت اتاقت میمونم.
گفتی:اگه راست گفته باشه اگه بخواد تلافی در بیاره؟
گفتم:اونوقت باید از رو نعش من رد بشه تو که ترسو نبودی؟!
-بخاطر خودم نیست برای پانیذ دلم شور میزنه.
دستمو گذاشتم روی شونت و گفتم:بمن نگاه کن درسته که پانیذ برایم خیلی عزیزه اما تو مهمتری.بگیر بخواب و از هیچی نترس.
برای اولین بار مثل زنی مطیع و رام پانیذ را در گهواره خواباندی و خودت به بستر رفتی و گفتی شب بخیر.

داروی تعلق و دلبستگی چه تاثیر شگرفی دارد.داشتم ره رویا میرفتم و از نردبان امید بالا میرفتم که چشمم خورد به آقا شمس که چشمانش خیره شده بود و دهانش باز مانده بود.آرام گفتم:آقا شمس آقا شمس؟!اما اون مثل یک چوب خشک بود فقط نگاه میکرد.بلند شدم و شونه هاشو گرفتم و تکون دادم مثل اینکه نفسش در سینه حبس شده بود و بالا نمی آمد.با تکان من صدای خرناسی از حلقومش خارج شد و تونست نفس تازه کنه.پرسیدم:چی شده حالت خوبه؟
دست گذاشت روی سینه ش و بسختی گفت:شوما هم دیدین؟
گفتم:چی چی رو؟منکه چیزی ندیدم!
آقا شمس به ساعت اشاره کرد و گفت:اونجا بود خودش بود یک نفر تو ساعت بود.
گفتم:آقا شمس مطمئنی خواب نبودی؟
با فرود آوردن سر تایید کرد.بار دیگه همه چراغها روشن شدند و مادر و محبوبه و ننه مریم بیرون آمدند و مادر پرسید:چی شده؟
گفتم:آقا شمس میگه یک نفر تو ساعت بوده.
تو و مادربا هم پرسیدید؟ساعت؟
آقا شمس گفت:باور کنین راست میگم میخواستم ببینم ساعت چنده و آیا وقت نماز شده که دیدم یک سیاهپوش تو ساعته.صورتش اسکلت بود اما...
ننه مریم گفت:نگفتم شب آواز خوندن شگون نداره و بختکی شده!
مادر گفت:شاید سایه ای روی شیشه ساعت دیده ای و ...
آقا شمس گفت:نه والله خانم جان سایه نبود خودش بود.
بلند شدم و در شیشه ای ساعت دیواری را باز کردم و گفتم:توی این قاب به جز ساعت که چیزی نیست در ساعتو بستم و گفتم:آقا شمس نمیخوام بگم خواب بودی و خواب دیدی اما هر چی بود دیگه نیست.
آقا شمس دست روی زمین گذاشت و بلند شد و گفت:من میگم هنوز همین جاست و شوما باورنکنین.
تو گفتی:اگر باور کنیم کاری از ما برنمیاد جز اینکه بنشینیم و نگاه کنیم.حرف تو باعث شد احساس بزدلی و جبونی بکنم و مثل آدم شکست خورده ای که تمام غرور و عزت نفسش پایمال شده باشه از خودم بدم بیاد.تو حقیقت را گفته بودی و از دست من کاری برای نجات شما ساخته نبود.دشمن از همه طرف بر ما احاطه داشت و کارهای کوچک ما در برابر دشمن نامرئی هیچ بود و بی فایده.ما در برابر او سربازانی بدون سلاح بودیم که آسان میتوانست بر ما تسلط یافته و ما را از بین ببرد.همانطور که نشسته و سر در گریبان فرو برده بودم در دل جده را مخاطب قرار دادم و گفتم آیا از زجر چند انسان شادمانی؟اگر ترساندن دو پیرزن و پیرمرد نشان قدرت توست به حالت متاسفم و بهمه خواهم گفت آنچه حکایت شنیده اند باور نکنند.بهمه خواهم گفت زور جده به پیرزنان و پیرمردان میچرید و تیر خدنگش سینه طفلان را نشانه میگیرد.من چه ساده دل بودم که میخواستم دخترم را همچون تو پرورش دهم.
صدای باز شدن خشک دری به گوشم رسید و چون سربلند کردم در ساعت باز شده بود.به گمان اینکه خوب نبسته بودم بلند شدم تا بار دیگر در ساعت را ببندم و به گمانم خشم خود را با کوبیدن محکم در خالی کردم که اینبار قسمتی از جزر دیوار که ساعت به آن آویخته شده بود مثل لنگه دری باز شد و همه ما وحشت زده بر جایمان ایستادیم.اتاقکی به اندازه باجه تلفن پیش رویم ظاهر شده بود.آقا شمس میان ترس و وحشت گفت:دیدید اشتباه نکرده بودم.
نور لوستر اتاقک را روشن کرده بود و به حقیقت میترسیدم قدمی دیگر به آن نزدیک شوم.با دو سه گام فاصله از اتاقک به تماشا ایستاده بودم و همه همچون من به داخل آن خیره نگاه میکردند.تو به نجوایی ضعیف پرسیدی:اینجا کجاست؟
مادرم گفت:معلوم نیست شاید بجایی راه دارد؟
آقا شمس گفت:وقتی تو خالی است به قاب ساعت میماند.
گفتم:اندازه قد یک آدم است.
تو گفتی:بیشتر شبیه گور ایستاده است.
من بزور خندیدم و گفتم:آقا شمس درست فهمیده قاب ساعت همین!
سخنم حرف دل خوش کنی بود که چون خودم آن را باور نداشتم به شما هم تسلایی نداد.تو گفتی:چرا امشب صبح نمیشود؟
آقا شمس به ساعت چرخیده نگاهی انداخت و زمزمه کرد:سحر شده.
همه در همان حالتی که نشسته بودیم ساعتی به خواب رفتیم و من از صدای سرفه خشک آقا شمس بیدار شدم.پیش رویم منظره ای دیدم قلبم را بدرد آورد تو د رحالیکه پانیذ را سخت در آغوش گرفته بودی به خواب رفته بودی.از خود پرسیدم چه باید بکنم؟آفتاب سطح سالن را روشن کرده بود و بوی عطر چای از آشپزخانه می آمد.به اطرافم نگاه کردم تنها من و تو مانده بودیم.حرکت تو موجب بیداری پانیذ شد او را از تو گرفتم و زمزمه کردم راحت بخواب.تو در درون مبل خود را کمی جابجا کردی و بار دیگر به خواب رفتی.مادر کودک را از من گرفت تا او را مرتب کند و د رهمان گفت:زنگ بزن پرستار بیاید محبوبه دارد از پای در می آید.
دخترمان بی آنکه مداخله ای در خستگی ما داشته باشد اما ناامنی محیط زندگیمان از او باری ساخته بود قابل دستبرد دزدان.وقتی با پانیذ تماس گرفتم خوشحال شد و گفت:گمان کردم که عذرم را خواسته اید آیا همه چیز روبراه است؟
گفتم:تا روبراهی چه باشد!باید بیاید و بعد قضاوت کنید.
گفت:هم اکنون حرکت میکنم لحن شما نگرانم کرد.
گفتم:همه خوبیم اما...
گفت:میفهمم و سعی میکنم هر چه زودتر برسم.
با قطع تماس از خود پرسیدم آیا میتواند دوام آورد؟بسوی آشپزخانه روان شدم و ساعت را بحال اولش برمیگرداندم که میان درز در و سینه دیوار فضایی خالی دیدم خطی مستقیم که تا زمین ادامه داشت.سعی کردم انگشتم را از میان شکاف عبور دهم میسر نشد.بخود گفتم باید راهی باشد.در چوبی ساعت را یکبار دیگر باز کردم و در روی آن دست کشیدم شاید دکمه ای بیایم اما چیزی وجود نداشت در اطراف قاب هم چیزی لمس نکردم.صورتم را به شکاف نزدیک کردم و نسیم خنکی بر صورتم نشست.یقین کردم که پشت دیوار خبری هست.بویی که از نسیم به مشامم رسیده بود بویی آشنا بود این را وقتی در سرداب بودیم حس کرده بودم.با خود گفتم:اگر موفق به کشف در نشوم دیوار را خراب خواهم کرد.آقا شمس مرا که در حال بازرسی بودم دید و پرسید:چیزی پیدا شده؟
گفتم:تو هم بیا ببین به گمانم این شکاف یک در است اما راه بازکردنش را نمیدانم.
آقا شمس هم شروع به وارسی کرد و تمام سطح دیوار را دست کشید و گفت:شاید از آن طرف باز میشود؟
گفتم:نه این راه خروج است دیشب آن شبح از بیاد از اینجا خارج شده باشد.
آقا شمس کاملا داخل اتاقک شد تا سقف را بنگرد که ناگهان در مقابل چشمم ناپدید شد.فریادم مادر را هراسان از اتاق پانیذ خارج کرد و وقتی مرا مبهوت و بهت زده در حال تماشای ساعت دید خود را بمن رساند و پرسید:کامیاب چرا داد میزنی؟
به اتاقک اشاره کردم و گفتم:آقا شمس ناپدید شد مادر همینجا ایستاده بود و یکهو غیبش زد!
مادر بر صورت خود کوبید و گفت:حالا چکار باید بکنیم؟جواب ننه مریم را چه باید بدهیم؟
به مادر گفتم:شما چراغ قوه بیاورید تا من خوب اینجا را تفتیش کنم.
با آورده شدن چراغ قوه همچون آقا شمس داخل اتاقک شدم و نور چراغ قوه را به سقف انداختم و حس کردم که دور محور خود چرخیدم.من روی سطح صافی ایستاده بودم و زیر پایم سه پله کوتاه بود.آرام صدا زدم:آقا شمس آقا شمس!صدایش از فاصله ای نه چندان دور به گوشم رسید که گفت:آقاجان من اینجا هستم.
از پله ها پایین رفتم و در جهت صدا براه افتادم و آقا شمس را در کنار د رکوچکی یافتم.نور چراغ قوه چشمانش را آزار داد و دست مقابل چشمانش گرفت و گفت:آقا جان این در را میشناسم.پرسیدم:ما کجا هستیم؟

گفت:ته سرداب و این در به گمانم به آن یکی سرداب راه دارد.با من بیاید.
آقا شمس از روی غریزه حرکت کرد و منهم او را دنبال کردم.وقتی پایم به چیزی خورد و صدایش در آمد آقا شمس گفت:دیگ مسی بود.
گفتم:آقا شمس یعنی ما در سردابی هستیم که من زندانی بودم؟
خندید و گفت:درست است حالا اگر خوب بو بکشید بوی سرکه ها را میفهمید.
بو کشیدم و به حقیقت گفته آقا شمس پی بردم.حالا دیگر من خود نیز راه را بلد بودم.وقتی به پایین پله ها رسیدیم گفتم:پس آن یکی سرداب درش همان در کوتاه است.
به سختی از پله ها بالا رفت و ضمن پیمودن پله ها گفت:من هیچوقت کنجکاوی نکردم که بدانم آن در به کجا راه پیدا میکند ضمن اینکه با انجا کاری هم نداشتم.
هر چه بالا میرفتیم از شدت تاریکی کاسته میشد و زمانیکه نور خورشید را بر روی پوست صورت خود حس کردیم هر دو نفسی بلند و آسوده کشیدیم و برای دقایقی روی آخرین پله نشستم تا بتوانیم به افکار خود انسجام بدهیم.گفتم:آقا شمس دارد معما حل میشود.شبح یا دزد فرقی نمیکند او شبها داخل سرداب شده و از در سرداب دیگر وارد سرداب دوم شده و از کمد وارد ساختمان و از در ساعت خارج میشود.این را میرساند که ساعت در ورودی ندارد و تنها میشود از آنجا خارج شد.
آقا شمس گفت:هر که هست خوب به این راهها وارد است.
پرسیدم:هیچ بیاد داری که پدر اوس محمود در سرداب کار کرده باشد؟
آقا شمس لحظاتی به فکر فرو رفت و گفت:والله چیزی بخاطر ندارم اما آقا جان این ساختمان خیلی جلوتر از اوس عباس باید ساخته شده باشد و ...
-اگر اینطور باشد پس باید نقشه این ساختمان بدست دزد افتاده باشد.آیا در قدیم هم خانه ها را از روی نقشه بنا میکردند؟
-جاهایی مثل اینجا را باید از روی نقشه پیاده کرده باشن و شاید جد بزرگ شما از ترس دشمنانش داده اینجا را از روی نقشه ساخته اند.
-پس کاغذ نقشه را از صندوقچه ربوده اند و دست به دست گشته تا رسیده به این آدم.
-اما جای مخفی چه به درد او میخورد؟
-شاید در نقشه جای با ارزشی هم کشیده شده که ما از آن خبر نداریم و روح و یا آن دزد میخواهد ما را از باغ فراری داده تا با خیال راحت از روی نقشه آن را پیدا کند.
آقا شمس با گفتن خدا میداند!بلند شد و منهم همراهش حرکت کردم.وقتی در سالن را باز کردیم مادر و ننه مریم گریه و شیون راه انداخته بودند وقتی چشمان شما بر ما افتاد تو پیش دویدی و پرسیدی:شما زنده هستید؟
آقا شمس خندید و گفت:به آن دنیا راهمان ندادند برگشتیم.
مادر چشم اشک آلود خود را پاک کرد و گفت:آنقدر نگران شدم که همه را خبر کردم بیایند خدا را شکر که صحیح و سلامتید کجا بودید؟
گفتم:سرداب اما اگر قرار است تعریف بکنم بگذارید همه بیایند و یکجا شرح دهم من هنوز صبحانه نخورده ام!
پانیذ از در اتاق بیرون آمد و با دیدن او گفتم:سلام شما هم اینجایید؟
گفت:من دقایقی است که رسیده ام.
رو بتو کردم و گفتم:این هم خانم پناهی امیدوارم که امشب دیگر نترسی.آیا کسی نیست بمن صبحانه بدهد؟
مادر و تو با هم بلند شدید و بسوی آشپزخانه حرکت کردید.آقا شمس طاقت نیاورد تا دیگران هم برسند و آنچه دیده بودیم شرح داد و برداشتهای مرا همچون اکتشاف خود بیان کرد و در آخر افزود:باید چیز گرانبهایی در باغ وجود داشته باشد که او میخواهد بدست بیاورد.
پانیذ گفت:حال که خیال همگی مان از روح راحت شد میتوانیم برای دستگیری او اقدام کنیم.
تو به تمسخر گفتی:دیشب اقدام کردیم اما شکست خوردیم و همه نیمه جان و وحشت زده تا صبح توی سالن خوابیدیم و به اتاقهایمان نرفتیم.
مادر گفت:اما حالا موضوع فرق کرده بگذار پدرت و بهراد برسند فکری اساسی میکنیم.
دوست داشتم به سرداب برگردم و آن در کوچک را باز کنم و ببینم از کجای سرداب در می آورم اما میدانستم که مادر نخواهد گذاشت بتنهایی بار دیگر وارد سرداب شوم و میبایست تا رسیدن پدر و برادرت صبر کنم.ساعتی بعد وقتی خانواده ات نگران از در ساختمان داخل شدند نه تنها ترس و وحشتی در چهره شان نبود بلکه بر لبهای همه تبسم پیروزی نشسته بود.پدرت دستم را گرفت و گفت:تبریک میگم تو بالاخره توانستی معمانی شبانه را حل کنی.
بهراد گفت:بگویید جادوی شبانه چه گمان نمیکنم که دیگر سحر و افسونی وجود داشته باشد.
دانستن آنها و کشف ماجرا تعجبم را برنیانگیخت و دانستم آقا شمس به محض گشودن در شروع به شرح ماجرا کرده و در حقیقت کار مرا آسان کرده.ننه مریم برای همه چای آورد و پدرت ضمن نوشیدن گفت:حالا باید فهمید که دزد از کجا بوجود این سردابها آگاه شده؟
مادر گفت:کامیاب عقیده دارد که دزد یا جد او توانسته نقشه ساختمان را به دست آورد و دست به دست آن نقشه گشته تا رسیده بدست او.
من گفتم:شما باید اوس عباس را بخاطر داشته باشید همانی که برایتان زیرزمین انباری ساخت.
عمو متعجب نگاهم کرد و پرسید:تو او را از کجا میشناسی؟او خیلی سال است که فوت کرده.
گفتم:بله اما پسرش زنده است و در همین نانوایی سر کوچه خمیر چونه میکند.عمو جان کمی فکر کنید و بخاطر بیاورید که ایا اوس عباس از وجود صندوقچه باخبر بود؟
عمو بدون تامل گفت:نه او به صندوقچه چکار داشت؟!
-شاید بنوعی آن را دیده و در صدد بر آمده درون آن را نگاه کند و بعد با دیدن نقشه به گمان اینکه نقشه گنج است وسوسه شده و آن را برداشته است.
پدرت ضمن فکر کردن سرتکان میداد.همه به او چشم دوخته بودیم و او مستغرق در فکر بود.همه داشتیم مایوس میشدیم که پدرت گفت:شاید آن روز که آمد بقیه حسابش را بگیرد صندوقچه را دیده.
به نگاه کنجکاو ما لبخند زد و گفت:همه میدانید که من انباری را برای خود برداشته بودم و آنچه که بنظرم ارزشمند می آمد در آن نگهمیداشتم.روزی در زیرزمین بودم که بهراد آمد و گفت اوس عباس آمده دنبال طلبش گفتم بگو بیاید زیرزمین که بهراد هم رفت و او را به زیرزمین اورد.
بهراد گفت:منهم یک چیزهایی یادم افتاد.اوس عباس اومد تو زیرزمین و من و پسرش هم رفتیم بازی.
عمو ادامه داد:من اوس عباس را نشاندم و رفتم بالا تا هم برایش چای بیاورم و هم طلبش را بدهم شاید در این فاصله وسوسه شده و در صندوقچه را باز کرده.
تو پرسیدی:قفل نبود؟
پدرت گفت:صندوقچه هیچوقت قفل نبود چون هیچکس رغبتی به دیدنش نداشت.
من پرسیدم:و شما متوجه نشدید که نقشه گمشده؟
عمو سرتکان داد و گفت:چون یادم نمیاد نقشه ای توی صندوقچه دیده باشم.پدرت هم هرگز از وجود نقشه حرف نزده بود.
گفتم:باز رسیدیم بجای اولمان.وقتی شما از وجود نقشه خبر نداشتید پدر هم د راین مورد حرفی نزده بود نمیتوانیم اوس عباس را متهم به دزدیدن نقشه بکنیم.
بهراد گفت:شاید کسی که این خانه را ساخته نقشه را به صاحبش برنگردانده و پیش او مانده تا حالا.
گفتم:منهم با عقیده بهراد موافقم.اوس تقی اینجارو ساخت و حالا به هر دلیلی نقشه پیش خودش باقی ماند.حالا اوس محمود میخواد بدنبال گنج این خونه رو زیر و رو کنه.
عمو پرسید:مگه گنجی هست؟
خندیدم و گفتم:حتما هست که اوس محمود داره با جون اینهمه آدم بازی میکنه.اگر یقین نداشت که اینهمه ریسک نمیکرد!
بهراد گفت:شاید روی نقشه علامتهایی است که جای گنج رو نشون میده.اوس محمود با سابقه ای که ما از او بخاطر آوردیم تا حالا برای خود استاد باشد و نباید در نانوایی خمیر چونه کند.حالا چرا کار خود را رها کرده و آمده درهمین محل کارگری میکند خود جای سوال است!
تو گفتی:شاید بخاطر این است که یقین دارد با پولدار شدن و به تمول رسیدن فاصله ای ندارد و اینکار را هم برای رد گم کردن انتخاب کرده تا کسی به او مشکوک نشود.
پدرت گفت:تا پیش از دستگیری دزد همه نوع تعبیری میتوانیم داشته باشیم و بهتر است وقتی دستگیر شد از خودش سوال کنیم.
آقا شمس گفت:اصل کار مانده و هنوز نمیدانیم او را چطوری به تله بیندازیم.
مادر نقشه شب گذشته را برای مهمانان تعریف کرد و عمو گفت:نقشه خوبی بود و میگرفت اگر در خروجی ساعت نبود.
عمو بلند شد و گفت:کنجکاو شده ام که خودم با چشمم ببینم.


موضوعات مرتبط: رمان عشق و خرافات
[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 13:34 ] [ باران ]


ساعت بند چرم الیزابت


قيمت فقـط : 20000 تـومان

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910
صفحات وبلاگ

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه زندگي را
جز براي او و جز با او نمي خواهي !
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما Online User align="center">بیا2حالشوببر(خنده و سرگرمی)